وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

عید فطر سه سال پیش، آخرین باری بود که خانه‌اش مهمان بودیم. خواهرها پاپی‌اش شدند خاطره بگوید و صحبت رسید مادرش که در بچگی او فوت شده بود که دیگر بغض‌اش ترکید و ادامه نداد. بعد عزیز اشکش را ندیده بودیم و داشتیم شاخ درمی‌آوردیم. حاجی‌آقا برعکس ما و بابا و عزیز خیلی اهل قربان‌صدقه رفتن و خاطره‌بازی نبود و زودزود احساساتی نمی‌شد. ما نوه‌ها به بهانه سعید خودمان را قانع می‌کردیم.

یک‌بار هم وسط بلوار قمصر خوابیده بودیم و بقیه سعید را هم برده بودند دست‌شویی. می‌دانستم این‌که این‌جوری راحت و درازکش کنار هم آسمان را نگاه کنیم و حرف بزنیم، فرصتی است که شاید هیچ وقت دیگر دست نمی‌دهد که نداد. ماجرای مغازه خریدن پدرش را همان شب گفت. کمی هم از عزیز گفت که چه زن خوبی بود.

من سوالاتی پرسیدم از جنس درس‌های زندگی و اگر برگردد چه می‌کند و چه نمی‌کند و این‌ها. گفتم یک عمر جواب‌های حکیمانه‌اش را برای دیگران پَس‌گو خواهم کرد. اما راستش چیز عجیب‌وغریبی دستم را نگرفت. حاجی‌آقا مصداق «اصالت وجود» بود، بر خلاف من که «اصالت ماهیت» بیچاره‌ام کرده. از آن‌ها که باید همان جوری که هستند دوستشان بداری و تا تهش بایستی. و من او را که به چشم‌ام خیلی شبیه مرتضی احمدی بود، دوست می‌داشتم، خیلی هم زیاد دوست می‌داشتم.

آدم‌ها که می‌روند، ذهن برای زنده نگه داشتن یادها و خاطره‌ها می‌رود سراغ مکان‌ها و اشیا. سمت راست در اصلی مسجد میان‌چال، تقریباً کنار خانه تاریخی وثقی، هنوز یک تکه دیوار زردرنگ است از حیاط خانه حاجی‌آقا که حالا پارکینگ عمومی شده. هنوز طاقچه‌هاش پیدا است. هر وقت از آن‌جا رد می‌شوم و آن تکه دیوار را می‌بینم، سه‌چهارسالگی‌ام را می‌بینم که دارد وسط حیاط آن خانه با توپ بادی رنگارنگی که حاجی‌آقا از مکه برایش آورده، با سعید بازی می‌کند. مرغ‌ها توی گنجه قدقد می‌کنند و حاجی‌آقا مراقب و نگران است من و سعید، گل ابریشمی‌ها و لاله‌عباسی‌ها و شمعدانی‌ها را نشکنیم یا روی سبزی‌های باغچه پا نگذاریم.

یک تسبیح زردرنگ هم هست که سال‌ها دستش بود. چند سال پیش، یک روز دور از چشم سعید، پلاستیک پر از تسبیحی را که در این سال‌ها جمع کرده‌ام آوردم که یکی را انتخاب کند و آن تسبیح زرد معمولی را ازش گرفتم.

از کتاب کودکی ناتمام‌ام و از فصل پدربزرگ پدری‌اش، فقط همین‌ها برایم مانده و البته حسرت سؤال‌هایی که می‌دانم هیچ جوابی برایشان نیست.

پایان

1402/1/21

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ساعت 11:33  توسط جابر تواضعی  | 

حاجی‌آقا قبل این‌که حاجی بشود هم برای ما حاجی‌آقا بود. سال 61 بابا و مامان با قرعه‌کشی برنده حج شدند. مامان گفت زشت است پدرت هنوز مکه نرفته و ما برویم. با اصرار، حاجی‌آقا و عزیز را راهی کردند.

یادم نمی‌رود سال 70 که با ما آمد اصفهان، با فکر و خیال سعید کاری کرد که وسط کار برگشتیم. آخرین سفر خودش هم مشهدی بود که چند سال پیش به خاطر سعید نیمه‌کاره رها کردند و برگشتند. این‌ها با خاطره‌های کودکی بابا نمی‌خواند که می‌گفت هر هفته با بازاری‌ها و در رأس آن‌ها «حَیس‌ وِلی» (حاج سید ولی توسلی) کاسب قدیمی و شوخ‌طبع بازار، جیپ کرایه می‌کردند و راهی در و دهات می‌شدند و تمام‌وقت مشغول شوخی و خنده و آب‌بازی بودند. و اگر او نمی‌آمد، کسی نمی‌رفت.

حاجی‌آقا لابد بعد سعید آدم دیگری شده بود. آردش را بیخته بود و الکش را آویخته بود. تا من چشم باز کردم، چیزی جز این ندیدم. بدون هیچ تلاشی برای تغییر و تنوع. گاهی فکر می‌کردم جز سعید، بالا و پایین دیگری تو زندگی‌اش نیست. اشتباه می‌کردم. درد سعید آن‌قدر زیاد بود که بقیه‌اش به چشم نمی‌آمد.

پسر حاجی بود و بازاری، اما در نهایت سادگی زندگی می‌کرد. البته که از جبروت پدر چیزی نمانده بود، اما او هم دنبال مال دنیا نمی‌دوید.

سال‌ها بود حساب بانکی هم نداشت. ندیدم حسرت کسی یا چیزی بخورد. همیشه می‌گفت: «می‌خواد چه کنه؟ که چه‌طو بشَه؟»

نوعی بی‌تلاشی و شاید گریز عامدانه از کسب مال دنیا. به باور من «قناعت» از جنس تسلیم و رضای بعد تلاش است و این‌جا فقرِ کلمه باعث می‌شود اسمش را «قناعت» بگذارم. اما اگر به این کلمه رضایت بدهم، بی‌اغراق می‌توانم بگویم نماد قناعت بود.

سال 95 که ماشین خریدم، بردمش باغ فین. کمی از گذشته‌ها اختلاط کرد و از شلنگ‌تخته‌ها و شیرجه‌های جوانی گفت در چشمه فین.

سال 97 هم بردمش قم. با بابا دم حرم پیاده‌شان کردم. تا کارم تمام بشود و برگردم، عصر بود و هیچ کبابی‌ای باز نبود. به تور یک پیتزافروشی خوردیم که رسالت آن روزش این بود که بدترین پیتزای زندگی ما را به خوردمان بدهد. تا مدت‌ها سر همین کل‌کل داشتیم. او کیفیت بد پیتزا را سر من می‌کوبید، من می‌گفتم شما کباب و پیتزایی بخر که ما یاد بگیریم. بابا که حریف ما نمی‌شد، بین خنده و لب‌گزه مردد می‌ماند.

▪ ادامه در پست بعد

1402/1/20

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ساعت 11:56  توسط جابر تواضعی  | 

یک گوش حاجی‌آقا سوراخ بود. پدرش به گوش پسر اولش گوشواره انداخته بود به نشانه عزیزکردگی و دردانگی. روایت‌های پراکنده می‌گفتند حاجی‌آقایِ عابد و زاهد حالا، کودکی پرشروشوری داشته و کم آتش نسوزانده. تحریکش می‌کردم از قدیم بگوید و نم پس نمی‌داد. گاهی که سر کیف بود، یک چیزی می‌گفت. باید با منقاش از زیر زبانش حرف می‌کشیدی. زیر بار نرفت خاطراتش را ضبط کنم. منی که از غریبه‌ها حرف می‌کشم، حریف او نشدم.

خاطره‌ای که ما بچه‌ها بیش از همه دوست داشتیم، ماجرای «خرِ خانم» بود. هر بار خواهرها اصرار می‌کردند دوباره تعریف کند. ماجرا این بود که شازده‌پسر از کره‌الاغ سفید و تروتمیز یکی از کارگرهای کارگاه شعربافی پدر خوشش می‌آید و کارگر بیچاره برای خودنمایی و خودشیرینی، کره‌الاغ ماده‌اش را برای پسر حاجی لوس و عزیزکرده‌اش پیش‌کش می‌فرستد. کار پسر حاجی می‌شود بازی با آن زبان‌بسته و سواری گرفتن و کروپ‌کروپ دور شارم‌ها و اتفاقاتی را رقم می‌زند که هربار از شنیدنش روده‌بر می‌شدیم.

روایت عزیز بود که در پانزده‌سالگی و روز بعد شیرینی‌خوران، حاجی‌آقا به روال همیشه رفته سراغش که: «اقدس می‌آی بازی کنیم؟» که عزیز فرار می‌کند. بچه اول‌شان که بابا باشد، قبل از سربازی حاجی‌آقا دنیا آمده بود و همین شده بود سند معافیت اجباری‌ او. حاج علی‌آقای تواضعی، تاجر بزرگ ابریشم، برای پسر ارشدش یک مغازه خریده بود در بازار بزازها با دو هزار تومان سرمایه. حاجی‌آقا از تهران هفت‌صد تومان جنس خریده بود و شده بود خرازی‌فروش. بقیه‌اش را هم برگردانده بود به پدر.

از همان وقت تا گمانم 87 که اول با موتور تصادف کرد و بعد مغازه‌اش آتش گرفت و به‌مرور خانه‌نشین شد، فقط فاصله خانه‌اش کنار مسجد میان‌چال تا مغازه‌اش در بازار بزازها را طی کرده بود با فاصله هوایی کم‌تر از صد متر. هذا خانه، هذا مغازه. وقتی خانه‌اش به خیابان خورد و از ترس به ثمن بخس واگذار کرد، بابا برایش خانه‌ای پیدا کرد روبه‌روی مسجد کرسی، نزدیک مسجد آقابزرگ. هدف این بود که به‌خاطر سعید نزدیک بازار باشد.

مغازه‌اش برای من چیز به‌دردخوری نداشت. ولی به چشم‌ام، روشن و پرنور و رنگ و وارنگ می‌آمد و از فضاش خوشم می‌آمد. به خاطر روسری‌های رنگی‌ای که جلو مغازه آویزان بود یا جعبه زرد دکمه‌ها که نمونه دکمه‌ها را رویش می‌دوخت. بیسکویت‌های گرد کوچکی داشت که عجیب می‌چسبید.

سیگارش را نصفه خاموش می‌کرد و تا این اواخر که بارها به خاطر ریه‌ها بستری شد، ترک نکرد. خواب و بیدار بچگی‌ام است که حساب‌هاش را با سیاق می‌نوشت. خط خوب ما هم لابد تنها چیزی است که از او به پدرم و ما نوه‌ها ارث رسیده.

غیر از بیسکویت، تنها چیزی که توی مغازه‌اش به درد من می‌خورد، مقوای لای زیرپوش‌ها بود که روش حساب‌وکتاب می‌نوشت. گاهی به‌زور یکی ازش می‌گرفتم و گاهی که پس‌وپیش می‌شد، یکی‌دوتاش را بلند می‌کردم. یک‌بار یک کاغذ رسم خریدم از مغازه یزدان‌خواه، پنج تومان. بعد رفتم آن‌جا سر بزنم. خیال کرد از او کش رفته‌ام. تا غافل شدم، تا کرد و گذاشت کنار بقیه مقواها. گریه‌کنان برگشتم خانه. یادم نیست تکلیف ریاضی فردا را چه کردم.

خدابیامرز یکه‌حرف و لج‌باز بود. بابا می‌گفت قدیم چندبار جعبه کهنه دکمه‌ها را با جعبه‌های نو عوض می‌کرده، اما وقتی حاجی‌آقا از مسجد برمی‌گشته، دوباره جعبه‌های کهنه را جای نوها می‌گذاشته.

▪ ادامه در پست بعد

1402/1/19

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 11:50  توسط جابر تواضعی  | 

درست یک سال پیش، هجدهم فروردین 1401، برای همیشه با حاجی‌آقا خداحافظی کردیم. وقتی سرازیر قبرش می‌کردند، حس می‌کردم می‌خواهند روی آخرین تکه کودکی‌ام خاک بریزند. اما برای این نبود که گفتم صبر کنند. می‌خواستم عمویم سعید، که کودک ابدی است، این صحنه را خوب ببیند و رفتن «آقا» را باور کند. ببیند و بفهمد کسی که پنجاه‌وچند سال کنارش بوده و خودش را برایش لوس کرده، دیگر از این به بعد نیست. سعید اما به‌جای واکنش‌هایی که من همیشه خیال می‌کردم، ماسکش را بالاتر کشید و مثل یک عاقله‌مرد گریه کرد.

روزهای آخر هم برخلاف همیشه که زانو به زانوش بود، دورتر می‌نشست و با انگشت کوچکش هی به هیکل نحیف پیرمرد سقلمه نمی‌زد. فرجه داده بود نفس‌های آخرش را راحت‌تر بکشد. همیشه خیال می‌کردم وابستگی‌اش به حاجی‌آقا نگذاشت مرگ عزیز را ببیند، اما وقتی به مرگ حاجی‌آقا هم واکنش عجیب‌وغریبی نشان نداد، مطمئن شدم لااقل مرگ را خوب می‌فهمد. مرگ، زبان مشترک همه آدم‌ها است.

من و حاجی‌آقا هر دو رُک بودیم و غالبا کارمان به کل‌کل می‌رسید. معمولا همیشه هم من شروع می‌کردم. با شوخی‌های کلیشه‌ای مثل نوع غذا، این‌که چرا هیچ‌وقت از سر کوچه کباب نمی‌گیرد، یا چرا ظرف آجیل کم پسته دارد. عیدها هم با شوخی و خنده به‌زور ازش عیدی می‌گرفتم. بابا لب‌گزه می‌کرد که با بزرگ‌تر شوخی نکن. نمی‌دانست منِ بی‌حوصله، توی خانه آن‌ها کودک می‌شوم و با این شوخی‌ها هنوز دنبال کودکی ناتمام‌ام می‌گردم. به جیران آغوشی که به خاطر سعید تقریباً هیچ‌وقت تجربه نکردم. هر وقت من شروع نمی‌کردم، حاجی‌آقا خودش تکه می‌انداخت. به بابا می‌گفتم: «ببین خودش شروع می‌کنه» و کل‌کل شروع می‌شد.

نوه اولی که من باشم، ناخواسته هوو و رقیب سعید شده بودم و طبیعتا می‌خواست به تیر غیبم بزند. بقیه هم مراعاتش را می‌کردند. تنها نازکش من در خانه حاجی‌آقا، عزیز بود. عزیز ته‌سواد قرآنی داشت. برایم قصه «گنجشِ آچُس و مُچُس» را می‌گفت و قربان‌صدقه‌ام می‌رفت.

می‌گفت: «بچه‌م روغن‌های روشَه» و من خودم را بیش‌تر لوس می‌کردم. وقتی او رفت – که خیلی هم زود رفت-، ناچار دست‌وپام را جمع کردم.

حاجی‌آقا مثل من از تعارف زیادی خوشش نمی‌آمد. عزیز سوز می‌زد: «هه تعارف کن!». رو به ما می‌گفت: «بفرماییدو.» عزیز بهش می‌توپید: «همین؟!» می‌گفت: «مادر مَحَمّد! گذوشته‌ایم که بخورن!» عزیز حسابی شاکی می‌شد.

پای تلویزیون سیاه‌وسفید چهارده‌اینچ که فیلم می‌دیدیم، اگر کسی می‌مرد، عزیز داد می‌زد: «کشتش... کشتش...» حاجی‌آقا می‌گفت: «مادر مَحَمّد! فیلمَه!» عزیز قبول نمی‌کرد، دوباره می‌گفت: «کشتش...» و ما می‌خندیدیم.

▪ ادامه در پست بعد

1402/1/18

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 11:28  توسط جابر تواضعی  | 

«عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری»

گمانم این هوش‌مندانه‌ترین بیت سعدی است که از دو منظر می‌شود آن را خواند.

بار اول، از زبان یک آدم خداباور و مؤمن به قیامت می‌گوید که بعد از مرگ حتماً باید زندگی دوباره‌ای را تجربه کنیم. چرا؟ چون تمام عمر با این امید زندگی کرده‌ایم و حالا عادلانه نیست جور دیگری با ما رفتار بشود. از این منظر سعدی برای امیدواری‌اش از خدا طلب‌کار است یا دارد شاخ توی جیب‌اش می‌گذارد.

بار دوم از منظر همان آدم خداباور که البته بعد مرگ یا با هر ترفند دیگری کم‌وبیش فهمیده آن طرف خیلی هم خبری نیست. برای همین شاکی و طلب‌کار است و زندگی دوباره‌ای می‌خواهد. نه به‌عنوان پاداش اعتقادش، به‌عنوان خسارت زندگی اصلی‌اش که آن را با امید واهی یک زندگی دیگر تلف کرده و حالا پشیمان است. می‌گوید همان عمر خودم را بده که هر جور دلم می‌خواهد، زندگی کنم. بدون امید به هیچی.

بدرود آقای پوراحمد. گمانم شما که قدت بلند بود، به معنای دوم بیت رسیدی که تصمیم گرفتی پایانش را هم مثل فیلم‌هایت هرجور خودت می‌خواهی بنویسی.

1402/1/17

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 12:53  توسط جابر تواضعی  | 

عید که نبود، اما نوروز 1402 هم تمام شد. هر سال می‌گوییم عید بی‌مزه‌ای بود، اما گمانم امسال بی‌اغراق بی‌مزه«ترین» و بی‌معنا«ترین» نوروز عمرمان بود.

نوروز دو وجه دارد: درونی و بیرونی. وقتی چیزی در ساحت درون افراد، نو و خوب و جذاب است، در ساحت جمعی هم آن را جشن می‌گیرند. پس شادی‌ای که از درون می‌جوشد، در یک اشتراک جمعی به عید تبدیل می‌شود و مبارک می‌شود.

خاطرات خوب بیش از هر چیز با «بو» برای ما تداعی می شود. سال‌ها است از چیزی که فرهاد در ترانه‌اش با عنوان «بوی عیدی و توپ و کاغذرنگی» از آن یاد می‌کند، خبری نیست. سال‌ها است این ایماژها را فقط برای دل‌خوشی خودمان حفظ‌ کرده‌ایم و دیگر وجود خارجی ندارند.

آیین‌های ایرانی و در رأس آن‌ها نوروز، دیگر رنگ و بوی قدیم را ندارند و برای ما به نوستالژی تبدیل شده‌اند. پیش‌نیاز تبدیل هر چیز به نوستالژی، فقدان آن است. نوستالژی چیزی است از گذشته که دیگر نیست و یادآوری‌اش غم شیرینی است. اگر در قدیم، کار آیین‌ها نظم دادن به‌صورت بیرونی شادی جمعی بوده باشد، این روزها برعکس، حکم یک استمنای جمعی برای رسیدن به یک شادی- شادیِ درونی که نه، صرفا یک شادی ظاهری- را دارند؛ مهندسی معکوس برای رسیدن به شادی فردی و واقعی.

این ویژگی به ماه رمضان به‌عنوان یک آیین مذهبی جمعی باشکوه هم سرایت کرده. سحر و افطار ماه‌روزه‌های قدیم، عطر و طعمی داشت که ناچار آن را به خوراکی‌های ویژه این ماه -خرما، زولبیا بامیه، شله‌زرد، آش، حلیم و ... - نسبت می‌دادیم و در وجه انتزاعی و شاعرانه‌اش آن را «بوی ربنا» می‌خواندیم. همه این‌ها نشانه‌ای بود برای توصیف حال‌وهوایی که در آن حتی روزه‌نادارها هم تلاش می‌کردند کم‌تر به‌هم آزار برسانند، کم‌تر سر هم شیره (بخوانید ماست) بمالند و به‌اصطلاح معنوی‌تر باشند.

من امسال ذره‌ای از این احوالات در خودم، اطرافیانم و جامعه نمی‌بینم. سؤال می‌کنم و بقیه هم نمی‌بینند. شما می‌بینید؟

1401/1/14

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 14:9  توسط جابر تواضعی  | 

عصر جمعه یازدهم فروردین با کارگاه میدانی «تاریخ کاشان به روایت یک باستان‌شناس» همراه شدم تا قصه‌های شهر پدری‌ام را از زبان علی مولودی بشنوم. علی، باستان‌شناس جوان و خوش‌تیپ و خوش‌صحبتی است که یکی‌دو سال پیش و در همان اولین دیدار، جوری صحبت‌مان گل انداخت که انگار سال‌ها است هم را می‌شناسیم.

به خاطر ویروس منحوسی که بالاخره مچ من را هم خوابانده، بخش صبح کارگاه را در تپه‌های سیلک و باروی شهر که یادگار دوره سلجوقی و ایلخانی است، از دست دادم. اما عصر هرجوری بود، خودم را جمع کردم و در آران‌وبیدگل به گروه پیوستم.

برای اولین بار، آسیابی را که لوکیشن «مرگ یزدگرد» بیضایی بوده دیدم و اهمیت سینمایی کارش آن‌قدر شگفت‌زده‌ام کرد که باید یک مطلب جدا درباره‌اش بنویسم.

در گشت‌وگذار بافت تاریخی آران، خانه پدری الهیار صالح - یار غار مصدق - را دیدیم که اهل تاریخ از اهمیت حضورش در آن مقطع تاریخی باخبرند. بعد به خانه‌ای همسایه‌داری - یا به‌قول کاشانی‌ها خانه هم‌پاشریکی و به‌قول تهرانی‌ها خانه قمرخانم- رسیدیم که سال‌ها است تنها ساکن‌اش زنی است به نام انسیه. گمانم اکثر پدران ما زندگی در این خانه‌ها را درک کرده‌اند.

«ویگل» در نزدیکی بیدگل، شهری است مدفون زیر خاک که از خوش‌شانسی در همان فاز اول کاوش‌اش در سال‌های اخیر، یک آتش‌کده کشف شده. بر اساس شواهد و قراین، این آتش‌کده‌ سه‌چهار سده بعد اسلام هم دایر بوده و این یعنی پدران ما، لااقل خیلی بیش از ما، برای اعتقاد دیگران احترام قائل بوده‌اند. آخرِ کار، باد بازیگوش ویگل، ابرهای کویر را جوری ورز داد و بهشان شکل داد که هیچ نقاشی نمی‌توانست. هرچند بدش نمی‌آمد ما را هم زیر شن‌ها دفن کند.

ایستگاه آخر، «شاسوسا» بود. جایی در یحیی‌آباد که لابد اسمش را به خاطر شعر سهراب شنیده‌اید: «کنار مشتی خاک/ در دوردست خودم، تنها، نشسته‌ام». می‌گویند سهراب با آن جیپ معروف‌اش زیاد می‌آمده این‌جا و خلوت می‌کرده. هنوز معلوم نیست شاسوسا چیست، اما خود دکتر مولودی به‌زودی فصل اول کاوش‌اش را شروع خواهد کرد.

نوروز برای سفر وقت خوبی نیست، اما بهترین فرصت است برای این‌که هر کس شهر خودش را کشف کند.
دیگر این‌که من باید به جای مهندسی معدن که بنیادش بر ویرانی طبیعت است، باید باستان‌شناسی می‌خواندم. لذت کشف آدم‌ها از استخراج طلا هم جذاب‌تر است.
1402/1/12

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 13:5  توسط جابر تواضعی  | 

دوستی تعریف می‌کرد رفته بوده مشهد، زیارت امام رضا. موقع ورود به صحن، می‌بیند پیرمردی دم در دست به‌سینه می‌گذارد و با لهجه غلظ مشهدی می‌گوید: «مُدونی، مُتونی» و می‌رود. یعنی هم می‌دانی، هم می‌توانی.

زنده‌یاد هوشنگ گلشیری در شماره عید کارنامه به‌عنوان سرمقاله، بهاریه‌ای نوشته بود که بیش‌ترش تفسیری بود از دعای تحویل سال. هرچی می‌گردم، پیداش نمی‌کنم و مجبورم نقل به مضمون بگویم. چیزی که ته ذهنم مانده، نگاه ساختارگرایانه‌اش بود به این دعا: «یا مقلب‌القلوب و الابصار...»

این‌که همین چهار خط پر از «الف» است و چون این حرف رو به بالا است، ناخودآگاه درخواست و تمنا از عالم بالا را تداعی می‌کند. سه خط با درخواست و استغاثه صداش می‌زند و خط چهارم، تازه با التماس چیزی را می‌خواهد که خودش هم نمی‌داند چیست. وقتی کسی نمی‌داند «احسن الحال» چیست، بهترین کار این است که همه چیز را به خودش بسپارد.

من مدت‌ها است تکلیفم با خیلی چیزها معلوم نیست، از جمله با دعا. اما در زمانه‌ای که جز این کاری از دستمان برنمی‌آید، جمله آخر این دعا، قشنگ و زیرکانه است.

پس اگر راست می‌گویی، اگر این‌طور که می‌گویند هم دانایی و هم توانا، یا به قول آن پیرمرد مشهدی هم مُدونی و هم مُتونی، حال ما را به بهترین حال تغییر بده.

1402/1/2

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲ساعت 19:46  توسط جابر تواضعی  | 

این ویدئو گزارشی است از نشست نقد و بررسی کتاب «آتش و ابریشم» که عصر جمعه ۲۹ بهمن به همت بچه‌های کانون فرهنگی مهدیه وادقان برگزار شد.

تفاوت اساسی این نشست با جلسات مشابه این بود که تقریباً همه کتاب را با دقت و تیزبینی خوانده بودند و از حرف‌ها و نکته‌هایشان بسیار آموختم. دوستان و بزرگوارانی مثل استاد ناصر سرافرازی، علی‌اصغر شاطری، عطیه جوادی راد و خیلی از دوستان دیگر هم با حضورشان به من افتخار داده بودند.

از شانس من پنجمین سال تولد برنامه بود و آخرش بساط کیک و جشن تولد هم برپا بود. تداوم چنین برنامه‌هایی و رساندنش به عدد «شصت‌ویک» دست‌مریزاد دارد و بی‌جهت نیست که وادقان به‌عنوان روستای دوستدار کتاب شناخته شده.

راستی مکان برگزاری، مرکز هنرهای سنتی کاشان بود و دم‌ودستگاهی که پشت سر ما می‌بینید، دستگاه شَعربافی و زری‌بافی و مخمل بافی است.

1401/12/22

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲ساعت 14:2  توسط جابر تواضعی  |