|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
میدانم 13 آبان است و این طرفها شلوغ است، اما انتخاب دیگری ندارم. از مترو طالقانی که بالا میآیم، کلی دانشآموز پایین میروند. همه با پیراهنِ سیاهِ روی شلوار. غیر از لباس، چهرههاشان هم انگار یکجور است.
طالقانی شلوغ است. گُلهبهگُله دانشآموز ایستاده. لابد از مدرسههای مختلف. عجله دارم، ولی ور بازیگوشام دستم را میگیرد و با خودش میبرد. سالها محل کارم همین دوروبر بوده، اما بعد از سالها برگزاری این مراسم باشکوه با همان سر و شکل برایم جالب است. دوست دارم این صحنهها را توی ذهنم ثبت کنم.
میخواهم بروم سمت خانه هنرمندان، اما ور بازیگوشم اشتباه میکند. برمیگردم سر چهارراه که یک پسربچه 16- 17 ساله هوس میکند کولهام را ببیند. احتمالا بهخاطر هندزفری که دارم پادکست گوش میکنم بهم شک کرده. شاید هم بهخاطر پوزخند ناشی از خشم.
میگویم: «شما؟» و بیاعتنا راه میافتم. یکی دیگر جلوم میپیچد. اولی بهش علامت داده. اینیکی هم بیسیم دستش است. ور مصلحتجویم میگوید دردسر درست نکن. کوله را باز میکنم. پلاستیک توی کوله را نشان میدهد و میگوید: «چیه؟»
- تخممرغ آب پز.
- اینم تخممرغ آبپزه؟
به کاور عینک اشاره میکند.
- معلوم نیس کاور عینکه؟
ور مصلحتجو و ور حقیقتجویم در جدالاند. ور حقیقتجویم قانع میشود که ارزشاش را ندارد. ور مصلحتجویم به افعی زبانم التماس میکند غلاف بماند. بقیه سوراخ سنبهها را هم میگردد. تمام که میشود، به شانهاش میزنم و میگویم: «زورهای آخره...»
و راه میافتم. افعیِ پدرسگِ زبان بالاخره کار خودش را میکند. دنبالم میدود: «آقا چی گفتی؟»
سبیلهای قهوهای پتوپهناش به سناش نمیخورد. شبیه سبیلهای مخمل خونه مادربزرگه است که هر روز عصر دم شوش و دروازه غار، دود گل از لابهلاش رد بشود.
- گفتم زور آخر منه.
- فکر نکنم، من یه چیز دیگه شنیدم ها...
- همین رو گفتم. به سبیل هات قسم...
بیخیال میشود. میروم سمت پارک. گربهها مثل همیشه دورم جمع میشوند. رئیسشان میگوید: «میو؟» یعنی چی داری. میگویم: «همون همیشگی.»
بهم زل میزند و دوباره میپرسد: «میو؟»
هیچکدام بیسیم ندارند. یک تکه تخممرغ گاز میزنم و یکتکه سفیده پیششان میاندازم. با دهان پر میگویم: «تو هم حرفم رو باور نمیکنی؟ بفرما...»
همه بو میکشند و زبان میزنند. رئیسشان میگوید: «میو.»
سوالی نیست. یعنی تو هم گندش را درآوردهای. همیشه تخممرغ؟ میگویم: «بیخیال. مهم اینه که چرا بعد اینهمه سال حرفم رو باور نمیکنید؟»
آنکه از همه قلدرتر است، بلند و کشدار میگوید: «میو» و میرود. یعنی: «زورهای آخرته. بالاخره یه بار با مرغی چیزی مچات رو میگیرم...»
نوچههاش هم دنبالش راه میافتند. میگویم: «با این تورم دیگه فکر نمیکنم. به سبیلهات قسم...»
محل نمیگذارند. بلند میگویم: «به سبیلهاتون قسم...»
1404/8/14
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
در شماره 56 ماهنامه «فیلم امروز» (آبان 1404)، به بهانة «پیرپسر» مطلبی دارم با عنوان «از قداست تا ناپدربودگی» درباره بازنمایی پدر در سینمای قبل و بعد از انقلاب.
در این مطلب با گوشه چشمی به روش تحلیل گفتمان و با انتخاب دو دسته نمونه موردی از سینمای قبل و بعد از انقلاب و با تأکید بر فیلم پیرپسر، تغییرات گفتمانی روند این تغییر و تحول را بررسی میکنم؛ از پدر کهنالگویی، کلیشهای و بازتولیدشونده در سینمای پیش از انقلاب تا پدرِ ناپدر، بحرانزا و فروپاشیده در سینمای بعد از انقلاب.
در بخشی از این مطلب میخوانید: «تجربه بحران جامعه و ذیل آن بحران خانواده بهعنوان کوچکترین جزء تشکیلدهنده این ساختار، امکان تازهای را برای نمایش ناکارآمدی ساختار سنتی و سقوط پدر بهمنزله فروریختن اقتدار پدرسالاری فراهم میکند. این فیلمها بازتاب یک روند تاریخی را هستند: روند بازنمایی پدر در سینما، از نمایش کهنالگویی پدر بهعنوان یک موجود قدسی و خداگونه تا پدر بحرانزا و در یککلام پدر ناپدر. از تقدیس مطلق والدین به بازاندیشی انتقادی در نقش آنها؛ از خانه بهعنوان یک مأمن و محل آرامش به خانه بهعنوان صحنه جنایت؛ از پدر بهعنوان موجودی قدسی و معصوم یا نهایتاً موجودی نیمهخدا/ نیمهانسان همچون خدایان اساطیر یونانی تا موجودی ذاتاً شرور و شیطانی. این روند، بازتابی از تغییرات اجتماعی و فرهنگی ایران معاصر است و با رویکردی استعاری، دست را برای تأویلهای سیاسی اجتماعی و نقد ساختار سیاسی جامعه نیز باز میگذارد.»
1404/8/5
با سپاس از: ابوالفضل نجیب و سعید نوری
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee