وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

همان یک‌شنبه هجده دی که محسن جعفری‌راد خودش را راحت کرد، اصفهان بودم. از دروازه دولت، چهارباغ را قدم زدم و از عباس‌آباد و جلو رستوران شهرزاد انداختم توی شمس‌آبادی و اداره‌ای که کار داشتم. کارم خیلی زود تمام شد. رفتم کنار زاینده‌رود بی‌آب نشستم که کمی خلوت کنم. چند تا عکاس با همان سبک سنتی قدیم منتظر مشتری بودند. فکر کردم کی با رود خشک عکس می‌گیرد؟ من حوصله سلفی‌اش را هم نداشتم. کاسبی پررونق‌تر این بود که گُله‌به‌گُله قلیان کرایه می‌دادند.

هیچ وقت چهارباغ و اصفهان را این‌قدر بی‌رمق ندیده‌ بودم. هیچ وقت مثل سفر آخرم در خرداد 99 این‌قدر از این شهر خوشم نیامده بود. هر قدمی که برمی‌داشتم، من را به خودش می‌خواند: «بیا در من زندگی کن...». کلی افسوس خوردم چرا زمان دانش‌جویی این‌قدر غریبه ماندیم. اما حالا دوباره...

دوباره کمی به سی‌وسه‌پلی که زمانی رود بود، نگاه کردم و زور زدم برای خودارضایی خاطرات. هیچی نیامد جز این جمله انتزاعی که این‌جا تنها جایی بود که از صنعتی بهش فرار می‌کردم و هیچ جای دیگری از این شهر را یاد نگرفتم. در عوض هی خاطرات سفر قبلی پِلِی شد. به آن نشانی که اوایل کرونا بود و همین چهارتا شوید را هم کوتاه کرده بودم. حالا کرونا نبود و موهام بلندتر بود، اما زاینده‌رود آب نداشت و هم‌سفران قبلی هم نبودند.

بعد نت را باز کردم و خبر خودکشی توی چشمم فرورفت. از نزدیک نمی‌شناختم‌اش، اما نمی‌دانم چرا فروریختم و البته هم‌زمان بهش غبطه خوردم. فکر کنم کامو است که می‌گوید مسأله همیشگی این است که ادامه بدهید یا تمامش کنید. خودم جرأتش را ندارم، اما آدم‌هایی که رفتن را «انتخاب» می‌کنند، برایم قابل تقدیرند. با محسن قرابت عجیبی احساس می‌کردم. غیر از نوشتن درباره سینما، هر دو یک قسمت از مجموعه «یکی از ما» را برای شبکه مستند ساخته بودیم. اسم مستند او «سایه‌های سبز» بود و اسم کار من «کاشی شماره 29».

می‌خواستم ناهار بریانی بخورم که یاد بگیرم چه‌طور باید تنهایی هم به خودم احترام بگذارم. دیدم نمی‌توانم. همان دوتا تخم مرغ آب‌پزی را که داشتم، بی‌نمک سق زدم که فقط ضعف نکنم. پشت‌بندش هم یک سیب و نارنگی. بعد آرام و بی‌هدف قدم زدم تا مترو انقلاب و رفتم رو به ترمینال کاوه. کی بشود دوباره من و اصفهان با هم آشتی کنیم.

پ ن: «رنج زیر پوست» محسن جعفری‎راد را در سایت هاشور ببینید.

1401/10/29

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۱ساعت 13:21  توسط جابر تواضعی  | 

«هر چه بنویسم، گمان می‌کنید برای این نکوداشت است. نه! دیدن تحرک در کاشان و میان نسل جوان امیدی است که از این‌جا با خودم می‌برم. همیشه و بیش از این موفق باشید. و امیدوارم هرگز نایستید.»

این دست خط، یادگاری است از بهرام بیضایی در پایان نکوداشتی که دی‌ماه 79 به همت جوانان هم‌شهری‌اش در کاشان برایش برگزار شد.

اغراق نیست اگر بگویم این نکوداشت، تدوین کتاب «سر زدن به خانه پدری» به پیش‌نهاد و تشویق زنده‌یاد زاون قوکاسیان و خواندن آثار وی نقطه عطفی در زندگی‌ام بوده. تعارف نیست که به باور من تنها او است که در همه تخصص‌هایش لایق کلمه «استاد» است. و بزرگ‌نمایی نیست اگر بگویم او بزرگ‌ترین نویسنده و پژوهش‌گر و روشن‌فکر عصر ما است که مادر گیتی سالیان سال چون او نخواهد زاد.

تولدت مبارک استاد! تن درست، مانا و برقرار باشی.

پ ن: دست خط بیضایی در اسلاید اول، برای اولین بار منتشر می‌شود.

1401/10/5

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی ۱۴۰۱ساعت 12:28  توسط جابر تواضعی  | 

قصه #آیدا_رستمی مثل همه شهدای اخیر، دردآور است. دخترک زیبارویی که بر اساس رسالت حرفه‌ای پزشکی‌اش به مجروحان وقایع اخیر می‌رسیده، امروز از خانه بیرون می‌رود و فردا جنازه‌اش را تحویل می‌دهند که خودش را از پل به پایین پرت کرده. همین‌قدر مجعول و غیرقابل‌باور.

از آیدا چند تصویر بیش‌تر در دست نیست. اما این‌یکی، از این زاویه، با این گردن و پیشانی ‌بلند، صورت گردی که نصفش را آفتاب هاشور زده، نگاه رو به بالا و موهای مشکی بلند و مواج شکن‌درشکن، برای من تجسم خدابانوی پرسفون است. نه پرسفون خام و بی‌تجربه‌ای که بر خلاف توصیه مادرش -دیمیتر- نرگس چید و هادس او را به جهان زیرین برد، بلکه پرسفون پخته و باتجربه‌ای که به پشتوانه آن تجارب، حالا ملکه جهان پرمعنای زیرین است. همان‌قدر زن، زیبا و معصوم که باانگیزه و محکم و استوار. همان‌قدر حساس و شکننده که مسئولیت‌پذیر و غیرت‌مند به سوگند بقراطی که به زبان جاری کرده.

آیدا برای من هم تجسم زیبایی جسم است و هم وسعت روح. خوشا مجروحانی که او را در بالین‌شان درک کرده‌اند.

1401/10/3

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی ۱۴۰۱ساعت 12:27  توسط جابر تواضعی  | 

بیدار که می‌شوم، چشم باز نمی‌کنم. اول خواب‌هام را مرور می‌کنم که کلمه بشود. تصویرها فرارتر از کلمه‌اند. جُم هم نمی‌زنم که کلمه‌ها از سرم بیرون نریزند. چه خواب‌هایی که در فاصله کورمال تخت تا دست‌شوییِ همین سر صبح پریده‌اند و مدت‌ها حسرت‌شان را خورده‌ام.

زمان خواب اول، روز اول دی است. توی یک رستورانیم. حوالی پارک‌وی. بوت پوشیده‌ای و پالتوی قرمز چارخانه. به بهانه دست‌شویی با گارسون هماهنگ می‌کنم شمع بیاورد سر میز. می‌خواهم سورپرایزت کنم.

مثل فیلم‌ها. ندارد. یک شمع وارمر می‌آورد. زندگی توی خواب هم زمین تا آسمان با فیلم فرق دارد. کادو می‌دهم و آن جمله جادویی را می‌گویم: «دوستت دارم...».

خواب بعدی دیزالو می‌شود به قبلی. حوالی همین یلدا، شب، داخلی، خانه شما. آمده‌ایم خواستگاری. این بار واقعاً مثل فیلم‌ها است. حالا که می‌نویسم رنگ لاکت هم یادم هست حتی. من عاشق همین سادگی و زیبایی توأمان شده‌ام.

خواب در بیداری بود یا بیداری در خواب؟ محض احتیاط یک بار دیگر همه چیز را مرور می‌کنم که بشود کلمه. از دست‌شویی که برمی‌گردم، سریع می‌نشینم به نوشتن که کلمه‌ها از ذهنم سُر نخورند.

به من ‌بود، با یک جامپ‌کات می‌رفتم سکانس بعدی. روز، خارجی، کوچه‌پس‌کوچه‌ها و خیابان‌های مختلف. می‌گذاشتم آمبیانس، صدای «مرگ بر دیکتاتور» جمعیت باشد. هلی‌شات آسمان و دود سطل آشغال‌هایی که در هوا است به ما می‌رسد که با هم در حال دویدنیم. از کسی یا کسانی فرار می‌کنیم. کاری کرده‌ایم که نمی‌دانیم. فقط از آن آدم یا آدم‌ها دور می‌شویم. من عاشق همین دغدغه‌ات نسبت به اطراف شده‌ام.

کم‌کم خیال‌مان جمع می‌شود که فاصله گرفته‌ایم. می‌ایستیم که نفس تازه کنیم. می‌خندیم و ناغافل مرا می‌بوسی. جا می‌خورم: «این‌جا؟!» می‌گویی: «برای بوسیدن به‌وقت ترسیدن» و می‌خندی. تازه سلفی هم می‌گیری. صدای تک‌تیر می‌آید. می‌گویم: «بدو... ترنم تنهاس...». دوباره می‌دویم و توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها گم می‌شویم. بعداً که عکس را می‌بینم، می‌فهمم چرا این‌جا عکس گرفته‌ای. بک‌گراندمان روی دیوار نوشته‌اند: «زن، زندگی، آزادی».

نمی‌دانم کدامش خواب در بیداری است و کدام بیداری در خواب.

1401/10/1

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی ۱۴۰۱ساعت 12:0  توسط جابر تواضعی  |