وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

هر بار که در خیابان‌های تهران قدم می‌زنم، از خودم می‌پرسم چرا با این‌که از این شهر متنفرم، تا این حد برایم جذاب است. به نظرم مهم‌ترین دلیل‌اش، وجود یک مفهوم یا ایده نهفته در کالبد این ابرشهر است. کلان‌شهر تهران به‌رغم همه مشکلات، کاستی‌ها و بی‌نظمی‌هایش یک کانسپت است؛ مجموعه مناسبات و رویدادهایی که کنار هم قرار گرفتن همه آن‌ها در یک مکان واحد، آن را به چیزی که از یک هنر مفهومی (Conceptual art) می‌شناسیم، نزدیک می‌کند. اتفاقی که به این شکل در هیچ مکان/شهر دیگری امکان بروز و ظهور ندارد.

مصداق حرفم مترو است. رفت‌وآمد دست‌فروشان، نوازندگان و دوره‌گردان، بچه‌های فال فروش و ... نمایش بی‌بلیتی است که گاهی جذابیت‌های منحصربه‌فردی دارد. نمایشی که هر روز مردم خودش را هم غافل‌گیر می‌کند. این غافل‌گیری مدام، قطعاً یکی از جذابیت‌های پنهان تهران است.

ترافیک تهران، آن را به «مسیری دائمی» تبدیل کرده. اتفاق دور و بعیدی است که شما در یک مسیر تکراری به آدم‌های تکراری بربخورید. غریبگی آدم‌ها باعث می‌شود هر برخورد و دیدار، یک داستان تازه و جذاب باشد و هر دیدار، بهانه‌ای برای یک خیال‌پردازی و قصه‌سازی ذهنی. مثلاً با دیدن یک دست‌فروش ذهنم مشغول می‌شود که اگر تا شب همه باتری‌‌هاش، جوراب‌‌هاش، فال‌‌هاش، هندزفری‌‌هاش یا کمربند‌هاش را هم بفروشد، می‌تواند از پس مخارج‌اش بربیاید؟

تهران با تمامی کاستی‌ها و درهم‌ریختگی‌‌هاش، جذابیت‌های خودش را دارد؛ جایی که هر روز و هر لحظه، داستان جدیدی برای روایت دارد. زندگی در این شهر، مثل یک صحنه تئاتر بزرگ و دائمی است که بازیگرانش همه کسانی هستند که دائم یا موقت در آن حضور دارند.
1403/7/29

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت 14:46  توسط جابر تواضعی  |