وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

اوج گرما توی بی‌آرتی‌های ولی‌عصر، مثل ساردین به هم چسبیده بودیم. داشتم فکر می‌کردم چه آدم‌های بدبختی هستیم که تتوی گردنش را دیدم. برای عکس اجازه گرفتم و استقبال کرد.

کنجکاوی من برایش جذاب بود و منتظر بود قصه‌اش را برای کسی روایت کند. توضیح داد که رپ می ‌خواند و «شاهد» اسم و تخلص هنری‌اش است، نه اسم خودش.

قیافه‌اش به رَپِرها نمی‌خورد. با ته‌ریش، آداب‌دانی‌اش موقع حرف زدن و خداحافظی‌اش وقت رفتن بیش‌تر شبیه بچه‌بسیجی‌ها بود تا یک رپ‌خوان معترض. و حالا داشت مثل من و مثل همه، شرایط پرفشار و اسف‌بار بی‌آرتی ولی‌عصر را تحمل می‌کرد، بدون اعتراض.

به همه سلیقه‌ها احترام می‌گذارم، گرچه رپ با هیچ چسب و سریشی موسیقی مورد علاقه من نیست. اما حالا شما سرچ کنید «تفاوت+شاهد»، شاید دوست داشتید. آهنگ «دریا» هم هست که پاپ است. شاید از این‌یکی خوش‌تان آمد.

1403/6/22

+ تیتر مطلب از آهنگ «دریا» است.

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 12:35  توسط جابر تواضعی  | 

هفته پیش برای دیدن یک رفیق شفیق، گذرم به یکی از مؤسسه‌های مطبوعاتی قدیمی افتاد. چهارده سال بود که به آن موسسه نرفته بودم و چندسالی است که پایم به هیچ تحریریه‌ای باز نشده. برای همین با دقتی بیش از همیشه، احساساتم را رصد کردم.

تحریریه همیشه برای من نماد نشاط و پویایی بوده. هرچند این انتظارم به‌طور واقعی، حتی در پرتیراژترین روزنامه کشور هم برآورده نشد. همه آن یکی‌دو ساعتی که در آن مؤسسه‌ مطبوعاتی گذشت، هیچ تناسبی با وجه نمادین‌اش در ذهن من نداشت و منی که از ده‌سالگی عاشق این کار بودم و به چشم رؤیا بهش نگاه می‌کردم، اصلاً حس نکردم می‌خواهم دوباره مشابهش را تجربه‌ کنم.

زمانی با ایستادن جلوی همه دکه‌های روزنامه‌فروشی عقده‌گشایی می‌کردم. در یک خیابان اگر صدتا دکه روزنامه‌فروشی هم بود، انگار رسالتم این بود که جلوی همه‌شان بایستم، تیترها را مرور کنم، و اگر صاحب دکه رخصت ورق زدن داد، بوی سرب و جوهر و کاغذ کاهی‌شان را نفس بکشم. اما حالا به معنی واقعی کلمه، چیزی از آن اشتیاق باقی نمانده است.

زمانی روزنامه و مطبوعات «نبض تپنده جامعه» بود و قرار بود «رکن چهارم دموکراسی» باشد. اما امروز نه مردم از مطبوعات چنین انتظاری دارند و نه خود روزنامه‌نگاران به چیزی جز «آب‌باریکه» به کارشان نگاه می‌کنند. من برای نوشتن هر چیز از خودم می‌پرسم چی و چه‌طور باید بنویسم که چاپ شود؟ کی حاضر است مطلب بیات من را بخواند؟ وقتی مستمعی نیست، صاحب‌سخن هم سر ذوق نمی‌آید و برعکس.

چه بر سرمان آمد؟ کجا را اشتباه رفتیم؟ چرا از این‌جا سر درآوردیم؟ این نتیجه تغییر ناگزیر روزگار و هجوم اینترنت و شبکه‌های اجتماعی است یا سیاست‌گذاری‌های آگاهانه و برنامه‌ریزی‌های دستوری هم در خارج کردن روزنامه‌ها و مطبوعات از گردونه جامعه و سبد خرید مردم دخیل است؟

راستی خود شما آخرین بار کی دیدید کسی روزنامه بخرد؟

1403/6/20

پ ن 1: عکس را با هوش مصنوعی ساخته‌ام. برای همین چهار دست دارد.

پ ن 2: تیتر، تکه‌ ترانه‌ای از محمد صالح علاء است.

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ساعت 14:53  توسط جابر تواضعی  |