|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
قسمت شد بعد یک سال، بیستم اردیبهشت ماه سنه 1403 شمسی در معیت دوستان انجمن منتقدان خانه سینما سفر یکروزهای به قزوین داشته باشیم. به همت بهمن عبدالهی عزیز که با علاقه پیگیری کرد و حسابی مایه گذاشت و دمش گرم. یادم نمیآید آخرین بار کی سوار قطار شده بودم. اما شاید بشود گفت قطار راحتترین و بهترین وسیله نقلیه سفر باشد.
سفر در نگاه من یعنی با یار جانی و همراهی که مثل خودت دیوانه است، با فراغ بال در مکانها بچرخی و مخصوصاً با آدمها دمخور بشوی و شهر در تو دم بکشد و «آنِ» آن شهر و فضا را دربیاوری. اینکه بخواهی توی نصف روز همهجا را سُکسُک کنی، توقع من را از مفهوم «سفر» برآورده نمیکند. اما کاچی به از هیچی. در اوضاع و شرایط روزگار ما که گذشته از شرایط مالی، آدمها بهسختی دور هم جمع میشوند، چیزی از ارزشهای همین شبهسفر یا اردوی نیمروزه کم نمیشود و برای خودش غنیمتی است.
با تعریف من، سفر کاری است که محمود ساطع و عطیه راد میکنند. هرازگاهی به دیار ناشناختهای سفر میکنند و با مردم سر میکنند و در چادر میخوابند و هردو سفرنامه مینویسند. نمونهاش همین سفر آخر بیستروزهشان به سیستان و بلوچستان است و سفرنامههایی که هنوز تمام نشده و ارزش دارد برای خواندناش به صفحههاشان سر بزنید.
القصه؛ برداشت یکجملهای توریستیام از قزوین این است که شهر آرام و زیبا و تمیزی است که خیلی بیش از یک شهر بین راهی شمال ارزش دیدن دارد. نمونه این نظم و تمیزی را چندینبار در تبریز دیدهام و شاید ویژگی ترکزبانها باشد. آثار تاریخیاش بهپای کاشان نمیرسد، اما از من که خیلی سخت به خوشمزگی غذاها رضایت میدهم، بشنوید که «قیمه نثار»ش طعمی بهشتی دارد. شیرینیهای کمشیریناش هم با ذائقه من خیلی سازگار است.
دوستان گیر دادهاند سفر بعدی کاشان باشد. امیدوارم بتوانم بپیچانم یا فراموش کنند. من اعصاب و حوصله بهمن را ندارم.
1403/2/26
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
در شماره 38 «فیلم امروز» (اردیبهشت 1403) مطلبی دارم با عنوان «باید امیدوار بود...» درباره مستند «دبستان پارسی» ساخته حسن نقاشی.
در بخشی از این یادداشت میخوانید:
«دبستان پارسی» درباره یک یزدی زرتشتی است به اسم ماستر خدابخش که برای تأسیس مدرسه از بمبئی به یزد برمیگردد و ما حالا او را بهعنوان پایهگذار مدارس نوین یزد میشناسیم. هوشمندی فیلمساز در انتخاب این سوژه بومی این است که در بعد ملی هم جذاب است و میشود آن را به کل تعمیم داد.
ماجرای مدارس نوین را باید ذیل دوگانه سنت/مدرنیته و تقابل آنها دید که برای ما یک کهنالگوی بومی است. قصه تاریخیاش ماجرای پیاز عکِّه است که در تاریخ ما هم بارها تکرار شده. از حرمت آب لولهکشی به دلیل کر نبودن، حرمت دوش حمام به دلیل عدم امکان غسل ارتماسی، حرمت لامپ و برق به دلیل شبنشینیهای طولانی و غفلت از نماز صبح، حرمت کلهقند با شایعه تولید قند از استخوان الکشده مردگان، حرمت ماشین لباسشویی به دلیل نجس شدن لباسهای پاک با لباسهای نجس، حرمت دوچرخه، حرمت رأی دادن زنان و حرمت ساخت راهآهن در گذشته کمی دور بگیر تا حرمت ماهی خاویار و شطرنج و ویدئو و خیلی چیزهای دیگر در این سالها.»
یادداشت کامل را در «فیلم امروز» شماره 38 بخوانید.
1403/2/6
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
من جز قربانصدقه برایت چیزی ندارم، تو اما برای من درسهای زیادی داشتهای.
بزرگترین درس حضورت، «اصالت وجود» است. اینکه تا پنجم اسفند 1401 نبودی و حالا نهتنها هستی، که همه چیز حول تو میچرخد. حالا دیگر نمیشود دنیا را بیتو تصور کرد. نظر و عقیده داری، سلیقه داری، حرف و منظورت را بهوضوح میرسانی، مدام اعلام وجود و اعلام حضور میکنی. «بودن» و «وجود داشتن» تو بزرگترین واقعیت و حقیقت هستی است.
حالا میدانیم چی دوست داری و چی دوست نداری. محتاطی و خیلی اهل ریسک نیستی، اما همیشه برای نانای و قرتیبازی آمادهای و از هر چیز شادی استقبال میکنی. اینکه حتی نزده و بیتنبور میرقصی، اینکه وقتی نوحه یا ترانه غمناکی میخوانم، رسماً با جیغ و داد اعتراض میکنی، یعنی اساس جهان بر شادی است. یا اگر نیست، تو فهمیدهای که باید اساساش را بر شادی گذاشت. شاید بشود اسمش را گذاشت «اصالت شادی». لابد شما بچهها ارتعاش هستی را که عرفا میگویند، بیواسطه از هستی دریافت میکنید: «رقص است زبان ذره زیرا/ جز رقص دگر بیان ندارد» (مولوی). معلوم نیست چرا با فاصله گرفتن از کودکی، غم اینطور بر ما غلبه میکند.
درس بعدیات برای من، فکرکردن بیشتر من درباره ماهیت زبان است که دانشی دربارهاش ندارم. باعث شدهای مدام فکر کنم چهطور و با چه فرایندی، کلمه یا مفهومی را درک میکنی و کمی بعد از آن استفاده میکنی یا لااقل منظورت را میرسانی؟ گمانم زبان و اینکه چهطور به ادراک منتهی میشود، بسیار فراتر و توضیح ناپذیرتر از آن است که سوسور تلاش میکند با «لانگ» و «پارول» توضیح بدهد. برای همین است که در باور من، گفتوگو بزرگترین معجزه بشری است.
از حالا اهل صحبت و اختلاطی. یکبار با ادای رقصیدن و نشان دادن تلویزیون، حالیام کردی که وقتی نبودهام، نانای کردهای. در فال ناصیه بلندت میبینم وقتی به حرف بیفتی، مخ همه را تیلیت میکنی داییجان.
خوشبختیام این است که کتاب دوست داری. فقط یک خواهش: هرچی دوست داری کتابهایی را که برایت میخرم پاره کن، ولی لطفاً آنها را نخور. کتاب «بَه» نیست داییجان. از وقتی پای کرهالاغ کدخدا را خوردهای، دیگر نمیتواند بار ببرد، مرغ زرد کاکلی هر روز دربهدر دنبال جوجه ریزهمیزهاش میگردد و خلاصه همه اهالی شلمرود ناقص شدهاند. جهت اطلاع، فقط بزها کاغذها میخورند.
دوستت دارم وروجک، خیلی زیاد.
پایان
1403/2/1
▪️بخش اول این مطلب را در پست قبل بخوانید.
▪️شرح عکس: دیبا و خاندایی در باغ آقاجوناش (همان باغچه توی حیاط!).
▪️تیتر مطلب با الهام از زندگینامه مارلون براندو است.
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee