وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

سلام مهساجان. مسافری و خسته‌، خیلی وقتت را نمی‌گیرم.

یک جای دیگر نوشته‌ام که با این‌که عاشق دختر داشتن بودم، تا چند وقت پیش می‌ترسیدم و نمی‌دانستم چرا. ته ذهنم چیزهایی بود که نمی‌خواستم بروم سراغش. عید امسال خدا یک دختر خیالی بهم داد که دلم برایش رفت. اسمش را گذاشتم ترنم. شب‌ها برایش قصه می‌گویم و او برایم دلبری می‌کند. این‌ها را گفتم که بدانی در حد خودم می‌دانم دختر داشتن یعنی چه.

دیروز هی به تصویرت روی تخت بیمارستان مثل یک روضه مجسم معاصر نگاه کردم و هق‌هق زدم. از تجسم حال پدر و مادرت که حالا باید گلت را می‌چیدند. از تجسم حال کسی که دوستت داشت و لابد دوستش داشتی یا شاید نمی‌دانستی. از تجسم این‌که باید در آغوش‌اش گم می‌شدی و او شانه‌های توپرت را می‌بوسید...

ما برای روضه‌ها گریه نمی‌کنیم. روضه‌ها بهانه‌اند. راستش را بخواهی من هم تو را بهانه کردم برای خودم. برای جوانی‌ام که رفت، برای جوانی‌ تو و دوستانت که نابود می‌شود، برای دخترکم ترنم. فکر کردم دیگر دختر و پسر ندارد واقعاً. و مطمئنم این‌که شما دخترها سیبل شده‌اید، حتماً دلیلی دارد. کسی که نوک مگسک را سمت تو و ترنم من گرفته، کاملاً با من هم‌عقیده است که جهان را زیبایی و عشق و زنانگی نجات می‌دهد. ما هم‌عقیده‌ایم، فقط هدف‌مان زمین تا آسمان با هم فرق دارد. کسی که شما را هدف گرفته، قطعاً طرفدار نجات جهان نیست.

نسل ما باورمند شعار پیروزی خون بر شمشیر است، حتی اگر واضعانش آن را باور نداشته باشند. من باور دارم حتی حالا که نیستی، طراوت و جوانی‌ات تکثیر می‌شود و از خونت لاله می‌دمد. همین باورها است که دلم را برای ترنم هم قرص می‌کند.

کمی بزرگ‌تر شود، قصه‌ات را برایش می‌گویم و قصه ضحاکی را که تو و امثال تو را می‌کشد تا مارهایش را از زیبایی‌ات سیراب کند. دوست دارم تا آن موقع آخر قصه تغییر کند و ترس مارها از زیبایی و عشق و زنانگی از بین رفته باشد. وگرنه ترنم و نسل ترنم حق دارند از خودشان دفاع کنند. مطمئن باش اگر عمری بود من هم مثل یک پدر قوی، مثل کوه، پشت سر ترنم و دوستانش می‌ایستم. بهت قول می‌دهم مهساجان...

1401/6/26

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ساعت 13:41  توسط جابر تواضعی  | 

▪ با حضور: سید محمود سادات بیدگلی، محمود ساطع و #جابر_تواضعی

▪ زمان: چهارشنبه 30 شهریور 1401، ساعت 19

▪ مکان: کاشان، خ فاضل نراقی، خانه تاریخی کاج

▪ برای تهیه کتاب‌های #انتشارات_سبک_زندگی به این مراکز مراجعه کنید:

خانه کاج، کتاب‌فروشی ساربوک، کتاب‌فروشی اردیبهشت

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 19:15  توسط جابر تواضعی  | 

#بیضایی جایی شبیه سالن اجتماعات یک دانش‌گاه، سخن‌رانی داشت. جای صندلی، نیمکت گذاشته بودند. ردیف راست و وسط تقریباً پر بود. احتمالاً با دانش‌جوهای خودشان. آمدم نیمکت ردیف دومِ سمت چپ را بگیرم که یکی نشست. هرچی گفتم جای کسی است، گوش نکرد. تازه یکی دیگر را هم آورد کنارش. به‌شدت عصبی شده بودم. #هادی_خادم آمد و کنارم نشست.

جلسه دو تا مجری داشت که یک‌بند زر می‌زدند و اجازه نمی‌دادند بیضایی حرف بزند. تا آخر هم چیزی دست‌مان را نگرفت. بلند شدم بروم تو حیاط که چندنفری شناختند. عزت و احترام و بسم‌الله و بفرما و ببخشید نشناختیم و از این اباطیل. عصبی بودم و سرد جواب دادم. حامد-ک تو حیاط بود. ده سال بیش‌تر است که هم را ندیده‌ایم و طبق شنیده‌ها فقط می‌دانم مشهد تدریس می‌کند. کمی چرت‌وپرت گفتیم و دوباره برگشتم تو. جلسه رسمی تمام شده بود و مردم داشتند پراکنده می‌شدند.

کنار سالن یک کتاب‌خانه بود که زیاد کتاب نداشت. دفتری را که «ر» روز آخر بهم داد، شناختم. آن‌جا چه می‌کرد؟ بدون حرف و اعتراض برداشتم که حساسیت ایجاد نکند. سر و کله میثم پیدا شد و از حفظ شروع کرد به خواندن بخش‌هایی از آن به حالت شعر. کس دیگری هم که گمانم هانیه بود، جوابش را می‌داد. یادم بود که میثم اهل کتاب نیست. فقط می‌خواستند بگویند وقتی این‌جا بوده، خوانده شده.

در صحنه بعدی نمی‌دانم از کجا چند ساندویچ فلافل داشتم. آن‌همه ساندویچ فلافل کم‌مایه می‌خواستم چه کار؟ چاه کوچه‌ای گرفته بود و دو کارگر مسن داشتند بازش می‌کردند. گوجه‌ها و خیارشورهای ریخته ساندویچ‌ها را با اعصاب خرد درست کردم و به هر کدام یک ساندویچ دادم. خانه خودمان نمی‌توانستم برم. کلید نداشتم یا هم‌چو چیزی. به اجبار رفتم خانه حاجی‌آقا که یادم بود فوت شده. گوجه‌ و خیارشور بقیه ساندویچ‌ها را هم درست کردم و به همه یک ساندویچ دادم با سرسنگینی. آن‌ها هم گرفتند با اکراه.

1401/6/15

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 11:4  توسط جابر تواضعی  | 

نوشته بودم شاید بهتر باشد هر کس تعریف خودش را از عشق و دوست داشتن داشته باشد و تعریف عباس معروفی را امروز دیدم: «عشق یعنی دیدن و دیده شدن». چون معروفی بعد این جمله از نویسنده و خواننده حرف می‌زند، پس می‌شود گفت هر کدام ما متنی هستیم در انتظار خوانده شدن.

مثل کتاب پشت ویترینی که انتظار می‌کشد هر شب قبل از خواب و خاموشی آباژور، کلماتش را دانه‌دانه توی ذهن تک‌تک خواننده‌هاش بچکاند. این «انتظار» برای هر متن، «میل» و حتی «نیاز»ی است که وقتی اتفاق می‌افتد، تازه می‌شود گفت موجودیت پیدا کرده و «هست» شده.

نویسنده زنده است تا وقتی کلماتش در ذهن و زبان مخاطب جاری است. آدم زنده است تا وقتی دیده می‌شود و یکی هست که برگ برگ کتابش را ورق بزند، گذشته و خاطراتش را با پذیرش و لذت بخواند، برای آینده‌اش هیجان داشته باشد و وقتی چراغ را خاموش کرد، او را مثل یک کتاب مقدس تا صبح به سینه‌اش بچسباند.
1401/6/10

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 11:2  توسط جابر تواضعی  | 

در شماره 18 «فیلم امروز» (شهریور 1401)، در یادداشتی درباره «قصیده گاو سفید» ساخته بهتاش صناعی‌ها و مریم مقدم، تلاش کرده‌ام از زاویه بینارشته‌ای به این فیلم نگاه کنم.

ابتدا با نظریه «قفس آهنین» ماکس وبر، جامعه‌شناس آلمانی، توضیح داده‌ام که کنش و رفتار فردی‌ رضا (قاضی پرونده) در حمایت از مینا و همه کارهای حوزه شخصی و خصوصی‌اش زیر ذره‌بین بالادستی‌ها است. برای سیستمی که بر پایه ایدئولوژی بنا شده، مهم این است که چرا او به‌عنوان یک قاضی و بخشی از این ساختار با یک زن نامحرم در رفت‌وآمد است، چرا شب را در خانه او گذرانده و الخ. همه این‌ها یعنی او به‌عنوان بخش کوچکی از یک سیستم، درون یک محفظه شیشه‌ای است و مدام رصد می‌شود.

سپس از منظر نظریه «ساختار و عاملیت» آنتونیو گرامشی، جامعه‌شناس ایتالیایی، توضیح داده ام که رضا در ساختار و سیستم معیوبی گرفتار است که عاملیت فردی اش کار چندانی از پیش نمی‌برد.

در بخش دیگری از این مطلب می‌خوانید:

«سکانس مسموم کردن رضا با شیر، سکانس مناقشه‌برانگیزی است. واکنش رضا نسبت به این شیر بی‌هنگامِ وسط شام، جوری است که می‌داند داستان چیست. کمی از آن را می‌نوشد و با این‌که از طعم و مزه‌اش می‌فهمد ماجرا چیست، تأمل می‌کند تا واکنش زن را ببیند. اما بعد انگار سرنوشت محتوم درونی‌اش را می‌پذیرد و به‌عنوان کیفر و بادافره خطای بی‌برگشت، سقراط‌وار جام زهر را سر می‌کشد. حتی لیوانش را ظریف و نامحسوس به نشانه سلامتی بلند می‌کند و می‌گوید: «عجب جشنی شد امشب!»

این‌جا هم می‌شود ضمن نوعی ارجاع درون‌متنی، نوعی ارجاع برون‌متنی از جنس مذهبی برای فیلم قائل شد که با توجه به نگاه سمبولیک فیلم‌سازان، خیلی دور از ذهن نیست. حداقل دو تن از امامان شیعه یعنی امام حسن (ع) و امام جواد (ع) هم به دست همسران‌شان مسموم شده‌اند. انتقام مینا در حقیقت کیفر و بادافره آتش درونی رضا است و نوع برخورد رضا در طول فیلم نشان می‌دهد که خودش هم تمایلی ندارد از این آتش درونی بگریزد.»

خوش‌حال می‌شوم مطلب کامل را در شماره 18 «فیلم امروز» بخوانید.

1401/6/5

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ساعت 19:47  توسط جابر تواضعی  | 

در شماره 18 «فیلم امروز» (شهریور 1401)، در مطلبی با عنوان «وقتی طناب دار همدیگر را می‌بافیم» به فیلم «قصیده گاو سفید» ساخته بهتاش صناعی‌ها و مریم مقدم پرداخته‌ام.

مطلب کامل را در شماره 18 «فیلم امروز» (شهریور 1401) بخوانید.

1401/6/4

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور ۱۴۰۱ساعت 21:41  توسط جابر تواضعی  | 

هم‌زمان با روز خبرنگار، تعداد فالوئر یا دنبال‌کنندگانم از سه هزار نفر رد شد. گرچه سال‌ها است کار خبری نمی‌کنم. تقارن این اتفاق با این روز -که تنها روز مربوط به رسانه تقویم است- برای من که در هر چیز دنبال نشانه‌ای چیزی می‌گردم، اتفاق معناداری است. به‌زعم من در شرایطی که اساساً چیزی به اسم رسانه در این مملکت وجود ندارد، فضای مجازی حقیقی‌ترین است.

سه هزار فالوئر یا دنبال‌کننده برای یک اینفلوئنسر، فروشنده اینترنتی یا امثال آن‌ها یک شوخی مسخره است. اما برای من که نه ترفندهای مرسوم جذب مخاطب را بلدم و نه می‌خواهم که بلد باشم، جمع شدن دانه‌دانه این 3000 نفری که دوست دارند من را بخوانند، در حکم یک سرمایه ارزش‌مند فرهنگی است. من نه چشم و ابروی خمار دخترکشی دارم (یک‌بار نوشتم ریشم شبیه پارسا پیروزفر است و حالا دیگر همان را هم ندارم!)، نه صفحه‌ام به نیازهای آنی مخاطب پاسخ می‌دهد، نه اهل بده‌بستان‌های معمولی تبریک تولد و از این قبیلم که البته در جای خودش محترم است. گاهی هم که به این بازی‌ها تن می‌دهم، می‌بینم از جنس من نیست. برای همین تصویرم برای خیلی‌ها تصویر یک آدم خشک و کم‌انعطاف است و دیده‌ام که طنزهام با سوء تفاهم روبه‌رو می‌شود.

اکثر پست‌هایم دغدغه‌ شخصی‌ام درباره ادبیات و سینما و فرهنگ و جامعه و مطالعات فرهنگی است. نزدیک‌ترین واکنشم به اتفاقات روز، حداقل چند روز زمان می‌برد و اگر خبری منتشر می‌کنم سعی می‌کنم با شوخی‌ای چیزی، ارزش ‌افزوده‌ای برایش ایجاد کنم. وگرنه اصلش را که دیر یا زود همه می‌بینند. با این‌که فضای مجازی ادبیات خودش را دارد که رعایتش جرم یا فضیلتی نیست، اما هیچ‌وقت محاوره ننوشته‌ام یا تلاش نکرده‌ام با کنجکاوی نسبت به زندگی خصوصی‌ام مشتری جلب کنم. تلاش می‌کنم استانداردهای یک یادداشت مطبوعاتی حرفه‌ای را رعایت کنم. از تیتر و روتیتر بگیر تا ساختار درست و محکم و مقدمه و تنه و نتیجه. گرچه می‌دانم میل و پسند اهالی فضای مجازی غیر از این‌ها است. فضای مجازی همان‌قدر شوخی است که همین فردا می‌تواند به هر دلیل نباشد و همان‌قدر جدی که تقریباً تمام اطلاعات روزمره‌مان را از آن می‌گیریم. حداقل این‌که یک تریبون و رسانه رسمی فردی است. پس سعی می‌کنم اگر چیزی به این فضا اضافه نمی‌کنم، ابتذالش را بیش‌تر نکنم.

آمار اینستا می‌گوید هر پست نزدیک دوهزار و گاهی بیش‌تر بازدید دارد. اما وقتی آمار استوری‌ها تا هزار هم می‌رسد و متوسط آمار لایک 250 است، یعنی در بهترین و خوش‌بینانه‌ترین حالت، یک‌دهم فالوئرها هم لایک نمی‌کنند. یا حالش را ندارند یا به هر دلیل صلاح نمی‌دانند. اما راستش توی همان‌ها کسانی هستند که حضورشان برایم افتخار و غنیمت است و از حضورشان به خودم می‌بالم. غیر از نویسندگان، منتقدان، فیلم‌نامه‌نویسان، سینماگران و اهالی رسانه که به حضورشان می‌بالم، خوانندگان پی‌گیری دارم که از اشتباهات کوچکم هم نمی‌گذرند و حواس جمعشان یعنی انرژی و وسواسم برای هر پست هدر نمی‌رود.

این تحلیل محتوای بی‌سروته به چه کار من یا شما می‌آید؟ تقریباً هیچ. نه شما که می‌خوانید و لایک می‌کنید یا نمی‌کنید، روش‌تان را تغییر می‌دهید و نه من استراتژی‌ام را برای تولید محتوا تغییر می‌دهم. بلد نیستم که بخواهم تغییر بدهم. فقط می‌خواهم بدانید حضورتان برایم بسیار بسیار ارزش‌مند است و از حضور تک‌تکتان به خودم می‌بالم. مستظهر به پشتیبانی شما هستم و تک‌تک‌تان برایم سرمایه‌اید.

1401/6/2

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 2:29  توسط جابر تواضعی  |