|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
گمانم همهچیز از همینجا شروع شد. تقویم شخصی و بیولوژیکام میگوید پس باید بهار ۸۷ باشد که کانن G9ام را که تازه خریده بودم، همهجا با خودم میبردم و از در و دیوار عکس میگرفتم.
آتشسوزی مغازهاش با کنتور برق ویراناش کرده بود. چیزی که تا قبل از آن ندیده بودم. قبل و بعدش، نوعی سکوت بود که تا آخر نفهمیدم از روی حکمت است یا بیخیالی یا استیصال مصیبتهای کم، اما عمیق.
این آتشسوزی، مبدأ خیلی چیزها شد. مبدأ خانهنشینی و بعدتر تغییر و سوختن خیلی چیزها.آن خندهاش در عکس دونفره با بابا قاعدتاً حاصل پیله من است که میدانست وقتی پیله میکنم، ولکن نیستم.
با یادش همزمان چیزی در من میجوشد و قُل میزند از احساس، و همزمان چیزهایی عصبیام میکند که جای توضیحاش اینجا نیست. دلم برای کلکلهایمان تنگ شده و اینکه هیچوقت کم نمیآورد. آن هم درست وقتی خیال میکردم کنج رینگ گیرش انداختهام. دلم فقط از یک چیز میسوزد. چندباری گفت: «این عکسها رو ما که نمیبینیم!» کاش تنبلی نمیکردم و یکیدوتاش را برایش چاپ میکردم.
هجدهم فروردین، سومین سالگرد پدربزرگم، حاج حسین تواضعی بود؛ خرازیفروش بازار بزارهای کاشان. ما بهش میگفتیم حَجیآقا.
1404/1/24
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee