وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

اگر خود ناصر نمی‌گفت، من هزار سال دیگر هم نمی‌فهمیدم اتباع است. وسط شستن ماشین می‌گوید: «خیلی کثیفه، دو ماه می‌شه نشستی‌اش!» نمی‌گویم جای ماه را با سال عوض کن. ندید می‌گیرم که گزک دستش نداده باشم. گاراژ را پانزده میلیون اجاره کرده و روزی پانصد تومان بیش‌تر دستش را نمی‌گیرد.

بیش‌تر که حرف می‌زند، می‌بینم طنز ظریفش اتفاقی نیست. تحلیل‌هایش درباره سیاست و اقتصاد ایران و افغانستان، کم از یک کارشناس نیست. این حجم از آگاهی و تحلیل در کلام یک جوان افغان؟ می‌گوید اگر چند تا کشور دیگر طالبان را به رسمیت بشناسند، اوضاعش از ایران بهتر می‌شود. الان هم خیلی فرقی با ایران ندارد و دارد پیشرفت می‌کند. سخت‌گیری‌های طالبان و چیزهایی مثل آزادی پوشش مسأله ناصر نیست: «فوقش زن‌ها چادر سر می‌کنند.» او مسائل مهم‌تری دارد.

من و ناصر با هم شباهت‌های زیادی داریم. هر دو اهل خاورمیانه‌ایم و ساکن همان یکی‌دو طبقه اول هرم مازلو. مدام باید محاسبه و تحلیل کنیم که کجا کم‌تر آزار می‌بینیم، کجا کم‌تر تحقیر می‌شویم، کجا دیرتر می‌میریم. هر جایی با این ویژگی‌ها برایمان بهشت است.

ما با هم شباهت‌های زیادی داریم. ناصر افغان هم مثل منِ ایرانی اهل دبه است و آخر کار می‌خواهد صد تومان صنف را بگیرد صدوپنجاه تومان. بهانه هم که شکر خدا همیشه جور است: غیر از این‌که یک آب گرفته به موتور، گاز هم گران شده و او خوب بلد است دومینوی گودرز گرانی گاز را به شقایق قیمت کارواش وصل کند. این بازی تکراری و مضحک برد-برد، این‌جور تمام می‌شود که او به همان قیمتی که گفته رضایت می‌دهد و من هم خوش‌حال می‌شوم که بیش‌تر نمی‌دهم.

دم رفتن باز هم جلو خودم را می‌گیرم که نگویم آخرین باری که ماشین را برده‌ام کارواش، دوسال‌ونیم پیش بوده با قیمت ده یا بیست تومان. گفتم که؛ ما خاورمیانه‌ای‌ها با هم شباهت‌های زیادی داریم.

1402/9/17

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 11:42  توسط جابر تواضعی  | 

آدم‌های قصه‌های عاشقانه قدیمی، از درون مانعی برای رسیدن به هم ندارند. همه موانع وصل، بیرون عاشق و معشوق است و رنجی که بر آن‌ها تحمیل می‌شود، تبعات این عوامل بیرونی است: سفر، بیماری، جنگ، هجران، بدجنسی‌های رقیبی که خرمگس معرکه است، الخ. نتیجه همه این‌ها انتظاری است که بالاخره به وصل می‌رسد تا کلاغ قصه‌ها همیشه به خانه‌اش برسد.

بنا به عادت انتظار داریم این‌ها را در روایت‌های عاشقانه‌ مدرن و معاصر هم ببینیم. مثلاً در روایت زن سرخ‌پوش میدان فردوسی که سی سال هر روز در این میدان منتظر می‌ایستاد و حالا یکی از معانی مستتر در کالبد این میدان است. زنی که از قرار عاشقانه‌اش فقط همین مکانش مانده بود و خودش سی سال زمانش را تمدید ‌کرد.

در برساخت ذهنی ما او عاشق شکست‌خورده‌ای است، از همان جنسی که در قصه‌ها می‌خوانیم. زن مهربان و وفاداری که از بخت بد عاشق مرد قدرناشناس و جفاکاری می‌شود که قدر عشق اسطوره‌ای او را نمی‌داند و عشق او را به باد می‌دهد.

کسی از منظر این مرد جفاکار به این قصه نگاه نمی‌کند. کسی نمی‌گوید چه مرگش بوده که رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده؟ اصلاً چنین کسی وجود داشته یا همه چیز در وهم زن گذشته و حالا همه انتظار مظلومانه زن را سپیدخوانی می‌کنند؟ مهم‌تر از همه این‌که نقش خود زن در رفتن یا گریز مرد چی بوده؟ مسائل بیرونی، قابل بیان و روایت‌اند. مسأله آدم‌های قصه‌های قدیمی، بیرونی است. ما خیلی راحت آدم‌های روایت‌ها و قصه‌های قدیمی را قضاوت می‌کنیم و اسم‌شان را در ستون خوب‌ها و بدها می‌نویسیم.

روایت‌ها و داستان‌های مدرن پر از حرف‌هایی است که به بیان درنمی‌آیند و چیزی در کُنه آن‌ها جا می‌ماند. داستان و روایت مدرن در قیاس با قصه‌های قدیمی، همیشه چیزی کم دارد و لاجرم پر از سپیدخوانی است. مثلاً شاید آن مرد، زن سرخ‌پوش را دوست نداشته و باب سلیقه‌اش نبوده، شاید از قرمز جیغ پوشیدن یا همین کَنه بودنش بدش می‌آمده، شاید دلش جای دیگری گیر بوده یا شاید اصلاً دل کس دیگری پیش او گیر بوده و مرد روی عشقش به زن سرخ‌پوش پا گذاشته که تعهدش به اولی پابرجا بماند.

1402/9/14

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ساعت 12:37  توسط جابر تواضعی  | 

▪ #جابر_تواضعی: «کوچه» موضوع ویژه شماره هفتم دوفصل‌نامه «کاج سبز» که به‌تازگی منتشر شده. یکی از مطالب این بخش، روایت کوچه‌های قدیم و محرم‌های کودکیِ حضرت پدر #محمد_تواضعی است که چند سالی است با ضرب‌وزور و تشویق من خاطراتش را می‌نویسد. اما خودش هم باور ندارد قلمش چه قدر خوب و شیرین است و فکر می‌کند خاطراتش به درد کسی نمی‌خورد. امیدوارم نظر شما درباره این بخش کوتاه از نوشته‌اش، نگاهش را تغییر بدهد و با انرژی بیش‌تری بنویسد.

بخشی از روایت «عمه چرا به کربلا، این‌همه لشکر آمده...» را با هم می‌خوانیم:

#محمد_تواضعی:

«آخوندها افساردهنه خرشان را به تیر چراغ‌برق جلو خانه‌ای که روضه داشت، می‌بستند و می‌رفتند تو. رفتن او به داخل خانه همان و جمع شدن ما بچه‌ها دوروبر آن زبان‌بسته همان. هر کدام یک‌مشت سنگ‌ریزه برمی‌داشتیم و دم‌ودستگاه زیر شکم حیوان بدبخت را نشانه می‌گرفتیم. وقتی به هدف می‌خورد، می‌خندیدیم و خوشی می‌کردیم. الاغ بیچاره گاهی زیرسبیلی در می‌کرد و واکنشی نشان نمی‌داد. وقتی هم که عاصی می‌شد، جفتک می‌انداخت و ما بیش‌تر می‌خندیدیم.

آخوند با انبانی از مسأله و نصیحت وارد خانه میزبان می‌شد و سعی می‌کرد با تصویر کردن زیبایی‌های بهشت و جویبارهای شیر و عسل یا برعکس مناظر خوف‌ناک جهنم و ملک دوزخ و نعره گناه‌کارانی که به یک تار مویشان آویزان بودند، مردم را تحت تأثیر قرار بدهد. دست آخر هم به‌اصطلاح به صحرای کربلا می‌زد. زیر آواز می‌کشید و با سوزوگداز از جدا شدن سرهای یاران لب‌تشنه امام حسین در کربلا می‌گفت. مردم هم برای مشکلات و گرفتاری‌های خودشان گریه می‌کردند. مخصوصاً زن‌هایی که از دست شوهرشان دل خوشی نداشتند، شیون حیدری می‌زدند. این شار و شیون‌ها نشانه این بود که مجلس به اوج رسیده. بعد هم مجلس با دعا و آمین حاضران به پایان می‌رسید.

آخوند روضه‌خوان همین‌طور که با صاحب‌خانه گپ می‌زد و یک استکان چای داغ سر می‌کشید، پولش را می‌گرفت و عزم رفتن می‌کرد. در جواب تعارفی خشککی صاحب‌خانه هم می‌گفت که بعد از این‌جا هم جلسه دارد. وقتی از خانه بیرون می‌آمد، با دیدن آن‌همه سنگ‌ریزه‌ای که زیر دست و پای حیوان بیچاره جمع شده بود، می‌فهمید چه خبر است. الاغ بدبخت هم با زبان بی‌زبانی از ما به صاحبش شکایت می‌کرد...

آخوند روضه‌خوان دور و برش را نگاه می‌کرد و با عصبانیت سری تکان می‌داد. اما دیگر هرکدام از بچه‌ها به سمتی فرار کرده بودند و او دستش به جایی نمی‌رسید. ناچار سوار می‌شد و می‌گفت: «برو حیوون...». الاغ زبان‌بسته هم مثل اسب به تاخت در کوچه‌های تنگ و تاریک ناپدید می‌شد. انگار مقصد بعدی را می‌شناخت.»

▪ برای خرید کاج از طریق پیام به شماره واتساپ ‌۰۹۱۳۵۶۰۶۲۰۸، یا تماس با دایرکت @kaajmag در اینستاگرام یا سایت www.kajmag.ir اقدام کنید.

1402/9/11

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 19:59  توسط جابر تواضعی  | 

▪️هفتمین شماره دوفصل‌نامه «کاج سبز» ویژه پاییز و زمستان 1402 منتشر شد. موضوع بخشِ ویژه این شماره، «کوچه» است. بخشی از روایت من با عنوان «دریچه‌ای به ازدحام کوچه خوش‌بخت» را بخوانید:

هر چی در زدم، باز نکردند. پدرم از پشت در گفت: «برو همون قبرستونی که تا حالا بوده‌ای...»
امان از بچگی؛ به خشک نشدن و خشم مادر فکر کرده بودم، به خشم پدر بابت دیر برگشتن به خانه، نه. بعد کلی عجزولابه و گریه و وساطت مادر، بالاخره در باز شد. غافل از این‌که کمربند چرمی بابا با ولع تمام پشت در انتظارم را می‌کشد. جای همگی خالی؛ آن شب یکی از چند کتک مفصل عمرم را نوش جان کردم. جای کمربند چرمی مثل خیار روی دست و بازو و باسن و ران و ساق پام بالا آمد و تا یک هفته روی هر طرفی که می‌خوابیدم، درد توی تمام تنم می‌پیچید.

اما از کاری که کرده بودم، پشیمان نبودم. آن شب، کلی چیزهای جدید و مفید یاد گرفته بودم و به بچه‌ها نزدیک‌تر شده بودم و یک کوچه جدید کشف کرده بودم. لذت این کشف، به کتکی که خورده بودم، می‌ارزید. چند روز بعد همین را به پدرم هم گفتم و دیدم لب‌گزه می‌کنند خنده‌شان را نبینم.

چند سال بعد که رفتم دبیرستان محمودیه، کوچه عبدالله‌خانی مسیر همیشگی‌ام بود. روزی چهاربار ازش رد می‌شدم و توی ذهنم برای خانه‌های کاه‌گلی قدیمی و درخت‌های خشکیده‌‌اش قصه می‌ساختم.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم آن شب اگر به خانه پدربزرگم پناهنده شده بودم و مثل علما در سفارت‌خانه‌های اجنبی بست می‌نشستم، از زیر آن کتک هم قِسِر در می‌رفتم. اما آن وقت این کوچه، برایم یک کوچه معمولی بود مثل همه کوچه‌ها، و طعم لذت کشفش مثل لذت کریستف کلمب موقع کشف قاره آمریکا، هم‌چنان زیر دندانم نمانده بود.

▪️برای خرید کاج از طریق پیام به شماره واتساپ ‌۰۹۱۳۵۶۰۶۲۰۸، یا تماس با دایرکت @kaajmag در اینستاگرام یا سایت www.kajmag.ir اقدام کنید.
1402/9/8

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ساعت 15:41  توسط جابر تواضعی  | 

سوگواری در مرگ یک نفر خیلی راحت‌تر است تا برای یک آدم زنده.

کسی که مرده، نیست و برای هیچ‌کس نیست، نسبت‌اش با همه و نسبت همه با او یکی است. نبودنش درد مشترک است؛ همین ماجرا را به عدالت نزدیک‌تر و سوگواری را ساده‌تر می‌کند.

اما سوگ عشق، سوگ کسی است که زمانی بوده و فقط برای تو هم بوده. اما حالا برای همه هست و فقط برای تو نیست. همین ماجرا را هولناک‌تر می‌کند.
1402/9/5

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت 17:41  توسط جابر تواضعی  |