وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

▪ #جابر_تواضعی: «کوچه» موضوع ویژه شماره هفتم دوفصل‌نامه «کاج سبز» که به‌تازگی منتشر شده. یکی از مطالب این بخش، روایت کوچه‌های قدیم و محرم‌های کودکیِ حضرت پدر #محمد_تواضعی است که چند سالی است با ضرب‌وزور و تشویق من خاطراتش را می‌نویسد. اما خودش هم باور ندارد قلمش چه قدر خوب و شیرین است و فکر می‌کند خاطراتش به درد کسی نمی‌خورد. امیدوارم نظر شما درباره این بخش کوتاه از نوشته‌اش، نگاهش را تغییر بدهد و با انرژی بیش‌تری بنویسد.

بخشی از روایت «عمه چرا به کربلا، این‌همه لشکر آمده...» را با هم می‌خوانیم:

#محمد_تواضعی:

«آخوندها افساردهنه خرشان را به تیر چراغ‌برق جلو خانه‌ای که روضه داشت، می‌بستند و می‌رفتند تو. رفتن او به داخل خانه همان و جمع شدن ما بچه‌ها دوروبر آن زبان‌بسته همان. هر کدام یک‌مشت سنگ‌ریزه برمی‌داشتیم و دم‌ودستگاه زیر شکم حیوان بدبخت را نشانه می‌گرفتیم. وقتی به هدف می‌خورد، می‌خندیدیم و خوشی می‌کردیم. الاغ بیچاره گاهی زیرسبیلی در می‌کرد و واکنشی نشان نمی‌داد. وقتی هم که عاصی می‌شد، جفتک می‌انداخت و ما بیش‌تر می‌خندیدیم.

آخوند با انبانی از مسأله و نصیحت وارد خانه میزبان می‌شد و سعی می‌کرد با تصویر کردن زیبایی‌های بهشت و جویبارهای شیر و عسل یا برعکس مناظر خوف‌ناک جهنم و ملک دوزخ و نعره گناه‌کارانی که به یک تار مویشان آویزان بودند، مردم را تحت تأثیر قرار بدهد. دست آخر هم به‌اصطلاح به صحرای کربلا می‌زد. زیر آواز می‌کشید و با سوزوگداز از جدا شدن سرهای یاران لب‌تشنه امام حسین در کربلا می‌گفت. مردم هم برای مشکلات و گرفتاری‌های خودشان گریه می‌کردند. مخصوصاً زن‌هایی که از دست شوهرشان دل خوشی نداشتند، شیون حیدری می‌زدند. این شار و شیون‌ها نشانه این بود که مجلس به اوج رسیده. بعد هم مجلس با دعا و آمین حاضران به پایان می‌رسید.

آخوند روضه‌خوان همین‌طور که با صاحب‌خانه گپ می‌زد و یک استکان چای داغ سر می‌کشید، پولش را می‌گرفت و عزم رفتن می‌کرد. در جواب تعارفی خشککی صاحب‌خانه هم می‌گفت که بعد از این‌جا هم جلسه دارد. وقتی از خانه بیرون می‌آمد، با دیدن آن‌همه سنگ‌ریزه‌ای که زیر دست و پای حیوان بیچاره جمع شده بود، می‌فهمید چه خبر است. الاغ بدبخت هم با زبان بی‌زبانی از ما به صاحبش شکایت می‌کرد...

آخوند روضه‌خوان دور و برش را نگاه می‌کرد و با عصبانیت سری تکان می‌داد. اما دیگر هرکدام از بچه‌ها به سمتی فرار کرده بودند و او دستش به جایی نمی‌رسید. ناچار سوار می‌شد و می‌گفت: «برو حیوون...». الاغ زبان‌بسته هم مثل اسب به تاخت در کوچه‌های تنگ و تاریک ناپدید می‌شد. انگار مقصد بعدی را می‌شناخت.»

▪ برای خرید کاج از طریق پیام به شماره واتساپ ‌۰۹۱۳۵۶۰۶۲۰۸، یا تماس با دایرکت @kaajmag در اینستاگرام یا سایت www.kajmag.ir اقدام کنید.

1402/9/11

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 19:59  توسط جابر تواضعی  |