|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
عشق میتواند جاسوئیچی ساده و ارزانی باشد که برای اینکه از سر خودت بازش کنی یا حتی بیمنظور بهش دادهای و او جلو ماشیناش آویزان کرده. به یاد تو باهاش حرف میزند، درد دل میکند، شکوه میکند، قربان صدقه میرود، و حتی گریه میکند وقتی دلش از فشار حجم نبودن و نداشتنات مچاله است. وقتی حسرت بوییدن و بوسیدنت مثل خنجر توی قلبش فرو میرود.
این جاسوئیچی حالا دیگر یکمشت نخ ساده و بیارزش نیست، الهه عشق او است در معبد ماشیناش. الهه عشق است، بهواسطه انرژی عشقی که رویش سوار شده با گفتن روزی هزاربار «دوستت دارم». الههای که با تکانهای هر دستانداز، بیشتر یادآوریات میکند: «میم... میم...»؛ صورت عینی و تظاهرات بیرونی چیزی که در دلش میگذرد.
این جاسوئیچی، حالا دیگر نه یکمشت نخ است، نه ساده است، نه بیارزش. حتی جاسوئیچی هم نیست. توتِم او است، الهه توأمان عشق و حسرت او است. نه بهخاطر تو که برای از سرباز کردن دادهای، به خاطر او که آن را نشان دوست داشتن تو فرض کرده و فرض محال که محال نیست. هیچ چیز محال نیست، وقتی طی کردن چند روز دیگر را هم راحتتر میکند.
1402/12/11
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
«زیر درخت انجیر، تقدیم به ج. تواضعی، مونیخ.»
برف چون تنهایی را بیشتر به رخ میکشد، آدمها مهربان و رقیق و شاعر میشوند. این عکس مال سفر زیارتی دکتر حسین ستار و دوستانش به آلمان قبل کرونا است که تازه چندوقت پیش برایم فرستاد و من هم در این روزهای برفی، یادش افتادم. حس شیرینی است بدانی یکی در اوج سرمای مونیخ، یاد تو و خزعبلاتات بوده.
پ.ن: «زیر درخت انجیر» اسم اولین کتاب من و بعدتر اسم وبلاگ و کانالم در تلگرام است که لینکشان در بیو هست.
1402/12/10
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
در شماره 36 «فیلم امروز» (اسفند 1402) مطلب بلندی دارم درباره تاریخ و قدرت در آثار بهرام بیضایی با عنوان «مجلس زوال تاریخی یزدگرد پسر یزدگرد» که اگر کاهلی نمیکردم، در شماره دیماه و سالروز تولدش منتشر میشد.
در بخشی از این یادداشت میخوانید: «اعتراف میکنم که زمان تدوین کتاب «سر زدن به خانه پدری» که به تشویق زندهیاد زاون قوکاسیان و در فاصله 21 تا 24 سالگیام اتفاق افتاد، هنوز بلوغ و توان درک و هضم حرفها و افکار او را نداشتم و همه تلاشم این بود که کتاب را درست و حرفهای دربیاورم. اما در این سالها در مراجعات دوباره و چندباره بادلیل و بیدلیل به آن کتاب و دیگر آثارش، روش تفکر او و مفاهیم عمیقی مثل بازاندیشی، خلق و تولید و خلاقیت، حفظ پیوند با گذشته... چنان برایم درونی شده که خیال نمیکنم بشود جور دیگری هم فکر کرد.»
در بخش دیگری میخوانید: «بیضایی در همه آثارش حدیث نفس میگوید. چه وقتی از تاریخ و اسطوره حرف میزند و چه وقتی بستر وقوع داستانش زمان حال است. برخی از آنها را درمییابیم و برخی دیگر هنوز برای ما مفهوم نیست. مفهوم یا کلیدواژه «حضور غریبه در میان جمع» شاید در جوانی و ابتدای دوران فیلمسازی او محلی از اعراب نداشته باشد و قبل از هر چیز به واکاوی و روانکاوی خالقش نیاز داشته باشد، اما این مفهوم در «سگکشی» یا «وقتی همه خوابیم» یک مفهوم عمیق و تجربهشده است.»
و در انتهای مطلب آوردهام: «مطمئنم او با این عناوین و القاب میانهای ندارد. اما اطلاق لقب «فردوسی سینمای ایران» با کارنامه عریض و طویل و پر و پیمانش در آستانه هشتادسالگی، برای او یک عنوان پرطمطراق یا تعارف نیست. هرچند چه فایده وقتی که ما برای زندگی و خلاقیتش شرایطی بهتر فراهم نکردهایم از آنچه او در «دیباچه نوین شاهنامه» از زندگی فردوسی برایمان نوشته؟»
1402/12/4
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
در شماره 35 «فیلم امروز» (بهمن 1402) و در پرونده چهلسالگی فیلم «نقطهضعف» محمدرضا اعلامی، مطلبی دارم که بخشی از آن را میخوانید:
«یکی از نکات ارزشمند فیلم، این است که برخلاف فیلمهای مشابه، هیچ تصویر اگزجره و گلدرشتی بهطور خاص از ساواک یا بهصورت نمادین از نیروهای امنیتی ارائه نمیکند. تصویر تیپیکال آنها که از بازنمایی و تکرار فیلمها و سریالهای پس از انقلاب در ذهن ما نقش بسته، آدمهایی است کراواتی با صورت تراشیده. همه اینها در ذهن ما نسل بعد انقلاب، دوگانه حزباللهی/ ضدانقلاب را ساخته که تصویر بیرونیاش با تصاویر عینیتری مثل کراواتی/غیرکراواتی، ریشو/سهتیغه و ... شناخته میشود. بدمنهایی که اگر خیلی مرموز باشند، بارانی بلندی با دکمههای بسته پوشیدهاند و کلاه شاپو بر سر دارند. چیزی که در مأمور بارانیپوشی که بازجو و مسافر را موقع گردش در شهر تعقیب میکند، عینیت مییابد.
سن و تجربه زیسته من اجازه نمیدهد قضاوت کنم چهقدر از این تصویر واقعی است و چهقدر به بازنمایی تیپیکال رسانهها برمیگردد. رمان را هم نخواندهام که بگویم چهقدر از شخصیتپردازی و طراحی لباساش اقتباسی است یا چهقدر بازتولید تصاویر فیلمهای پیشین است؛ یا مهمتر اینکه خود «نقطهضعف» در ایجاد و تثبیت این تصویر رسانهای، چهقدر نقش داشته است. اما میتوان گفت این تصویر تیپیکال، از فرط کاربرد برای حاکمیت و در رأساش تلویزیون هم جنبه کمیک و کاریکاتوری پیدا کرد. شاهد مثالاش مجموعه «چاق و لاغر» است که در فاصله سالهای 65 تا 69 در پنج سری تولید شد و دو مأمور امنیتی عروسکی، کاریکاتوری از این تیپ آشنا ارائه میکردند.»
در بخش پایانی مطلب هم نوشتهام که نقطهضعف آدمها همین انسان بودنشان است. همین وجوه انسانی است که آنها را حتی از قالب تیپیکال یک بدمن درمیآورد، به شخصیت نزدیک میکند و ممکن است عاملیت آنها را هم تغییر دهد. این همان چیزی است که حتی آدمها را درباره جایگاهی که با تلاش بسیار به آن رسیدهاند، دچار تردید میکند و به طغیان علیه ساختار و تلاش برای تغییر آن وامیدارد. راز مهم ماندگاری فیلم، تأکید بر همین ارزشهای انسانی است و بیزمانی و بیمکانی باعث میشود این پیام همیشه و در هر دورهای مصداق داشته باشد..
1402/11/13
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee
میشود ساعتها گریست با ترانه و سوز صدای این جوان گمنام شیرازی، که نامش مصطفی کنعانی است. دوست داشتم ترانهاش اینجا یادگار بماند.
ارومیه چرا دریاچهاش نیست
بلوچستان همه حقابهاش نیست
خزر کمآب شده و آبی ندارد
خلیج فارس دیگه ماهی ندارد
بگو زایندهرود من کجا رفت؟
شکوه رود کارونم کجا رفت؟
سکوت ما نتیجهش اینه آره
یه ایران فقیر و تیکهپاره
من بلوچم، بیشناسه، بینشونهم
من یه کوردم، کولهبر، بار پشت شونهم
من جنوبم، روی نفت و تشنه آب
من شمالم، جنگلم رو خورده شیاد
من از پارسم، دیار تخت جمشید
نماد پرچمم شیر است و خورشید
پُره از خون سیاوش توی رگهام
درفش کاویانی توی دستام
ما همه داغ جوونامونو دیدیم
واسه آزادی چشمامونو میدیم
پس میرقصیم و میخندیم و میمیریم
تا که ایرانمون رو پس بگیریم
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee