|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
#بیضایی جایی شبیه سالن اجتماعات یک دانشگاه، سخنرانی داشت. جای صندلی، نیمکت گذاشته بودند. ردیف راست و وسط تقریباً پر بود. احتمالاً با دانشجوهای خودشان. آمدم نیمکت ردیف دومِ سمت چپ را بگیرم که یکی نشست. هرچی گفتم جای کسی است، گوش نکرد. تازه یکی دیگر را هم آورد کنارش. بهشدت عصبی شده بودم. #هادی_خادم آمد و کنارم نشست.
جلسه دو تا مجری داشت که یکبند زر میزدند و اجازه نمیدادند بیضایی حرف بزند. تا آخر هم چیزی دستمان را نگرفت. بلند شدم بروم تو حیاط که چندنفری شناختند. عزت و احترام و بسمالله و بفرما و ببخشید نشناختیم و از این اباطیل. عصبی بودم و سرد جواب دادم. حامد-ک تو حیاط بود. ده سال بیشتر است که هم را ندیدهایم و طبق شنیدهها فقط میدانم مشهد تدریس میکند. کمی چرتوپرت گفتیم و دوباره برگشتم تو. جلسه رسمی تمام شده بود و مردم داشتند پراکنده میشدند.
کنار سالن یک کتابخانه بود که زیاد کتاب نداشت. دفتری را که «ر» روز آخر بهم داد، شناختم. آنجا چه میکرد؟ بدون حرف و اعتراض برداشتم که حساسیت ایجاد نکند. سر و کله میثم پیدا شد و از حفظ شروع کرد به خواندن بخشهایی از آن به حالت شعر. کس دیگری هم که گمانم هانیه بود، جوابش را میداد. یادم بود که میثم اهل کتاب نیست. فقط میخواستند بگویند وقتی اینجا بوده، خوانده شده.
در صحنه بعدی نمیدانم از کجا چند ساندویچ فلافل داشتم. آنهمه ساندویچ فلافل کممایه میخواستم چه کار؟ چاه کوچهای گرفته بود و دو کارگر مسن داشتند بازش میکردند. گوجهها و خیارشورهای ریخته ساندویچها را با اعصاب خرد درست کردم و به هر کدام یک ساندویچ دادم. خانه خودمان نمیتوانستم برم. کلید نداشتم یا همچو چیزی. به اجبار رفتم خانه حاجیآقا که یادم بود فوت شده. گوجه و خیارشور بقیه ساندویچها را هم درست کردم و به همه یک ساندویچ دادم با سرسنگینی. آنها هم گرفتند با اکراه.
1401/6/15
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee