|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
یک گوش حاجیآقا سوراخ بود. پدرش به گوش پسر اولش گوشواره انداخته بود به نشانه عزیزکردگی و دردانگی. روایتهای پراکنده میگفتند حاجیآقایِ عابد و زاهد حالا، کودکی پرشروشوری داشته و کم آتش نسوزانده. تحریکش میکردم از قدیم بگوید و نم پس نمیداد. گاهی که سر کیف بود، یک چیزی میگفت. باید با منقاش از زیر زبانش حرف میکشیدی. زیر بار نرفت خاطراتش را ضبط کنم. منی که از غریبهها حرف میکشم، حریف او نشدم.
خاطرهای که ما بچهها بیش از همه دوست داشتیم، ماجرای «خرِ خانم» بود. هر بار خواهرها اصرار میکردند دوباره تعریف کند. ماجرا این بود که شازدهپسر از کرهالاغ سفید و تروتمیز یکی از کارگرهای کارگاه شعربافی پدر خوشش میآید و کارگر بیچاره برای خودنمایی و خودشیرینی، کرهالاغ مادهاش را برای پسر حاجی لوس و عزیزکردهاش پیشکش میفرستد. کار پسر حاجی میشود بازی با آن زبانبسته و سواری گرفتن و کروپکروپ دور شارمها و اتفاقاتی را رقم میزند که هربار از شنیدنش رودهبر میشدیم.
روایت عزیز بود که در پانزدهسالگی و روز بعد شیرینیخوران، حاجیآقا به روال همیشه رفته سراغش که: «اقدس میآی بازی کنیم؟» که عزیز فرار میکند. بچه اولشان که بابا باشد، قبل از سربازی حاجیآقا دنیا آمده بود و همین شده بود سند معافیت اجباری او. حاج علیآقای تواضعی، تاجر بزرگ ابریشم، برای پسر ارشدش یک مغازه خریده بود در بازار بزازها با دو هزار تومان سرمایه. حاجیآقا از تهران هفتصد تومان جنس خریده بود و شده بود خرازیفروش. بقیهاش را هم برگردانده بود به پدر.
از همان وقت تا گمانم 87 که اول با موتور تصادف کرد و بعد مغازهاش آتش گرفت و بهمرور خانهنشین شد، فقط فاصله خانهاش کنار مسجد میانچال تا مغازهاش در بازار بزازها را طی کرده بود با فاصله هوایی کمتر از صد متر. هذا خانه، هذا مغازه. وقتی خانهاش به خیابان خورد و از ترس به ثمن بخس واگذار کرد، بابا برایش خانهای پیدا کرد روبهروی مسجد کرسی، نزدیک مسجد آقابزرگ. هدف این بود که بهخاطر سعید نزدیک بازار باشد.
مغازهاش برای من چیز بهدردخوری نداشت. ولی به چشمام، روشن و پرنور و رنگ و وارنگ میآمد و از فضاش خوشم میآمد. به خاطر روسریهای رنگیای که جلو مغازه آویزان بود یا جعبه زرد دکمهها که نمونه دکمهها را رویش میدوخت. بیسکویتهای گرد کوچکی داشت که عجیب میچسبید.
سیگارش را نصفه خاموش میکرد و تا این اواخر که بارها به خاطر ریهها بستری شد، ترک نکرد. خواب و بیدار بچگیام است که حسابهاش را با سیاق مینوشت. خط خوب ما هم لابد تنها چیزی است که از او به پدرم و ما نوهها ارث رسیده.
غیر از بیسکویت، تنها چیزی که توی مغازهاش به درد من میخورد، مقوای لای زیرپوشها بود که روش حسابوکتاب مینوشت. گاهی بهزور یکی ازش میگرفتم و گاهی که پسوپیش میشد، یکیدوتاش را بلند میکردم. یکبار یک کاغذ رسم خریدم از مغازه یزدانخواه، پنج تومان. بعد رفتم آنجا سر بزنم. خیال کرد از او کش رفتهام. تا غافل شدم، تا کرد و گذاشت کنار بقیه مقواها. گریهکنان برگشتم خانه. یادم نیست تکلیف ریاضی فردا را چه کردم.
خدابیامرز یکهحرف و لجباز بود. بابا میگفت قدیم چندبار جعبه کهنه دکمهها را با جعبههای نو عوض میکرده، اما وقتی حاجیآقا از مسجد برمیگشته، دوباره جعبههای کهنه را جای نوها میگذاشته.
▪ ادامه در پست بعد
1402/1/19
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee