وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

عید فطر سه سال پیش، آخرین باری بود که خانه‌اش مهمان بودیم. خواهرها پاپی‌اش شدند خاطره بگوید و صحبت رسید مادرش که در بچگی او فوت شده بود که دیگر بغض‌اش ترکید و ادامه نداد. بعد عزیز اشکش را ندیده بودیم و داشتیم شاخ درمی‌آوردیم. حاجی‌آقا برعکس ما و بابا و عزیز خیلی اهل قربان‌صدقه رفتن و خاطره‌بازی نبود و زودزود احساساتی نمی‌شد. ما نوه‌ها به بهانه سعید خودمان را قانع می‌کردیم.

یک‌بار هم وسط بلوار قمصر خوابیده بودیم و بقیه سعید را هم برده بودند دست‌شویی. می‌دانستم این‌که این‌جوری راحت و درازکش کنار هم آسمان را نگاه کنیم و حرف بزنیم، فرصتی است که شاید هیچ وقت دیگر دست نمی‌دهد که نداد. ماجرای مغازه خریدن پدرش را همان شب گفت. کمی هم از عزیز گفت که چه زن خوبی بود.

من سوالاتی پرسیدم از جنس درس‌های زندگی و اگر برگردد چه می‌کند و چه نمی‌کند و این‌ها. گفتم یک عمر جواب‌های حکیمانه‌اش را برای دیگران پَس‌گو خواهم کرد. اما راستش چیز عجیب‌وغریبی دستم را نگرفت. حاجی‌آقا مصداق «اصالت وجود» بود، بر خلاف من که «اصالت ماهیت» بیچاره‌ام کرده. از آن‌ها که باید همان جوری که هستند دوستشان بداری و تا تهش بایستی. و من او را که به چشم‌ام خیلی شبیه مرتضی احمدی بود، دوست می‌داشتم، خیلی هم زیاد دوست می‌داشتم.

آدم‌ها که می‌روند، ذهن برای زنده نگه داشتن یادها و خاطره‌ها می‌رود سراغ مکان‌ها و اشیا. سمت راست در اصلی مسجد میان‌چال، تقریباً کنار خانه تاریخی وثقی، هنوز یک تکه دیوار زردرنگ است از حیاط خانه حاجی‌آقا که حالا پارکینگ عمومی شده. هنوز طاقچه‌هاش پیدا است. هر وقت از آن‌جا رد می‌شوم و آن تکه دیوار را می‌بینم، سه‌چهارسالگی‌ام را می‌بینم که دارد وسط حیاط آن خانه با توپ بادی رنگارنگی که حاجی‌آقا از مکه برایش آورده، با سعید بازی می‌کند. مرغ‌ها توی گنجه قدقد می‌کنند و حاجی‌آقا مراقب و نگران است من و سعید، گل ابریشمی‌ها و لاله‌عباسی‌ها و شمعدانی‌ها را نشکنیم یا روی سبزی‌های باغچه پا نگذاریم.

یک تسبیح زردرنگ هم هست که سال‌ها دستش بود. چند سال پیش، یک روز دور از چشم سعید، پلاستیک پر از تسبیحی را که در این سال‌ها جمع کرده‌ام آوردم که یکی را انتخاب کند و آن تسبیح زرد معمولی را ازش گرفتم.

از کتاب کودکی ناتمام‌ام و از فصل پدربزرگ پدری‌اش، فقط همین‌ها برایم مانده و البته حسرت سؤال‌هایی که می‌دانم هیچ جوابی برایشان نیست.

پایان

1402/1/21

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ساعت 11:33  توسط جابر تواضعی  |