|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
درست یک سال پیش، هجدهم فروردین 1401، برای همیشه با حاجیآقا خداحافظی کردیم. وقتی سرازیر قبرش میکردند، حس میکردم میخواهند روی آخرین تکه کودکیام خاک بریزند. اما برای این نبود که گفتم صبر کنند. میخواستم عمویم سعید، که کودک ابدی است، این صحنه را خوب ببیند و رفتن «آقا» را باور کند. ببیند و بفهمد کسی که پنجاهوچند سال کنارش بوده و خودش را برایش لوس کرده، دیگر از این به بعد نیست. سعید اما بهجای واکنشهایی که من همیشه خیال میکردم، ماسکش را بالاتر کشید و مثل یک عاقلهمرد گریه کرد.
روزهای آخر هم برخلاف همیشه که زانو به زانوش بود، دورتر مینشست و با انگشت کوچکش هی به هیکل نحیف پیرمرد سقلمه نمیزد. فرجه داده بود نفسهای آخرش را راحتتر بکشد. همیشه خیال میکردم وابستگیاش به حاجیآقا نگذاشت مرگ عزیز را ببیند، اما وقتی به مرگ حاجیآقا هم واکنش عجیبوغریبی نشان نداد، مطمئن شدم لااقل مرگ را خوب میفهمد. مرگ، زبان مشترک همه آدمها است.
من و حاجیآقا هر دو رُک بودیم و غالبا کارمان به کلکل میرسید. معمولا همیشه هم من شروع میکردم. با شوخیهای کلیشهای مثل نوع غذا، اینکه چرا هیچوقت از سر کوچه کباب نمیگیرد، یا چرا ظرف آجیل کم پسته دارد. عیدها هم با شوخی و خنده بهزور ازش عیدی میگرفتم. بابا لبگزه میکرد که با بزرگتر شوخی نکن. نمیدانست منِ بیحوصله، توی خانه آنها کودک میشوم و با این شوخیها هنوز دنبال کودکی ناتمامام میگردم. به جیران آغوشی که به خاطر سعید تقریباً هیچوقت تجربه نکردم. هر وقت من شروع نمیکردم، حاجیآقا خودش تکه میانداخت. به بابا میگفتم: «ببین خودش شروع میکنه» و کلکل شروع میشد.
نوه اولی که من باشم، ناخواسته هوو و رقیب سعید شده بودم و طبیعتا میخواست به تیر غیبم بزند. بقیه هم مراعاتش را میکردند. تنها نازکش من در خانه حاجیآقا، عزیز بود. عزیز تهسواد قرآنی داشت. برایم قصه «گنجشِ آچُس و مُچُس» را میگفت و قربانصدقهام میرفت.
میگفت: «بچهم روغنهای روشَه» و من خودم را بیشتر لوس میکردم. وقتی او رفت – که خیلی هم زود رفت-، ناچار دستوپام را جمع کردم.
حاجیآقا مثل من از تعارف زیادی خوشش نمیآمد. عزیز سوز میزد: «هه تعارف کن!». رو به ما میگفت: «بفرماییدو.» عزیز بهش میتوپید: «همین؟!» میگفت: «مادر مَحَمّد! گذوشتهایم که بخورن!» عزیز حسابی شاکی میشد.
پای تلویزیون سیاهوسفید چهاردهاینچ که فیلم میدیدیم، اگر کسی میمرد، عزیز داد میزد: «کشتش... کشتش...» حاجیآقا میگفت: «مادر مَحَمّد! فیلمَه!» عزیز قبول نمیکرد، دوباره میگفت: «کشتش...» و ما میخندیدیم.
▪ ادامه در پست بعد
1402/1/18
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee