وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

▪️این مطلب در روزنامه اعتماد منتشر شده است.

مهدی راحمی را با فیگورهای قرص و محکم‌اش از آدم‌های تنها و نگران به یاد می‌آوریم. آثار او روایت لحظه استیصال آدم‌ها است. تجسم این لحظه برای یک نقاش می‌تواند زنی باشد که در یک قاب کاملاً آنکادر و شسته‌رفته با دامن کوتاه و موهای جمع شده پشت میز آشپزخانه نشسته. اما برای او آدمی است که در بالکن یا پشت‌بام، کنار کولر آبی نشسته و با دستی زیر چانه سیگار می‌کشد و در بک‌گراندش زن همسایه لباس‌ها یا ملافه‌ها را روی بند پهن یا جمع می‌کند.

 

نقاشی‌های او فضای شاد و رمانتیکی ندارد و عامدانه تلاش می‌کند هر انتخابی را که به چنین نتیجه‌ای ختم می‌شود، به هم بریزد. خطوط محکم و انتخاب رنگ فیگورهای قبلی‌اش در عین معاصر بودن به کاریکاتور پهلو می‌زند. اغلب شخصیت‌های او در گوشه کادر فضاهای بسته و غیرشاعرانه، سردر گریبان، عبوس و غمگین به چیزی فکر می‌کنند که نمی‌دانیم چیست. اما کلمات و مفاهیمی مثل اضطراب، بلاتکلیفی، معلق بودن، بحران، زوال، اضمحلال، ویرانی و منجلاب را به ذهن می‌آورند. در یک کلام حال کاراکترهای او خوب نیست و از این منظر می‌توانند نمادی برای انسان امروزی باشند.

 

آن خطوط محکم و مشخص، حالا در مجموعه «باتلاق» به ضرب قلم‌های تند و به‌ظاهر بی‌نظمی رسیده که به‌جای کلوزآپ آدم‌های مضطرب و بلاتکلیف، لانگ‌شات جماعت زیادی از آن‌ها را به تصویر کشیده است. او این‌بار از بالا به مجموعه عظیمی از کاراکترهای سابق‌اش نگریسته که مضطرب و بلاتکلیف و مستأصل در بالکن یا پشت‌بام خانه‌شان با پس‌زمینه‌ای غیرشاعرانه و ناتورالیستی نشسته‌اند و سیگار می‌کشند.

 

در این مجموعه دیگر فرد مهم نیست؛ «باتلاق» از یک‌سو می‌تواند گزارش وضعیت جمعی مردمانی باشد که گرفتار یک جبر جغرافیایی‌ هستند و این بحران به‌واسطه مکان بر آن‌ها عارض شده و از سوی دیگر، می‌تواند تصویری از وضعیت بی‌زمان و بی‌مکان بشر امروز باشد که هر چه بیش‌تر در باتلاق خودساخته‌اش دست‌وپا می‌زند، اوضاع خراب‌تر می‌شود. با هر حرکت اضافی، بیش‌تر فرو می‌رود و زوال‌اش جلو می‌افتد. تصویری محو از پرهیب اشباحی که آخرین ساعت‌ها یا لحظات عمرشان را می‌گذرانند و در مکان خاصی که نه، در خودشان در حال اضمحلال‌اند. وضعیتی که نوع بشر همیشه با آن درگیر بوده و حالا که بیش از هر وقت دیگری به آن آگاه است، باید برای نجات از آن چاره‌ای بیندیشد.

 

راحمی جایی گفته تصمیم‌اش این بوده که بعد از تسلط بر فرم به سراغ محتوا برود و حالا توانسته بدون این‌که به فرم فکر کند، به‌صورت بداهه و حسی به محتوا بپردازد. برای همین اگر دست و پایی هم خوب درآمده، آن را خراب کرده تا بدون به رخ کشیدن تبحرش در فیگور و فرم، محتوای مد نظرش و حال و هوای باتلاق را به تصویر بکشد.

 

در بسیاری از تابلوهای قبلی او، کسی که گوشه کادر نشسته بود و غالباً با چهره‌ای درهم و غمگین آن لحظه استیصال را روایت می‌کرد، خود او بود. در مجموعه «باتلاق» او نقش عکاسی را دارد که دارد آخرین لحظات یک زوال محتوم جمعی را ثبت می‌کند که خودش هم جزئی از آن است. تنها کاری که می‌کند، ثبت این لحظه اضمحلال و فروپاشی و نابودی است؛ پس با وجود این‌که دستش می‌لرزد، تصویر فلو و تاری از این باتلاق ثبت می‌کند تا ضمن انجام رسالت تاریخی‌اش شاید بتواند با دادن آگاهی به دیگران جلو زوال و اضمحلال‌شان در این باتلاق را بگیرد.

 

نمایش‌گاه «باتلاق» مهدی راحمی را می‌توانید تا دوم اسفند، از ساعت 11 تا 20 در گالری آرتیبیشن ببینید.

 

+ «میعاد در لجن» عنوان مجموعه شعری است از زنده‌یاد نصرت رحمانی.

1400/11/30

 

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/181600/%D9%85%D9%8A%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AC%D9%86

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ساعت 15:0  توسط جابر تواضعی  | 

▪ این مطلب در سایت انصاف نیوز منتشر شده است.

بحث آقازادگی در سینما یکی از موضوعات داغ جشنواره امسال بود. اما تنها کمی حافظه تاریخی کفایت می‌کند که یادمان بیاید این موضوع منحصر به امسال نیست. نمونه عینی و دم دست‌اش در همین جشنواره، پولاد کیمیایی است که کیمیایی پدر سال‌ها است تلاش می‌کند به هر ضرب‌وزوری شده او را به‌عنوان نقش اول به سینما قالب کند. در حالی که اتفاقاً بازیگری بیش از بقیه حرفه‌های سینما به هنر، آن، استعداد و نمک وجود احتیاج دارد. چیزی که خیلی وقت‌ها با هیچ راه میان‌بری به دست نمی‌آید.

 

استاد از همان وقتی که از زبان «سلطان» جگرگوشه‌اش را با تعبیر «بچه آهوی زنده مانده» به‌عنوان نماینده خودش معرفی کرد، این تلاش را شروع کرده و به هیچ طریقی هم نمی‌خواهد بپذیرد که لااقل قبای نقش اول فیلم‌های خودش به تن شازده‌ گشاد است و زار می‌زند. در همین فیلم آخر، «خائن‌کشی»، کنتراست بازی پولاد و امیر آقایی آن‌قدر پررنگ و آزاردهنده است که بعید است خود کیمیایی آن را درنیافته باشد.

 

سیستم استاد و شاگردی از قدیم در همه کسب و کارها مرسوم بوده و بچه‌ها همان کاسبی پدر را ادامه می‌دادند. اما سینما آهنگری و نجاری و سفال‌گری نیست؛ هنر-صنعت گرانی است که ورود به آن آرزوی خیلی‌ها است. چه استعدادهای مسلم زیادی به دلیل دوری از مناسبات سینما تمام عمر در حسرت نوشتن و ساختن و بازی و بقیه حرفه‌های مرتبط سینما می‌سوزند و راه به جایی نمی‌برند. ورود یک آقازاده مساوی است با نادیده گرفتن و نابودی همه آن‌ها و این مصداق بارز رانت‌خواری است. چه بهتر که خود متولیان، احترام این امام‌زاده را حفظ کنند و «اخلاق حرفه‌ای» به‌مثابه «حیای گربه» عمل کند. اما وقتی کلاً چیزی به مفهوم اخلاق و حیا دارد بساطش را از جامعه جمع می‌کند، پس باید برای «در باز دیزی» یک فکر اساسی کرد.

 

برگردم به ماجرای پولاد: یعنی واقعاً بین اطرافیان و بادمجان‌دور قاب‌چین‌های دور و بر استاد یک آدم خیرخواه پاک‌باخته پیدا نمی‌شود که این موضوع را به او تذکر بدهد؟!

1400/11/27

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ساعت 14:59  توسط جابر تواضعی  | 

می‌دانی لیلی؟ یکی از آرزوهام این است که دور از جانت مریض بشوی که من خودم را به آب و آتش بزنم. ببخشید، ولی زبانم لال، دردی بالاتر از سرماخوردگی. مرضی که اولش اوج بگیرد و بعدش تمام بشود. مثلاً در یک روستای دور باشیم و یک شب سرد زمستانی وقت‌اش بشود بار شیشه‌ات را زمین بگذاری. یک برف حسابی روی زمین پا گرفته باشد، جاده‌ها بسته باشد و هیچ اسب و استری نتواند خودش را به جایی برساند، بعد من با هر ضرب و زوری هست به جاده بزنم برای آوردن قابله.
قصه‌های سخت را دوست دارم، قصه‌های تلخ را نه. آخرش باید هم تو سالم باشی، هم بچه. صدای گریه‌اش که پیچید، مشتلق قابله توی مشتم باشد و بروم پشت‌بام اذان بگویم.

 

تازه این را هنوز برایت نگفته‌ام. دوست دارم خودم مریضی سخت بگیرم. سرماخوردگی و این‌ها نه، مرضی که دکترها جوابم کرده باشند. دوست دارم ببینم چه‌قدر خودت را به آب و آتش می‌زنی، چه‌قدر دوستم داری. یا به‌خاطر زبان تیزم یا چیزی که نوشته‌ام و به مذاق‌شان خوش نیامده، برایم پاپوش درست کرده باشند. گرگ‌ومیش صبح، وقتی دارند می‌برندم پای چوبه دار، فقط تو را می‌بینم. تو را و هیچ‌کس دیگر را.

 

برای قصه خودم، ابایی از تلخی ندارم. تو که باشی، تلخی کدام است؟ وقتی طناب دار را دور گردنم می‌اندازند، از آن بالا هم برق لعلِ اشک‌هات را می‌بینم. برق تحسینی که می‌گوید درست رفته‌ای، سر خم نکن. می‌گوید این‌جا هم کنارتم. خیال‌ات بابت من و بچه‌ها راحت. سیب گلوم بالا و پایین برود و اشک بی‌صدا صورتم را داغ کند. اشکی که گرماش مثل همیشه نیست، از جنس‌ ایمان و اطمینان است.

اگر بودی، می‌خندیدی و می‌گفتی: «ای عقده‌ای!» می‌دانستی عقده‌ای‌ام، اما نمی‌دانستی چه‌قدر! نمی‌دانم چرا عقده‌ای بودن من هنوز برایت تازگی دارد. تازه کجاش را دیده‌ای...
1400/11/27

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ساعت 21:41  توسط جابر تواضعی  | 

«دوستت دارم»‌ را باید مدام گفت و شنید. گفتن‌اش دم است؛ اکسیژن خالصی که به ریه می‌کشی. شنیدن‌اش بازدم است؛ جا را برای گفتن‌اش –دم دوباره- باز می‌کند. پس هر نفسی که فرو می‌رود، ممد حیات است و چون برمی آید، مفرح ذات.

 

مرحله بعد «دوستت دارم» با نگاه است. مرحله بعدش با بو و چند پله بالاترش، ایجاد و تکثیر با حضور. دیگران هم فیض می‌برند. ولو به لحظه‌ای یا لمحه‌ای. و این بالاترین مرحله عرفان عاشقی است.

1400/11/25

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ساعت 20:31  توسط جابر تواضعی  | 

درباره جشنواره فیلم فجر امسال چه می‌شود گفت جز عبارات کلیشه‌ای و تکراری مثل «سال‌به‌سال، دریغ از پارسال»، «همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید» و امثال این‌ها؟ در تمام این بیست سال، شنیدن حجم غرها برای من طبیعی است. اما امسال واقعاً همه چیز نوبر بود. چی بگویم که ندانید و تکرار مکررات نباشد؟

 

گرچه من برای این جشنواره، هویت مستقلی قائل نیستم. به گمانم هر جشنواره‌ای هویت اش را از آدم‌ها و آثاری که با آن‌ها در جشنواره شرکت می‌کنند، می‌گیرد و نه برعکس. اما سال‌ها است که ادعای تلویحی جشنواره، به پشتوانه دولتی بودن‌اش چیز دیگری است.

 

جشنواره فجر از مفهوم چیزی به اسم جشنواره تهی شده و به یک مانور یا شوی دولتی/حکومتی تبدیل شده. هر سال بین این رویکرد جشنواره و چند فیلم قابل اعتنا نوعی وزن‌کشی پنهان شکل می‌گرفت که اتفاقاً باعث اعتبار جشنواره می‌شد. اما آش سیاست‌های فرهنگی یک‌جانبه و بدون انعطاف، روابط کثیف پشت پرده، حجم زدوبندها و ورود آدم‌های بی‌ربط و کم‌ربط به این عرصه آن‌قدر شور شده که حکایت جشنواره، حکایت «خود گویی و خود خندی» است. بُرون‌داد چنین سازوکاری، اعلام برائت افرادی مثل میرکریمی و مهدویان است که در دسته‌بندی‌های خودی و نخودی جزء دسته اول به‌حساب می‌آیند.

 

چهل سالگی همان‌قدر که سن عقل و پختگی است، سن هجوم بحران‌ میان‌سالی هم هست. بحرانی که جشنواره فیلم فجر به طرز عجیبی گرفتار آن شده است. اگر برای جشنواره هویت مستقلی قائل بودم، باید حرفم را با نصایحی مثل برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری و امثال این‌ها تمام می‌کردم. اما وقتی از بین فیلم‌های شنبه به بعد که من بیننده‌شان بودم، هیچ فیلمی رغبتی برای نوشتن و توصیه به دیدن در من ایجاد نکرد، یعنی ماجرا فراتر از این‌ها است.

 

حال جشنواره، حال سینما، حال فرهنگ خوب نیست. دلیل‌اش خیلی ساده و البته دشوار است. به آینده این‌ها فقط وقتی می‌شود امیدوار بود که حال مردم و جامعه خوب باشد.

1400/11/24

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ساعت 2:22  توسط جابر تواضعی  | 

حالا دیگر بیست سال است - جز یک سال در این اواخر- منظم و بی‌وقفه در جشنواره فیلم فجر شرکت کرده‌ام. با این‌که می‌شود گفت آدم نسبتاً خاطره‌‌بازی هستم، ولی راستش هر چی فکر می‌کنم درکی از خاطره‌بازی بعضی از دوستان منتقد با جشنواره ندارم. به نظرم بعضی چیزها طوری به بعضی چیزهای دیگر سنجاق می‌شود که بعد به‌سختی می‌شود آن‌ها را از هم جدا کرد. تصور ذهنی یا برساخته جشنواره فیلم فجر هم جوری با صف‌های طولانی و سرمای بهمن و فیلم‌های خاطره‌انگیز دهه شصت ممزوج شده که ناخودآگاه در مخاطب، ایجاد حسرت می‌کند.

 

تا سال 88 باید هر روز برای روزنامه، خبر و گزارش نشست‌ و نقد فیلم‌ می‌نوشتم. نوشتن هر روزِ این حجم مطلب لابه‌لای دیدن فیلم‌ها کار سخت و فرساینده‌ای بود. نوشتن‌اش یک‌طرف، مصیبت ارسال‌اش یک‌طرف. یادتان باشد از موبایل‌های امروزی و واتساپ و تلگرام و نمونه‌های مشابه خبری نبود. نسبت حضور یکی‌دو سیستم برای تایپ و ایمیل خبر به آن‌همه خبرنگار، یک نسبت شوخی بود و با وجود میزان روحیه همکاری همکاران عزیزم در روزنامه، ارسال فکس به کابوس می‌مانست. برای همین مهم‌ترین تصویری که از جشنواره در ذهن من است، دربه‌دری و بدبختی و علافی است. حجم انبوه فیلم‌هایی که باید پشت سر هم دید، وسطش چای یا نسکافه‌ای خورد و بعد دوباره رفت سراغ فیلم بعدی. سیر کردن شکم وامانده هم دغدغه‌ای بود که سروته‌اش را با سق زدن یک ساندویچ هم می‌آوردیم. ساندویچی‌ها و اغذیه‌فروشی‌های دوروبر سینماهای جشنواره – مخصوصاً سینماهای نزدیک سه‌راه طالقانی- بره‌کشان‌شان بود و هر جنسی را با هر کیفیتی که دوست داشتند، به خورد خلق‌الله می‌دادند.

 

حالا جشنواره برای من، جای دیدن یک نمای کلی از تولیدات سینمای ایران است و همین‌طور ملاقات با دوستان و رفقایی که دیدارشان در زمان‌ها و مکان‌های دیگر به راحتی میسر نمی‌شود. جشنواره هر چی که هست، جای نقد و بررسی و تحلیل نیست. نقد و بررسی هر اثر هنری به نشخوار و تفکر و تأمل نیاز دارد و لازمه این‌ها گذشت زمان و رسوب و ته‌نشینی اثر است. جشنواره اتفاقاً جای ردکارپت و شوی لباس و دعواهای «من را ببین» جلسات نقد و بررسی و بعد عرض‌اندام آدم‌های منحصربه‌فرد عرصه سینما در برنامه‌های مبتذل آخر شب تلویزیون است.

 

جشنواره فیلم فجر، جشنواره نیست. یک رویداد، مهمانی و دورهمی بزرگ است که دیگر نه با اهداف و منویات اولیه پایه‌گذاران اولیه‌اش نسبتی دارد، نه کاملاً در خدمت اهداف و نیازهای روز سینما است. استخوان کجی است که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌داند باید با آن چه کند. اما همه ته دل‌شان دوست دارند که باشد، چون نمی‌دانند اگر این چیز نباشد، جاش چی باید باشد. چون می‌دانند بودن به هر شکل بهتر از نبودن است.

شماره 14 «برش‌های کوتاه» را در جار، فیدیبو و طاقچه بخوانید.

1400/11/14

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 19:54  توسط جابر تواضعی  | 

چون دوستت دارم، حرف‌های تکراری‌مان را هم دوست دارم. برای همین هر بار فراموش می‌کنم چی گفته‌ایم. خوب باشد، تازگی‌اش را مزمزه می‌کنم؛ بد باشد، جوری قورتش می‌دهم که تلخی زهرش ته حلقم نماند. این هم‌صحبتی و این تکرار، برایم عیش مدام است و مگر کار دنیا چیزی غیر تکرار است؟ روز، شب، شب، روز...

اگر این تکرار برای کسی آزاردهنده نیست که خوشا به احوال‌اش. وگرنه باید اراده کند دوست‌اش داشته باشد و با تمرین این وانمود، از دل‌اش معنا خلق کند.

 

برای من همه آدم‌ها تکراری‌اند جز تو. حرف و حدیث همه دنیا تکراری است جز کلام تو. تو تنها تکرار خوشایند منی. تکرار حرف‌ها، لحن‌ها، حرکات چشم و لب، وقت روایت غم‌ و شادی‌ برایم جذاب و خواستنی است. بخشی از این لذت شاید، درست درآمدن حدس همین‌ها است.

 

- می‌دونستم این رو بگم، چشاش پر خنده می‌شه.

- دیدی گفتم این‌جای قصه‌اش لُنج برمی‌چینه؟

- باز هم تو این موقعیت گریه‌ش گرفت.

 

این تکرارها نشانه‌های درستی نقشه راه‌اند. مثل وقتی جاده چیزهایی را که در نقشه آمده تایید می‌کند و این اگر یک معنا داشته باشد، یعنی مسیر را درست آمده‌ای. با این تفاوت که این تنها نقشه‌ دنیا است که خود ما با هم نقشه‌برداری و نشانه‌گذاری‌اش کرده‌ایم.

1400/11/8

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 8:6  توسط جابر تواضعی  | 

شماره 9 «فیلم امروز» (بهمن 1400)، یادداشتم درباره فیلم «شب یلدا»ی پوراحمد را با مقدمه‌ای درباره کارنامه فیلم‌ساز و جایگاه این فیلم در آن شروع کرده‌ام. بعد گفته‌ام که چرا با این‌که فروتن بازیگر مورد علاقه من نیست، اما نمی‌توان به سادگی از کنار بازی‌اش در این فیلم گذشت.

در تمام این بیست سال و دیدن چندین و چندباره فیلم، تصویر ذهنی‌ام از فیلم کمی اروتیک بود. آن هم فیلمی که همه‌اش تنهایی و اشک و غم و آه و اندوه است و هیچ زنی در آن حضور فیزیکی ندارد. برای همین تلاش کرده‌ام با استناد به اسطوره‌ها این حس را توضیح بدهم:

 

«قلب صنوبری، نماد عشق است و خون، عنصر حیات. پس از منظر زمینی، فروچکیدن‌اش روی خون خشکیده نقاشی حامد، نشانه نوعی اختلاط و امتزاج و تنانگی است به‌عنوان مقدمه‌ای برای رسیدن به‌نوعی یکی شدن و اختلاط روحانی. امضا با خون رسم داش‌مشدی‌ها و لوطی‌های قدیم بود. شاید چیزی بسیار فراتر گرو گذاشتن سبیل و قسم خوردن به مو. خونی که از همان دست پریا که حامد شماره‌اش را روی آن نوشته روی خون حامد خواهد چکید، نشان نوعی امضا و تعهد همراه با ایثار است. چیزی که حامد بعد از دوران سخت خیانت و شکست به‌شدت به آن نیاز دارد. مصداق روحانیِ کانسپت خون و تعهد و ایثار را با مفهوم «شهادت» می‌شناسیم و استعاره ایدئولوژیک‌اش در زمان جنگ این بود که شهدا با خون خودشان پیام‌هایی را خطاب به بازماندگان می‌نویسند. استعاره کم‌وبیش شاعرانه‌ای که گرچه حالا گل‌درشت به نظر می‌رسد، در زمان خودش خوب جواب می‌داد.»

 

در بخش دیگری از این مطلب می‌خوانید:

 

«این صحنه، یادآور اسطوره اروس و سایکی هم هست. اروس، خدای عشق رومانتیک، از سمت مادرش آفرودیت مأمور کشتن سایکی شد. اما موقع پرتاب تیر به سمت سایکی، انگشت‌اش را با پیکان خودش برید و یک دل نه صد دل عاشق سایکی شد. نقاشی معروف قلب خون‌چکان و پیکان شکسته، اشاره‌ای است به همین اسطوره. حامد از راه دور و با تیر غیبی پریا را زخمی می‌کند و لبخند پریا به این زخم یعنی او هم از این اتفاق راضی است. لایه‌ای که روی فیلم حس می‌کردم، رنگی است که همین لبخند ساده به کل فیلم پاشیده است.»

 

خوش‌حال می‌شوم مطلب کامل را در شماره نهم «فیلم امروز» بخوانید.

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 8:4  توسط جابر تواضعی  | 

شماره 9 «فیلم امروز» (بهمن 1400)، پرونده کوچکی دارد درباره «شب یلدا»ی پوراحمد که بیست سال از ساخت‌اش می‌گذرد.

در مطلب «قلب صنوبری و تیر خون‌چکان» ضمن مرور مختصری بر کار پوراحمد، درباره وجوه نمادین فیلم «شب یلدا» و ارتباط آن با اسطوره‌‌ها و لایه‌ای از اروتیسم عاشقانه‌ای که بر آن سایه انداخته، نوشته‌ام.

 

مطلب کامل را در شماره 9 «فیلم امروز» (بهمن 1400) بخوانید.

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت 10:2  توسط جابر تواضعی  | 

راستش من تقویم شخصی خودم را دارم و خیلی با تقویم و مناسبات روز هماهنگ نیستم. ولی تلاش می‌کنم بعضی از آن‌ها - مثل روز مادر- را به رسمیت بشناسم. به نظرم این مناسبت‌ها، در پایین‌ترین سطح‌ یک‌جور یادآوری‌اند و یادآوری نه‌تنها چیز بدی نیست که گاهی خیلی هم لازم است. اما نوشته‌های اغراق‌آمیز فضای مجازی حالم را بد می‌کند. در آن‌ها مادر یک فرشته آسمانی بی‌عیب و نقص است که همه ترین‌های عالم را به خودش اختصاص داده. کاش با خودمان صادق باشیم و ببینیم با این توصیف‌های اغراق‌آمیز از مادر، چه‌قدر با مادرهای خودمان منطبق است. خداوکیلی چندبار تا حالا تا سرحد مرگ از همین مادری که تا حد اسطوره مهربانی و ایثار و فداکاری ازش یاد می‌کنیم، متنفر شده‌ایم؟

 

چی‌ می‌خواهم بگویم؟ می‌خواهم بگویم مادر کشک؟ مادر مهربان نیست؟ مادر موجود عزیزی نیست؟ حاشا و کلا. می‌خواهم بگویم حواس‌مان باشد که توصیف ما از مادر برمی‌گردد به آرکی‌تایپ مادر؛ تصویر ازلی- ابدی مادر به‌‌عنوان سمبل محبت و ایثار و فداکاری و بخشندگی و خلاصه همه چیزهای خوب. حواس‌مان باشد به زخم‌هایی که از مصداق عینی همین موجود ذهنی و فرازمینی خورده‌ایم و می‌خوریم. می‌خواهم بگویم مادر موجود بد و رذلی است و شایسته این همه محبت نیست؟ خدا من را بکشد اگر همچین منظوری داشته باشم. منظورم این است که او را بشناسیم برای شناخت بیش‌تر خودمان. بدانیم کجا بهمان زخم زده، کجای تربیت‌اش غلط بوده، کجا تخم سایه و عقده را در وجودمان کاشته. کجا با زیرکی تمام «وابستگی» را در وجودمان نهادینه کرده. بدانیم که شاید بتوانیم آن را به آرامی خنثی کنیم.

 

بعد چه کنیم؟ حالا مادر خودمان را بپذیریم؛ تمام و کمال، هرجور که هست، هر چی که هست. بدانیم که او هر کاری می‌کرد، او باز هم در نظر ما مقصر بود. پس با همه خوبی‌ها و بدی‌هاش در آغوش‌اش بکشیم و بگوییم: «دوستت دارم مادر.»

 

بعد خودمان چه کنیم؟ سعی کنیم مادری (یا پدری) باشیم با ارزش‌های افزوده. مادری که غیر از زاییدن و شیر دادن و کهنه شستن و خلاصه همه مراقبت‌هایی که در سطح غریزه است و با عرض معذرت بقیه پرندگان، خزندگان و چرندگان دیگر هم کم و زیاد انجام‌اش می‌دهند، چیزهای دیگری هم به بچه‌اش یاد می‌دهد. ارزش مادری ما را دقیقاً همین چیزها تعیین می کند. و جالب است که بخش زیادی از این چیزها در حقنه نکردن چیزهایی است که جامعه به‌عنوان یک ارزش یا مُد به‌ خوردِ همه ما می‌دهد. یادمان باشد بچه‌ها بابت مادری به ما بدهکار نیستند. یادمان باشد که هرکاری بکنیم باز در چشم بچه‌ها مقصریم و ایثار دقیقاً همین‌جا معنی پیدا می‌کند که بتوانیم در درون، سرفراز و استوار بایستیم و بگوییم: «من هرچی بلد بودم و توانستم، کردم.» تنها حکم برائت، همین آرامش درونی است.

 

مادر یعنی «وابستگی» دوطرفه. طرف اول، وابستگی فرزند به مادر برای رفع نیاز و از این طرف وابستگی مادر به فرزند برای مادری کردن و کسب هویت از راه مادری. در نگاه من ارزش افزوده مادری، دقیقاً در نقض ویژگی مادری است. این‌که در اوج عشق و محبت مادری بدانی که او مستقل می‌شود و می‌رود. و اصلاً باید که مستقل بشود و برود. پس شرایط را برایش فراهم کنی و پرواز را یادش بدهی. اگرنه باید منتظر باشی وقتی حسابی چاق و چله شد، جغدی، لاشخوری، چیزی جوجه بی‌دفاع و نابلدت را بردارد و یک لقمه چپ‌اش کند. پرنده‌ای که پرواز را به جوجه‌هایش یاد ندهد، یک پرنده جنایت‌کار است.

#بازنشر از سال 94

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 19:6  توسط جابر تواضعی  | 

ارزش رابطه به گذشته آدم‌های آن و همین‌طور خاطرات مشترک آن‌ها است. همین‌ها است که کلیشه «عشق» را به چیزی خاص، غنی و چگال برای همان دو نفر در جهان تبدیل می‌کند.

 

در عین حال همین گذشته قبل و در حین رابطه که دلیل وزن و غنای آن است، می‌تواند بشود بلای جان‌اش. مثل ویروس به جان‌اش بفتد و موریانه‌وار از درون پوک‌اش کند.

 

اگر می‌شد با دکمه شیفت-دیلیت گذشته رابطه و آدم‌هاش را پاک کرد، نه آدم‌ها همان آدم‌های رابطه فعلی بودند، نه رابطه همانی بود که ساخته شده.

 

گذشته رابطه و آدم‌هاش را باید پذیرفت، با همه خوب و بدش. این پذیرش، آنتی‌ویروس پوکی، اضمحلال و نابودی رابطه است. پذیرش لکه‌های سیاه به‌شرط تلاش برای کم‌رنگ کردن و نابودی آن‌ها در آینده، ضمانت «دوستت دارم» است. «دوستت دارم» بدون این پذیرش باد هوا است.

1400/11/2

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 11:34  توسط جابر تواضعی  |