وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

می‌دانی لیلی؟ یکی از آرزوهام این است که دور از جانت مریض بشوی که من خودم را به آب و آتش بزنم. ببخشید، ولی زبانم لال، دردی بالاتر از سرماخوردگی. مرضی که اولش اوج بگیرد و بعدش تمام بشود. مثلاً در یک روستای دور باشیم و یک شب سرد زمستانی وقت‌اش بشود بار شیشه‌ات را زمین بگذاری. یک برف حسابی روی زمین پا گرفته باشد، جاده‌ها بسته باشد و هیچ اسب و استری نتواند خودش را به جایی برساند، بعد من با هر ضرب و زوری هست به جاده بزنم برای آوردن قابله.
قصه‌های سخت را دوست دارم، قصه‌های تلخ را نه. آخرش باید هم تو سالم باشی، هم بچه. صدای گریه‌اش که پیچید، مشتلق قابله توی مشتم باشد و بروم پشت‌بام اذان بگویم.

 

تازه این را هنوز برایت نگفته‌ام. دوست دارم خودم مریضی سخت بگیرم. سرماخوردگی و این‌ها نه، مرضی که دکترها جوابم کرده باشند. دوست دارم ببینم چه‌قدر خودت را به آب و آتش می‌زنی، چه‌قدر دوستم داری. یا به‌خاطر زبان تیزم یا چیزی که نوشته‌ام و به مذاق‌شان خوش نیامده، برایم پاپوش درست کرده باشند. گرگ‌ومیش صبح، وقتی دارند می‌برندم پای چوبه دار، فقط تو را می‌بینم. تو را و هیچ‌کس دیگر را.

 

برای قصه خودم، ابایی از تلخی ندارم. تو که باشی، تلخی کدام است؟ وقتی طناب دار را دور گردنم می‌اندازند، از آن بالا هم برق لعلِ اشک‌هات را می‌بینم. برق تحسینی که می‌گوید درست رفته‌ای، سر خم نکن. می‌گوید این‌جا هم کنارتم. خیال‌ات بابت من و بچه‌ها راحت. سیب گلوم بالا و پایین برود و اشک بی‌صدا صورتم را داغ کند. اشکی که گرماش مثل همیشه نیست، از جنس‌ ایمان و اطمینان است.

اگر بودی، می‌خندیدی و می‌گفتی: «ای عقده‌ای!» می‌دانستی عقده‌ای‌ام، اما نمی‌دانستی چه‌قدر! نمی‌دانم چرا عقده‌ای بودن من هنوز برایت تازگی دارد. تازه کجاش را دیده‌ای...
1400/11/27

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ساعت 21:41  توسط جابر تواضعی  |