|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
1️⃣
سالها است چیزی تغییر نکرده. در من جوانک بیستوپنجسالهای است درست مثل «پو» -پاندای کونگفوکار- که میخواست جنگجوی اژدها بشود. سر پُربادی دارد. میخواهد همه قلهها را فتح کند و جهان را تغییر بدهد. میخواهد همهچیز را تجربه کند، زشت و زیبای جهان را ببیند.
در جستوجوی معنای زندگی است و حتی در سودای خلق معنای جدیدی برای زندگی، تا درک و ادامه آن را برای بقیه هم سادهتر کند. حریص نوشتن و ساختن است و خیال خام پلنگاش پریدن بهسوی این ماه است که ادبیات و هنر را به قبل و بعد خودش تقسیم کند.
ذهنش پُرِ آواز است. در توالت، حمام، سونا و هرجا صدا بپیچد، استعدادش را عیان میکند. بسته به حالش، شاد یا غمگین. آنقدر سرخوش است که میخواهد دنیا به یک روز هم افتاده، آکاردئون یاد بگیرد و توی خیابانها آواز بخواند.
حاضرجواب و طناز و بیپروا است، مخصوصاً در نوشتن. چیزی به دلش نیست، فقط اقتضای طبیعتاش این است که فکر میکند هرجور شده باید حرفش را بزند، حتی اگر به کسی یا جایی بربخورد.
کمالگرا و عدالتخواه است و با اینکه تمام عمرش روی یک مورچه پا نگذاشته، یکی از بزرگترین فانتزیهاش این است که با تانک از روی ماشینهایی که دوبل کنار خیابان میایستند رد شود تا صدای شکستن استخوان رانندهها عبرت سایرین بشود. هرروز چیزهای جدید کشف میکند. به دیوار توالت کاغذ چسبانده تا موقع قضای حاجت هم حافظ و سعدی حفظ میکند. زمان کم میآورد و هر شب از شوق فردا خوابش نمیبرد.
خلاصه اینکه مثل آن بازرگانی است که یک شب در کیش میزبان سعدی بود و با برنامه آخرین سفرش، نگذاشت شیخ اجل تا صبح بخوابد.
2️⃣
در من پیرمردی است هزارساله. درست مثل «استاد اوگوی»؛ لاکپشت کهنسالی که نماد خرد، تجربه، صبر و دوراندیشی بود. پیر و فرتوت و خسته است. خستۀ تکرار، خستۀ نشدن، خستۀ فهم نشدن. میداند همهچیز یک شوخی بزرگ است و روزی هزاربار جملههای عنگیزشی را بالا میآورد. ناامید از اینکه معنا که هیچ، قاعدهای هم پیدا نکرده که با فرض برگشت، بتواند با سعی و خطای کمتری جلو برود. میداند قرار نیست دنیا تغییر کند. همه همین گاوی که هستند، میمانند و فقط شیر نمیدهند. خودش صف اول است.
میداند عدالت یک مفهوم انتزاعی و شوخی دستنیافتنی است. پایش سنگین است و حوصله سفر ندارد. آسمان همهجا برایش همین رنگ است. میداند فردا که از این دیرِ فنا درگذرد، با هفتهزارسالگان سربهسر است. پر از حسرت است برای چیزهایی که ننوشته و نساخته، با اینکه میداند به هیچجای دنیا هم نیست.
عینک و سمعک دارد و شبها نایتگارد میگذارد. تازگیها بواسیرش را عمل کرده و معدهاش همچنان نفاخ است. از این فرصت استفاده میکند و در جواب آوازهای پو باد معده درمیکند. از فرط کمالگرایی، زده به بیخیالی. همهچیز را فراموش میکند و اصلاً حاضرجواب نیست. مثل بز به آدمها نگاه میکند و برای مفهوم ذهنیاش کلمه پیدا نمیکند.
همهاش فکر میکند دارد اشتباه میکند. فکر میکند چیز بهتری هم هست. هرشب میخوابد با نیت و آرزوی مرگ، و به کولی فالگیری فحش میدهد که گفت اندازه کلاغ عمر میکند. اما نمیداند این طلسم را چهطور باطل کند. و طبیعی است مهمترین سؤالش این باشد که چرا زندگی دوربرگردان یا دکمه خروج ندارد.
3️⃣
جابر بیستوپنجساله و جابر هزارساله، هردو یک نقطه اشتراک دارند. هردو بیقرار یافتن جرعهای عشقاند. ذرهای همراهی، لمحهای همنفسی، لکهای رفاقت. آنطور که گیلگمش بعد اِنکیدو در جستوجوی اکسیر حیات بود. فقط این خلأ است که برایشان اسباب گفتوگو و همدلی است.
جابر هزارساله دهنه نسخه بیستوپنجسالهاش را میکشد که: «هُش... خوب بگرد که چیزی و جایی رو از قلم نندازی...»
جابر بیستوپنجساله به نسخه هزارسالهاش طعنه میزند که «یالا پیرمرد، چیزی به سوت پایان نمونده...»
20/3/05
درباره عکس: من و دیبا -این وروجک موفرفری بانمک و زباندراز- که بیاغراق شاید تنها کسی است که من را به این دنیا وصل میکند.
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee