|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
در سوگ عشق، از مرحله انکار که میگذری، مجبوری به تلاش برای فراموشی کسی یا چیزی که دیگر نیست. مجبوری و میترسی. فراموشی او یعنی فراموشی بخشی از هویت خودت. مثل میخواره شازده کوچولو، مینوشی که فراموش کنی مینوشی. پس میدانی که مینوشی و میدانی که نباید.
بعد ترس از کم شدن یاد و فقدان غمش به جانت میافتد: «بیخودش تاب آوردم، بیغمش نمیتوانم...»
گاهی محک حالت را بهانه میکنی برای انگولک این زخم ناسور که ببینی او هنوز هست یا نه. و همین یعنی لاجرم باید به یادش بیاوری.
وقتی این تلاش فردی یا گذشت زمان -بهعنوان احمقانهترین داروی جهان- کموبیش جواب میدهد، به جایی میرسی که او محو و کم است و باید برای به یادآوردنش تلاش کنی. هم خوب است، هم غمانگیز. چون وسط این هجوم دریغ و افسوس، کشف میکنی که بیش از او و جزئیاتش، دلتنگ خودت و کلیات وضعیت و کیفیت حال خودت هستی در آن مختصات زمان و مکان.
اما باز هم بیدریغ و حسرت نیست. چون درک این کیفیت، بیحضور او ممکن نبود. «او» در فقدانش هم بیش از همیشه هست.
1402/5/30
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee