وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

▪ 1

سال 89 در آپارتمان پونک خودم زندگی می‌کردم. تنها، بی‌کار و در اوج بدبختی. آشیانه‌ای که با هزار بدبختی و البته عشق و امید برپا کرده بودم و قرار بود وسعت تمام باغم باشد، حالا شده بود کویر لوت تنهایی‌ام. طول و عرض و ارتفاع و مساحت و حجم تنهایی‌ام خیلی گسترده‌تر و عمیق‌تر از 78 متر و هشت‌دسیمتر مساحت آپارتمانی بود که توی دفترخانه پای سندش را امضا کرده بودم.

می‌رفتم حمام که دورم محصور باشد و توی امواج تنهایی غوطه نخورم. با تنهاییِ دوسه متری، راحت‌تر می‌شود کنار آمد. عقده مادر؛ نوعی پناه بردن به رحم مادر به‌عنوان امن ترین جای جهان. آن‌جا برای خودم روضه می‌خواندم، نوحه می‌ساختم، سینه می‌زدم، اشک می‌ریختم. زارزار. روضه من از همه کربلا سوزناک‌تر بود. توی روضه‌هام هم حسین بودم، هم زینب. آن حمام کوچک هم گودی قتل‌گاه بود، هم کاخ معاویه. اول محکم و بعد با التماس به سپاه اشقیایی که با آرایش جنگی تحقیر روبه‌روم صف کشیده بودند، می‌گفتم: «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید...» همه بودند. عمر سعد، شمر، خولی، حرمله. فقط جای حُر خالی بود. صِدام در گستره تاریخ حمام می‌پیچید، حقیقت پاره‌پاره می‌شد و دست آخر من را در جلجتای حمام، زیر دوش، به صلیب می‌کشیدند.

روضه‌خوان خودم بودم، گریه‌کن هم خودم. اگر روضه‌خوان می‌شدم، روضه‌خوان ناکَسی می‌شدم. حالا ولی سوز روضه‌ها و زنجموره‌هام توی چاهک فاضلاب حمام فرومی‌رفت. من سوگوار بودم؛ عمیق سوگوار بودم. خیلی بیش‌تر از پیرمرد سورچی داستان «اندوه» چخوف که کسی را پیدا نمی‌کرد داستان مرگ پسرش را برایش تعریف کند و آخرش مجبور می‌شد با اسبش اختلاط کند. باید نیزه‌های ناتمام تحقیر را از تنم درمی‌آوردم. نیزه‌ها تکثیر می‌شد، خون بود که می‌جوشید و هر چی تلاش می‌کردم، دستم به خنجرهای پشت سرم نمی‌رسید.

همسایه‌ام آدم مبادی آداب و متشخصی بود. بعد مدتی آپارتمانش را فروخت و آمد برای خداحافظی. بعد تعارفات معمول گفت: «راستی... صدای خوبی دارید.» کمی از زنجموره‌هام به‌جای فاضلاب حمام از لای کاشی‌ها رسیده بود به خانه همسایه. فروغ است که می‌گوید تنها صدا است که می‌ماند؟ وقتی خیال می‌کردم کاملاً تنها هستم، غیر از سوسک‌های چندش‌آور حمام مخاطب دیگری هم داشتم. فقط خودم خبر نداشتم.

آن مرحله بالاخره تمام شد، مثل همه چیز. نمی‌دانستم کربلا و کربلاهای دیگری پیش روم است، هرس برای نیزه‌ها جواب نمی‌دهد و مدام جوانه‌هاشان تازه می‌شود.

▪ 2

سال 1401 به افسردگی و قرص و خواب گذشت. به اندوه مصیبت‌های جمعی و فردی. 1401 سال خراب شدن دوباره آرزوها بود. سال دویدن و نرسیدن، سال بیش‌تر دویدن و بیش‌تر نرسیدن. سال بهانه‌های ناب گریستن. برای ژینا و کیان، برای ژیناها و کیان‌ها، برای دخترکانی که با یک چشم زیباترند انگار، برای خودم، برای همه.

از جایی به بعد، گریه برای من نشانه افسردگی نیست، برعکس نشانه سلامت است. دوگانه غم/شادی، کلیشه احمقانه‌ای است. می‌شود خندید تلخ؛ جوری که از گریه غم‌انگیزتر باشد. می‌شود گریست و رها شد از بغضی که اگر بماند، خفه می‌کند.

فروردین برایمان ماه عزا بود. من توی بحران‌ها قدرت‌مند می‌شوم. قدرت‌مند و لال. دریغ از یک قطره اشک. نقابی روی صورتم می‌آید که خودم هم نمی‌فهمم آن تو چه خبر است. به سوگواری در تنهایی عادت دارم انگار. اول اردیبهشت بعد مدت‌ها تنها زدم به جاده. باران شدیدی می‌آمد. فلش امانتی که رسید به «می‌رن آدما»، تازه اشکم درآمد و به هق‌هق افتادم. برای حسین آقا که تازه رفته بود، برای عزیزها، حاجی‌آقا، دایی‌جان احمد، مهدی و انتخاب خودخواسته‌اش.

برای همه آن‌هایی که در این سال‌ها رفته‌اند. برای همه آن‌هایی که لابد قرار است قبل من بروند.

حتی برای آدمی که مهم‌ترین شکایتش به خدا نگذاشتن دکمه ایجکت زندگی است، گریستن برای مرگ عجیب نیست. کامو (ع) می‌گوید که مهم‌ترین و فلسفی‌ترین سؤال زندگی این است که خودکشی می‌کنم یا نه. سیره آن حضرت نشان می‌دهد که پاسخش به این سؤال چی بود. باز هم از همان بزرگوار حدیث داریم: «پوچی را زندگی کن». این جمله در این دوسه ماه، عجیب برای من جواب داده و آرامش و اطمینان قلبی به همراه آورده بسیار بیش‌تر از «الا بذکر الله». پیش‌شرط مستتر این حدیث، پذیرش پوچی است. اگر این را بپذیری، دیگر بعدش خیلی مهم نیست چه اتفاقی می‌افتد. در جهانی که هیچ نسبتی با عدل ندارد و روابط و اتفاقات بیش از هر چیز بر پایه اتفاق بنا شده، فقط می‌توانی بگویی کاچی به از هیچی.

برای همین صبح‌ها کافرم، شب‌ها مؤمن. صبح‌ها پوچی را زندگی می‌کنم، شب‌ها به خدا می‌گویم غلط کردم که توانم بدهد بتوانم پوچی را تاب بیاورم. صبح‌ها پیرو حرف هایدگر هستم که می‌فرماد ما به هستی پرتاب شده‌ایم. و شب‌ها تبلور خلیفه‌اللهی حضرت باری، با شرح وظیفه حمال بدبختی که اوج خوش‌حالی‌اش کشیدن سیزیف‌وار بار امانتی است که آسمان هم از زیرش شانه خالی کرد و خدا را پیچاند.

▪ 3

سال 1401 نشخوار ذهنی بیچاره‌ام کرد. بیش‌تر از همیشه. این‌جور وقت‌ها چیزی مثل یک مار بی‌سروته دور مغزم چنبره می‌زند و مثل یک قاطر چموش هر جا که بخواهد چهارنعل می‌تازد و جفتک می‌اندازد. باید تجربه‌اش را داشته باشید که بدانید چه‌قدر هولناک است.

تازگی‌ها راه جدیدی بلد شده‌ام. یک‌کلمه هویجی، یک‌جمله شبدری، چندحبه قندی از موضوعی برمی‌دارم و آرام بهش نزدیک می‌شوم. وقتی رفیق شدیم، افسارش را می‌اندازم و می‌بندمش به سنگ عصاری یک موضوع که تا وقتی جان دارد، دور خودش بچرخد. این‌جوری تا شب یک‌مشت کلمه دارم که بعضی‌هاش را شما می‌خوانید. اگر آردش به کار کسی نیاید، دور از جان شما پشگلش به چرخه طبیعت برمی‌گردد.

قاطر چموش ذهنم هنوز گاهی رم می‌کند و دوباره جفتک می‌پراند. راندمان عصاری من هم مثل همه چیزهای دیگر طبیعت صددرصد نیست. اما دیگر حضورش را به رسمیت شناخته‌ام. مثل کیت نَش در «ذهن زیبا» که با موجودات ذهنی‌اش به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز می‌رسید.

▪ 4

من آدم پاییزم، اما عید امسال متحول شدم. چراش را نمی‌دانم. شاید من و بهار تازه داریم همدیگر را درک می‌کنیم. شاید هم پاقدم آمدن خواهرزاده‌ام دیبا است که از من بعید بود این‌طور بهش دل ببازم. اما همانی شد که با آمدن خواهرکوچیکه –نسرین- شد؛ شدیدتر و عمیق‌تر.

در دلم چیزی جوانه زده که نمی‌توانم کتمانش کنم. حتی وقتی نیست، برایش شعر می‌خوانم و قربان‌صدقه‌اش می‌روم. وقتی هست، خیره نگاهش می‌کنم و قلبم مچاله می‌شود و اشکم درمی‌آید. شاید از شرم آینده لجنی که ما تحویلش خواهیم داد، از غم‌هایی که باید تنهای تنها تحمل کند. شاید نگران وقتی‌ام که عاشق می‌شود و دلش می‌شکند. یا شاید نگران کسی‌ام که او دلش را خواهد شکست. و شاید برای خودم اشک می‌ریزم و این‌که ساعت شنی رشد لحظه‌ای او بمب ساعتی عمر من است.

▪ 5

خب، چهاروچهار تمام شد. به همین سادگی و مسخرگی. دردناک است؛ اما من چهاروچهارساله‌ای‌ام با نیازها، آرزوها و حسرت‌های یک آدم بیست‌وپنج‌ساله.

فهمیده‌ام چیزهایی را نمی‌فهمم که برای دیگران بدیهی است. چیزهایی برای من مهم است که برای دیگران نیست و برعکس. در توضیح چیزهایی که می‌فهمم هم خیلی موفق نیستم. هر جور حساب می‌کنم، وصله ناجوری‌ام برای زندگی. گرچه تمام این سال‌ها تلاشم انطباق بوده و این‌که از خط بیرون نزنم.

مدام خواسته‌‌ام بفهمم جهان چه‌طورکار می‌کند، ادبیات و کلمه چه‌طور کار می‌کند، سینما و هنر چه‌طور کار می‌کند، جامعه چه‌طورکار می‌کند، آدم‌ها چه‌طورکار می‌کنند، لااقل خودم چه‌طورکار می‌کنم. تلاش کرده‌ام بفهمم جهان را از کدام منظر و با کدام دستگاه نظری باید درک کرد. چی را باید جدی گرفت و چی را نه؟ چی نشانه چیست و چی باد هوا است؟

هولناک‌ترین حقیقت جهان این است که دنیا قانون و حکم قطعی ندارد. باید مثل یک نابینا کورمال‌کورمال به دیوار دست بکشی که شاید راهت را پیدا کنی. من خیلی جاها آدم خط‌های صافم. آشفتگی و ابهام اذیتم می‌کند. به نظرم خیلی جاها و چیزهای زندگی، ارزش هزینه و کشف دوباره ندارد. دوست دارم از هر چیزی فرمول دربیاورم و مهم‌ترین مشکلم با زندگی همین است. اگر هرکس یک کاتالوگ داشت، لااقل خودش می‌فهمید چه مرگش است که دارد بد کار می‌کند. وقتمان سر چیزهای بدیهی و بی‌فایده هدر نمی‌رفت و تلاش‌های عبث -به قول شاملو- منتهی نمی‌شد به تحمل رنج‌هایی که از آن ما نیست. این ابهام اسمش آزادی نیست، عین محدودیت است و بهایش عمر و روان و آبرو و ناکامی است.

▪ 6

من کجا، سهراب کجا، اما در پایان چهاروچهارسالگی، به قول او در شعر شاسوسا: «کنار مشتی خاک/ در دوردست خودم، تنها، نشسته‌ام» و «دست‌هایم پر از بیهودگی جست‌وجوها است». حالا تعریفم از خودم این است که یک پرسه‌زن‌ام؛ لابه‌لای کوچه‌ها و خیابان‌های شهر ناشناسی که اسمش زندگی است.

آبم با آذری‌ها توی یک جوب نمی‌رود، اما شاید دوباره به یک دختر آذری که توی بیوش نوشته «کوچه آذر، پلاک 15» یا «خوش‌بختی یعنی فلان»، از این‌ها که توی همه عکس‌هاشان با زاویه خاصی لبشان را رو به دوربین غنچه می‌کنند، پیام بدهم: «با من ازدواج می‌کنی؟» با این‌که یک فال‌گیر بهم گفت اندازه کلاغ عمر می‌کنم، به نظرم بقیه‌اش ارزش سخت گرفتن ندارد.

▪ پایان

1402/3/20

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:24  توسط جابر تواضعی  |