|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
در عصر انفجار و گسترش اطلاعات هستيم. ولي اين كه هنوز هيچ كارشناس رسانه اي درباره بودن يا نبودن نشريات محلي حرفي نزده، نشان مي دهد اين رسانه ها هنوز كاركرد خودشان را دارند و نمي شود دست كمشان گرفت. البته اگر خودشان، خودشان را دست كم نگيرند.
مسائل و مشكلات نشريات محلي، نه كم تر و كوچك تر از نشريات سراسري است و نه متفاوت و مجزاي از آن ها. تازه بايد اما و اگرهاي ديگري را هم به اين ليست مشترك اضافه كرد؛ نكته هايي كه ممكن است بسته به محيط و شرايط جغرافيايي انتشار نشريه، دوزش بالا و پايين برود.
در اين يادداشت، خيلي كلي و كوتاه درباره بعضي از اين نكته ها حرف مي زنيم؛ خيلي كلي و كوتاه.
* نشريات محلي با نشرياتي كه در سطح كشوري منتشر مي شوند، چه فرقي دارند و تا وقتي مردم ميل و رغبت چنداني به نشريات سراسري هم ندارند، چگونه ميتوان انتظار داشت نشريات محلي را تحوبل بگيرند؟
ما فرهنگ روزنامه خواني نداريم و اين ربطي به محلي و غير محلي بودن ندارد. ولي به هر صورت كارشناسان رسانه عقيده دارند كه نشريات محلي وظيفه اي به كلي جدا از نشريات سراسري دارند. دليلش به اندازه كافي واضح است. مخاطب نشريه محلي اگر بخواهد اخبار و تحليل ها و گزارش هايي را درباره كل كشور بخواهند كه خيلي راحت به سراغ روزنامه ها ونشريات سراسري مي رود تا هم به موقع آن ها را بخواند، هم -بي تعارف -تحليل نويسندگان و روزنامه نگاران خوش قلم و حرفه اي را بداند و هم از آب و رنگ بهتر مجله ها و روزنامه هايي كه در پايتخت درمي آيند، فيض ببرد. او به سراغ نشريات محلي مي آيد تا از وضعيت مسائل منطقه و شهري كه در آن زندگي مي كند، بيش تر بداند. گزارشي بخواند از اين كه بالاخره وضعيت شهردار كاشان چي مي شود، حقوق كارگرهاي كارخانه را كي مي دهند يا مثلا تكليف جوانك هايي كه آن حادثه تلخ و چندش آور را رقم زده اند، به كجا مي رسد.
حتي مي خواهد بداند اين ماه يا اين هفته يا امروز، روزنامه شهرش (روزنامه غلط مصطلحي است كه خيلي از مردم هنوز در مورد هر نشريه اي آن را به كار مي برند) از كي نوشته؛ آيا عكس پسرخاله اش هم هست؟ يا اين كه بفهمد دوستان روستاي شمال غربي شهر اين بار چه دسته گل تازه اي به آب داده اند. به همين سادگي، يكي از دلايل او براي خريد نشريه محلي اين است كه به نيازهاي خاله زنكي اش هم پاسخ بدهد. هيچ اشكالي هم ندارد. كسب اطلاع موثق و درست از يك منبع مورد اعتماد، گذشته از همه خوبي هاش، از زياد شدن و گسترش شايعه- به عنوان مشكلي اساسي و دردسرساز در مناطق كوچك- جلوگيري مي كند و اين خودش كم نعمتي نيست.
* وقتي از كسي به اسم روزنامه نگار نشريات محلي حرف مي زنيم، از كي حرف مي زنيم؟
در كشور ما نويسندگي يا شاعري شغل به حساب نمي آيد. به درست يا غلطش كاري نداريم. ولي به هر حال مي شود نانوا، كارمند و حتي قصاب بود و در كنارش شعر هم گفت و مثلا از دوستي يك همكار با يك قناري خوش آواز سرود! كما اين كه همين طور هم هست. ولي روزنامه نگاري در كنار كارهاي ديگر، خيلي محلي از اعراب ندارد و طبق تعريف اساتيد اين حرفه اساسا به كسي كه از اين راه ارتزاق نمي كند و درآمد اصلي اش از اين راه تامين نمي شود، نمي شود روزنامه نگار گفت. ولي در يك نشريه محلي تنها فقط و فقط اندكي ذوق و علاقه براي ورود به اين عرصه كفايت مي كند.
از طرف ديگر روزنامه نگاري كار پول سازي نيست كه بشود ديگران را به آموزش آن ترغيب كرد. در نشريات محلي ما چيزي به اسم حق التحرير محلي از اعراب ندارد. بنابراين چيز مشخصي براي تشويق و ايجاد انگيزه و علاقه در افراد مستعد وجود ندارد. همين نكته باعث مي شود وقتي نشريه اي درمي آيد، خيلي نتواني با نگاهي منتقدانه و آسيب شناسانه با آن روبه رو بشوي. چيزي كه درآمده، بيش تر حاصل ذوق و بازي گوشي نويسندگان آن هاست. يك مثل قدمي مي گويد: دندان اسب پيش كشي را نمي شمرند.
با همه اين ها چه بسيار روزنامه نگاران و نويسندگان خبره اي كه از دل همين مطبوعات محلي وارد فضاي حرفه اي نشده اند. نمونه اش محمد قوچاني است كه روزنامه خوان هاي حرفه اي مي شناسندش و مي دانند با وجود جواني چه تغيير و تحولاتي كه در روزنامه هايي كه در آن ها حضور داشته، به وجود نياورده.
* اين پارادوكس در همه ما نهادينه شده كه كار فرهنگي درآمدزا نيست يا اصلا نبايد باشد. نمي خواهم تعيين تكليف كنم. خود كلمه « پارادوكس» نشان مي دهد كه من هم نسبت به اين موضوع چه عقيده اي دارم. ولي به هرحال هر كاري اقتضائاتي دارد و بايد بعضي چيزها را در آن پذيرفت. بنابراين قبل از هرچيز براي حل مشكلات اقتصادي به عنوان يك مشكل پايه اي، بايد به روزنامه نگاري هم نگاهي فرهنگي داشت و هم نگاهي اقتصادي. آن جا كه با قلم و نوشتن و خلق و توليد سرو كار دارد، يك كار فرهنگي است. ولي وقتي قرار است اين محصول خلق شده منتشر شود و به دست مخاطب برسد، خود به خود پاي اين كثيف دوست داشتني هم مي آيد وسط.
هر نشريه اي بنا به اقتضاي خط و خطوط و مواضع و سياست گذاري هاو انتسابش به اين طرف يا آن طرف، منابع درآمدي دارد كه ما چون تخصصي درباره اش نداريم، درباره اش چيزي نمي گوييم. اما مهم ترين و اصولي ترين و شرافت مندانه ترين راه كسب درآمد، آگهي است. البته اين ماجراي آگهي هم به همين سادگي ها نيست. واقعيت اين است كه گرفتن آگهي و كلا كار تبليغاتي يك تخصص پيچيده و مهم است كه هم هيچ جوري به كار روزنامه نگاري ربط ندارد و هم هزار جور ربط دارد. با وجود اين همه كانون آگهي و تبليغاتي كه مثل قارچ در شهر درآمده، بحث پيچيده مي شود. پس از جنبه تخصص بگذريم و برسيم به همان بخش ساده ترش كه همان گرفتن آگهي است. در بخش آگهي خصوصي هنوز بايد فرهنگ سازي بشود و تا رسيدن به مرحله ايده آلي كه صاحب كالا پولي را كه صرف چاپ آگهي و كلا تبليغات مي كند، راه درازي داريم.
در بحث اگهي دولتي هم بايد يامان باشد كه قبل از هرچيز بايد شماي صاحب نشريه لابي هايي كه قرار است آگهي اش را به شما بدهد، داشته باشيد. حالا اين را بگذاريد در كنار توقع و انتظار به جاي مخاطب، يعني انتقاد و اطلاع رساني درست و به موقع. اما هيچ كس از انتقاد خوشش نمي آيد و شما نمي توانيد هم آگهي فلان اداره را داشته باشيد و هم ازشان انتقاد كنيد.
اين اصل كلي حتي براي نشريات سراسري هم مصداق دارد. چه رسد به نشريات محلي كه محدوديت ها و چشم توي روبودن و رودربايستي باعث مي شود گذر پوست زودتر به دباغ خانه بيفتد.
* از اين جا برسيم به مساله اي به اسم سانسور و گروه فشار. مطبوعات كشور ما در حالت كلي وضعيت خوبي ندارند و مطبوعات محلي هم از اين ماجرا مستثنا نيستند. آن ها هم در طول اين سال ها با مسائل و مشكلاتي از جنس دادگاه و شكايت و بگير و ببند دست و پنجه نرم كرده اند. اما قبل از آن با چيزي به اسم فشارهاي پنهان روبرو هستند؛ چيزي كه آن ها را به خودسانسوري سوق مي دهد و باعث مي شود خيلي جاها نتوانند آن جور كه بايد وشايد به وظيفه شان عمل كنند. در يك محيط بومي و كوچك آستانه انتقادپذيري و تحمل ها به مراتب پايين تر است و اين كار را سخت تر مي كند.
* مواردي كه به عنوان بخشي از مهم ترين و موانع بر سر راه نشريات محلي و بومي عنوان شد، همه چيزي نيست كه بايد گفته بشود. مشكلات چاپ، توزيع، پيك هاي تبليغاتي كه همان خرده بازار آگهي موجود را هم مي سوزانند و... را مي شود به اين ليست اضافه كرد. اما اين ها دليل نمي شود كه هيچ كاري نمي شود كرد. اتفاقا خيلي محكم مي شود ايستاد و فرياد كشيد كه همه اين چيزها حل شدني است. با دانش و تجربه سفري كه دارم –هرچند ناقص- مطمئنم كه اين شهر، بدون تعارف از پتانسيل خيلي خوي براي توسعه برخوردار است. اگر به اين كلام ايمان داشته باشيم و بپذيريم كه توسعه بدون حضور رسانه ها اتفاق نمي افتد، به هيچ وجه براي گسترش و رونق آن ها كم نمي گذاريم؛ چه به عنوان يك روزنامه نگار و يك فرد آگاه و اهل مطالعه و علاقمند و چه به عنوان يك مسئول. اما بايد يادمان باشد كه همه چيز را تقريبا بايد از صفر شروع كرد. اول از هرچيز هم بايد مثل سلماني هاي بي مشتري سر خودمان را بتراشيم و نشان بدهيم كه آدم هاي صبور، پر حوصله و انتقادپذيري هستيم. بايد فرهنگ سازي كنيم.
بخشي از پتانسيل موجود، در چند ماه اخير با پوست اندازي ناگهاني و تعجب برانگيز همين نشريات خودمان خودش را نشان داده ؛ تحولي كه جاي كار بيش تري هم دارد. خوش بختانه از نظر كميت مشكلي نداريم و همه گروه ها و دسته ها نشريه و تريبوني دارند تا بتوانند حرفشان را بزنند. به آن ها اضافه كنيد نشريات ريز و درشت داخلي را كه از كنار بعضي شان مثل ‹فصل نامه كاج› بي اعتنا نمي شود گذشت. بخشي از مشكلات اين مسير با اتحاد و يگانگي بيش تر اين نشريات حاصل مي شود. اتحادي كه اگر به تشكيل انجمن صنفي و برپايي جشنواره اي داخلي براي نشريات محلي بينجامد، مسلما بي فايده نخواهد بود.
كاش به جايي رسيده بوديم كه حالا از راه اندازي راديو شهر به عنوان رسانه اي مكمل در كنار نشريات محلي حرف مي زديم. اتفاقي كه بارها و بارها صحبتش بوده، ولي متاسفانه هيچ كس پي گيري نكرده در چه مرحله اي است و حضرات چه تصميمي برايش گرفته اند.