|
وبنوشتههای جابر تواضعی
|
«حال آن مجرمی را دارم که هر شب خواب اعدام میبیند.»
این را پشت گردنش تتو کرده. میگویم: «میشه عکس بگیرم؟»
استقبال میکند. بهسختی از کنار پیشخوان آهنیای که سنگکها را رویش میاندازد، رد میشوم و جوری عکس میگیرم که مثلث دیوار تنور در بکگراند باشد. شبیه جملههایی است که پشت کامیونها و وانتها مینویسند. جملات قصار پشت کامیون و نیسان را میشود پاک کرد، اما پاک کردن تتو غیر از هزینه، درد هم دارد.
چه حرفی آنقدر ارزش دارد که آن را بهعنوان فلسفه زندگی روی تنام بنویسم؟ در فاصله تغییر اسم «خالکوبی» تا «تتو»، چی باعث شد همه چیزش و مهمتر از همه، طبقه اجتماعیاش تغییر کند؟ کار مذمومی که مختص داشمشتیها و لوطیها بود، حالا نه طبقه اجتماعی میشناسد، نه تحصیلات، نه سن، و نه حتی جنسیت. «تتلو» فرافکنی بخش کوچکی از جامعه نیست. آیا باید آن را تحت تأثیر فرهنگ جهانی یا جامعهشناسی فرهنگی دنیا دید یا اتفاقاتی که بر ما گذشته، قبحاش را شکست و طبقه اجتماعیاش را تغییر داد؟
دوستم سالها است ماشیننوشتها را با مدل و رنگ و پلاک جمع میکند. من هم هرچی ببینم، برایش عکس میگیرم و میفرستم. باید بگویم ماشیننوشت قدیمی شده و باید تتو جمع کند. با سن و جنسیت و تحصیلات و طبقه اجتماعی.
میگویم: «فلسفهش چیه؟»
- باشه بعد.
«بعد»، لابد وقتی است که مشتری نباشد. والا برق چشماش یعنی خودش هم مشتاق است. مثل نویسندهای که عشق میکند کتابش را بخوانند و دربارهاش حرف بزنند.
جملات و طرحهای تکراری مثل «سلطان غم مادر» و «دریای غم ساحل ندارد» نیست یا کم است. فردیت در آنها موج میزند. آدمها فارغ از ارزشگذاری، فلسفه و تقویم شخصی دارند.
اما گمانم اگر قرار باشد اشتراکی در متن آنها پیدا کنیم، به کلیدواژههایی میرسیم مثل درد، غم، حسرت، پوچی و دمغنیمتشماری؛ نه از نوع اگزیستانسیالاش که از جنس دویدن و نرسیدن. بازتاب بیهودگی نسلی که در برهوت معنا، بین سراب آب و نان هروله میکند و هرچه سعی میکند، کمتر میرسد.
1403/1/17
.
▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:
Tlgrm.me/jabertavazoee
Instagram.com/jabber_tavazoee