وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

این مطلب در فصل‌نامه کاج منتشر شده است.

«زیر درخت انجیر» روایتی ساده، بی‌تکلف است با قهرمان کودکی که نامش را فقط می‌توانیم تخیل کنیم. اگر در نگاهی اجمالی بخواهیم از بارزترین ویژگی این مجموعه نام ببریم، شاید بتوانیم به سادگی‌ای اشاره کنیم که در نثر، زبان و روایت متجلی می‌شود. خواه آن‌جا که قرار است کلاغ صابون را از کنار حوض بدزدد (داستان اول مجموعه)، خواه آن‌جا که پسرک با ترکاندن پیف‌پاف خانم‌باجی را راهی گورستان کند و روی خاک تازه قبر با نوشتن کلمه «قاتل» خود را ملامت می‌کند. این سادگی می‌تواند به‌خاطر یک علت بیرونی - طیف مخاطب- باشد یا به سبب علتی درونی، یعنی جایگاه و منظر راوی.

 

نویسنده از تعلیق به‌عنوان یکی از عناصر اصلی داستان چشم می‌پوشد. مثلاً در داستان نخست مجموعه یعنی همان داستان «زیر درخت انجیر»، نویسنده حتی سعی نمی‌کند با دست‌کاری و جابه‌جایی تصویرها و سیر حوادث تعلیق ایجاد کند. ما در یک پاراگراف هم تصویر صابون نو کنار ننه را می‌بینیم و هم تصویر کلاغ لب بام را و می‌توانیم حادثه را پیش‌بینی کنیم. نویسنده به تعلیق ذاتی داستان - یعنی حداقل‌ترین تعلیق- اکتفا می‌کند و از انواع دیگر تعلیق به نفع سادگی و صمیمیت کار صرف‌نظر می‌کند. اگر تعلیقی هم ایجاد می‌شود، کم‌رنگ است و تعلیق خود ماجرا است، نه تعلیق به‌عنوان شگرد.

 

نویسنده در صدد ایجاد رابطه‌ای بی‌تکلف است. بدون این‌که بخواهد فرم یا زرق‌وبرقی را بر داستان تحمیل کند. دنیای کودکانه، ساده است. به تبع این دنیای ساده، زبان ساده می‌شود و این تبعیت از منطق راوی است. نشان دیگری از این بی‌تکلفی را می‌توان در پاراگراف پایانی داستان «گلوله‌های شیشه‌ای» دید، وقتی تمام فرضیه‌های ذهنی‌اش برای دلیل ریختن تیله‌ها وسط کوچه را ارائه می‌دهد. گرچه شاید در مرحله اول با خود بگوییم کاش این داستان پیش از این پاراگراف تمام می‌شد. اما این مورد از مواردی است که نویسنده به دلیل دوم - شرایط سنی مخاطب- سادگی را انتخاب می‌کند.

 

اما چه جایگاهی را می‌توان برای راوی متصور شد؟ راوی داستان‌های هفت‌گانه، کودک است یا مردی که کودکی‌هایش را روایت می‌کند؟ اگر سادگی نثر و روایت را ملاک قضاوت کنیم، شاید به این نتیجه برسیم که کودک بی‌نام داستان است که روایت می‌کند. اما این سادگی گاه از روایت‌ یک کودک فراتر می‌رود، هرچند به «کودکی» وفادار است. نمود این پختگی راوی را می‌توان در استفاده از بعضی کلمات خاص یا قضاوت‌ها مشاهده کرد. مثلاً جمله «همیشه وقتی عابد و زاهد می‌شدم» (صفحه 8) یک ترکیب پخته است. یا در توصیف پسر چشم تیله‌ای می‌گوید: «چشم‌هاش نور مخصوصی داشت. شرارت نبود، هرچه بود نشان می‌داد که خیلی زبل است. ریزی‌اش مال سن‌اش نبود. شاید یکی دو سه سال سن‌اش از من کم‌تر بود» (صفحه 14).

آیا این حلاجی می‌تواند کار یک کودک باشد؟ یا این حلاجی، فقط با تصور ذهن پیچیده‌ای برای راویِ کودکِ داستان برای او مقدور است؟

 

می‌توان به این نتیجه رسید که منظر راوی از جایگاهی بالغ به گذشته و وفادار به «کودکی» است. همین وفاداری است که سادگی را ایجاب می‌کند و گاه به شیفتگی بدل می‌شود و زبان و توصیف راوی را کودکانه می‌کند. مثلاً در داستان «ماهی سبز»، این توصیف که «ماهی داشت روی آب کج‌کج راه می‌رفت» (ص 27)، بیان کودکانه است. اما نمی‌تواند ما را به این نتیجه برساند که راوی کودک است.

 

شاید بهتر بود نویسنده به‌خاطر شیرینی این شیفتگی کمیاب در متن، بیش‌تر از این نوع توصیف و تصویر به‌عنوان یک امکان بالقوه استفاده می‌کرد. یعنی بیش‌تر در کودکی‌هایش غرق می‌شد و بیش‌تر بچه‌گانه روایت می‌کرد تا ساده. سادگی جزئی از کودکی است، اما نمی‌تواند تمام آن را بازسازی کند. یا مثلاً این جمله «گوش پسره توی دست ننه‌اش له شد» (ص 17) در عین حال که ساده و حاصل یک اغراق کودکانه است، دل‌چسب است؛ چون نویسنده همان شیفتگی کمیاب را لحاظ کرده. حتی می‌گوید «پسره» نه «پسر». این دو کلمه بار احساسی متفاوت را منتقل می‌کنند.

 

اما توصیف این کودکی شیرین در فضایی تلخ شکل می‌گیرد. ما همراه با کودکی از کنار تلخی‌ها، سختی‌ها و گاه فاجعه می‌گذریم و شاهد درک کودکانه او از این وقایع هستیم. در یک خانه پنج‌نفره و حضور بی‌حضور پدر. مادری که کنار حوض رخت می‌شوید و خانه‌کاری می‌کند. سه خواهر که هر کدام قرار است به‌نوعی سختی زندگی را بیش‌تر کنند. با نق زدن یا با مصیبت دم بخت بودن. روزگار هم که طبعاً تمام سنگ‌هایش را برای پای لنگ می‌گذارد. هم کلاغ صابون دزد، هم عید بی‌هفت‌سین و ماهی، هم خانه بی‌کبوتر، هم مرگ غریب و بعید خانم‌باجی که نهایت بی‌عدالتی روزگار است و هم حسرت لباس و عروسی و پاره شدن دایره‌زنگی. تلخی موج می‌زند، اما قرار است ما سوار بر این تلخی، لذت موج‌سواری را تجربه کنیم.

 

جالب این‌جا است که در تمام این داستان‌ها یک عامل شادی‌بخش، کارکردی متضاد می‌یابد. در داستان اول هنوز شیرینی خریدن لقمه را نچشیده، با سیاهی کلاغ و لنگه کفش ننه مواجه می‌شویم. در داستان دوم هنوز خودمان را صاحب تیله‌های رنگارنگ نیافته‌ایم که باید آن‌ها را نقش زمین کنیم. در داستان سوم، ماهی‌دار شدن هفت‌سین‌مان به قیمت مرگ ماهی تمام می‌شود. در داستان چهارم هنوز مست بال‌های تیرک دم‌سیاه نشده، ننه کفتر را پر می‌دهد. داستان پنجم تفریح کودکانه‌مان تمام نشده که باید سر گور خانم‌باجی بنشینیم تا وجدان در گوش ما بگوید «قاتل». در عروسی داستان ششم، شادی بغل گوش‌مان است، اما دعوت نمی‌شویم و بعد غصه عروس شدن فهیمه و موی سپید مادر هجوم می آورد. و در داستان آخر دایره‌زنگی به جای این‌که وسیله شادی طرب باشد،  اسباب دردسر و مصیبت می‌شود.

 

اما در کنار این ناگواری‌ها و ناسازگاری‌های مداوم و پیاپی، چیزی که از تلخی ماجرا می‌کاهد، همان درک کودکانه است. درکی که آن‌چنان کنه سیاهی را نمی‌کاود. تلخی زندگی را مزمزه می‌کند، اما قرار نیست آن را هضم کند. اما کاش نویسنده دست این کودک را بیش‌تر باز می‌گذاشت تا خیال نکنیم دنبال یک تقدیر محتوم و تجسم این ضرب‌المثل و فرضیه قدیمی است که می‌گوید همه سنگ‌ها مال پای لنگ است. یا این‌که با همه کمبودها و نداری‌ها، فقرا غنی‌ترند.

 

چنان که در داستان آخر که مواجهه آشکاری میان دو طبقه روایت می‌شود، دخترِ خانم عروسک شل و کور مرضیه را می‌خواهد و چون مرضیه راضی نمی‌شود، خانم آن‌ها را از خانه بیرون می‌کند. یا در داستان قیقاج کبوترها می‌خوانیم: «بعد فکر کردم راستی‌راستی تماشای همین پرنده زخمی که مال خود خود آدم است، چه‌قدر می‌ارزد به تماشای کفترهای غریبه». یعنی مناعت و قناعت. چیزی که فقط آدم‌های فقیر دارند. یک ارزیابی شتاب‌زده و تعمیم مصطلح. بهتر بود نویسنده به مخاطبانش نگاهی می انداخت و در این تعصب کلیشه‌ای کمی تجدیدنظر می‌کرد.

 

اگر قرار باشد مجموعه «زیر درخت انجیر» بر مخاطب نوجوان خود تأثیری بگذارد، آن تأثیر چه خواهد بود؟ آیا هوس نخواهد کرد به تلافی این‌که خانم، مادر قهرمان داستانش را بیرون می‌کند، خطی به ماشین مدل بالای او بیندازد؟ وقتی برای مخاطب کودک و نوجوان می‌نویسیم، فراموش نکنیم که قرار است سهمی در ساختن شخصیت و تفکر او داشته باشیم. به نظر می‌رسد داستان کودک و نوجوان علاوه بر رسالت هنری، یک رسالت آموزشی هم دارد.

 

در این مجموعه چیز تازه‌ای در مورد تعاملات میان طبقه مرفه بی‌درد و آسیب‌پذیر دردمند نمی‌بینیم، چنان که چیز تازه‌ای از تصویر فقر نمی‌بینیم. خانه حوض‌دار در محله‌ای قدیمی، ننه رخت‌شور. پدر مرده و شاید هم تصویر دیگری از فقر وجود ندارد. نگاهی به تاریخ نگارش داستان‌ها می‌اندازیم. آیا این طرز تلقی و قضاوت ناشی از شرایط سال‌های 73 تا 77 است؟ بعد از گذشت کم‌تر از یک دهه از نگارش، این داستان‌ها چه‌قدر برای مخاطب قابل درک است؟ تلقی بالا شهر و پایین‌شهر از پنج سال پیش تا امروز چه‌قدر تفاوت کرده است؟

 

اما حضور همواره درخت انجیر در این مجموعه، باعث می‌‍شود به‌عنوان یک عضو ساکت تشخص بیابد و به یک نقش‌مایه تبدیل شود. در داستان اول درخت انجیر با آرامش ایستاده، سایه‌اش را پهن کرده و نظاره می‌کند. جای دیگر برگ‌های انجیر آب حوض را سبز می‌کند. در آغاز سالی که از بهارش پیدا است، ماهی مرده که شاید نشانی از آرزوهای راوی است، زیر این درخت خاک می‌شود، گرچه می‌داند «هیچ وقت سبز نمی‌شود»(ص 28). راوی زیر همین درخت است که می‌نشیند و خودش را با کبوترش مشغول می‌کند. همین جا است که آتش روشن می‌کند تا ننه تشر بزند «آخرشم این درخت رو خاکستر می‌کنی!» (ص 44) و انجیر نارس همین درخت است که کام تلخ پسرک را تلخ‌تر می‌کند. حالا می‌توانیم برای این درخت که البته در نام این مجموعه هم حضور دارد، نقشی قائل شویم. این بازیگر جدید که تصادفاً زندگی نباتی هم دارد، هم‌سو با دست غیبی روزگار و آدم‌های داستان پیش می‌رود. با این‌که زیر درخت سایه است، ولی باز قطرات عرق روی شقیقه مادر می‌نشیند. برگ‌های سبز توی آب حوض می‌ریزد، می‌پوسد و آب حوض را سبز و خَرّه‌ای می‌کند تا ننه بگوید: «آدم حالش به‌هم می‌خوره به این حوض نگاه کنه» (ص 20). حوض یک دردسر کوچک دیگر اضافه می‌کند. اما زیر همین درخت می‌شود جنازه ماهی را دفن کرد، بدون این‌که بعد از آن نگاهی به شاخه‌های سبز آن بیندازی و به چیزی امیدوار شوی. همین درخت حتی یک انجیر شیرین به پسرک نمی‌دهد.

 

اما حضور مکرر دیگری هم در داستان‌های این مجموعه وجود دارد. حضور رنگ قرمز که تکرار آن - خواسته یا ناخواسته- ما را بر آن می‌دارد تا در پس آن دنبال نشانه‌ای بگردیم. رنگ قرمز در ماهی‌های حوض، دمپایی قرمز، خون ماهی، خون بال کبوتر، خون پای مادر، قرمزی ماشین عروس، لپ‌های قرمز شده (و نه سرخ) و لباس قرمز حاجی فیروز تکرار می‌شود. خون قرمز، ماشین عروسی که به شکل نامتعارفی قرمز است و «باید سفید باشد»، لباس حاجی فیروزی که ناکام می‌ماند. دمپایی قرمزی که ترحم‌انگیز سر کوچه افتاده. لپ‌های قرمزی که از شدت سرفه و یا از شرم قرمز شده... می‌توانیم از حضور غالب این رنگ، تعبیر دوگانه‌ای داشته باشیم. یکی گرمای یک زندگی صمیمی و شادی گذرا (که کمی دور است) و دیگری، با توجه به موارد استفاده آن در داستان‌ها، نشانه‌ای از شقاوت روزگار.

 

نهایتاً «زیر درخت انجیر» روایتی است ساده و گرم که شادی و شادمانی را از ناکامی و شکست بی‌بهره نمی‌گذارد. فرصت امیدواری نمی‌دهد، اما به ورطه سیاهی کامل نمی‌افتد و کام ما تلخ نمی‌ماند. ما را به فکر فرو می‌برد که چه‌طور این‌همه سختی را پشت سر گذشتیم و خاطره خوشی در ذهن‌مان مانده؟ «زیر درخت انجیر» دلالتی است بر معجزه کودکی.

 

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در کانال تلگرام، اینستاگرام یا فیس بوک من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

Facebook.com/tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۵ساعت 13:50  توسط جابر تواضعی  |