وب‌نوشته‌های جابر تواضعی

1

خواهرها میز توالت مامان را به ثمن بَخس توی دیوار فروختند. کاسبی جدیدشان است. مخصوصاً بزرگه که ماهی یک‌بار هم که بیاید، زلزله می‌کند. هم خودش، هم وروجک‌اش. اول هاج‌وواج نگاه کردم. بعد سوز زدم که حیف است، عتیقه است و از این خزعبلات. گفتم چیزهای واجب‌تر هم داریم، این‌که اصلاً توی چشم نیست. مثل همیشه کسی گوش نداد.
یاد لباس‌شویی افتادم که سال‌ها خراب بود و تعمیر نمی‌شد و مامان راضی به عوض کردنش نمی‌شد. جوری می‌گفت «فیلکو است» که انگار صنعت لوازم‌خانگی بعد از این مدل لباس‌شویی فیلکو برای همیشه متوقف شده. ولی حالا برای میز توالت می‌گفت: «تو هم به چه چیزایی علاقه داری!»
مثل همیشه متهم شدم.

2

خریدار، یک دختر خوشگل و باکلاس بود. فردای روزی که آمد میز توالت را دید، آمد و آن را با خودش برد. حدس زدم دیزاینر باشد و بود. قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری. حتم حالا یا در خانه خودش با آن کیف می‌کند یا هرجای دیگری که با آن دیزاین ‌کند، بابتش خداتومن می‌گیرد.
میز توالت مامان امسال دقیقاً پنجاه‌ساله می‌شد. یعنی پنجاه سال بود که داشت در نهایت فروتنی کارش را می‌کرد. پولش جهنم، چوب واقعی بود. بعید می‌دانم با این جنس چیزی توی بازار پیدا بشود.

3

من هیچ‌وقت جلوش آرایش نکرده بودم، اما این قدی‌ترین آینه خانه ما بود و گاهی خودم را توش می‌دیدم و -دروغ چرا؟- قربان‌صدقه دست‌وپای بلوری خودم می‌رفتم. توی دو تا کمد کوچکش رژ گونه‌ها و پنکک و ریمل نگذاشته بودم، اما خانه شخصیت‌ قصه‌های بچگی‌ام بود و جیرجیرِ باز و بسته شدن‌شان را دوست داشتم.
به نظرم اشیا هم به اندازه آدم‌ها در ساختن خاطرات و قصه‌های ما شریک‌ و دخیل‌اند. گاهی خیلی هم بیش‌تر. برای همین باید با آن‌ها مهربان‌تر باشیم.

4

لحظه آخری که میز توالت را از در بیرون می‌بردند، بغض کرده بود و قلبش تاپ‌تاپ می‌زد. قلبش همان جاعکسی کوچک بالای آینه‌اش بود. گفت: «فقط نگاه می‌کنی؟ لااقل یه چیزی بگو.»
گفتم: «دیدی که زورم نرسید.»
اشکش از چشم راستش -گوشه شکسته سمت راست آینه‌اش- جاری شد. گفت: «از ما که گذشت، ولی این رسمش نیست.»
بغضم را قورت دادم و گفتم: «بمیرم برای دل شکسته‌ت (منظورم جایی بود غیر از گوشه شکسته‌اش). برام دعا کن. فکر کنم سوژه بعدی دیوار، خود من باشم.»
1405/4/13

.

▪ مطالب من را همراه با عکس یا ویدئو در اینستاگرام یا کانال تلگرام من ببینید:

Tlgrm.me/jabertavazoee

Instagram.com/jabber_tavazoee

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ساعت 9:30  توسط جابر تواضعی  |