تبليغاتX
زیر درخت انجیر - من توي جاده
وب نوشته های جابر تواضعی

توي اين سال ها هنوز اين جوري نشده بودم. آن هم با اين اتوبوس هاي جديد كه همه لكنته ها را از ميدان به در كرده اند. گفتم يك مشكل كوچك است و بالاخره راه مي افتد. ولي يك ساعتي طول كشيد و تو اين فاصله خيلي ها پولشان را از راننده كه با آچار افتاده بود به جان ماشين و عرق از همه جايش سرازير شده بود، گرفتند و آويزان يك ماشين ديگر شدند كه به شب نخورند. من و دوست يك بار ديده ام هم افتاديم توي جاده. چند تا اتوبوس و سواري جلومان نگه داشت و رفيقمان نگذاشت سوار بشويم. گفت: «بيا كنار اتوبان قدم بزنيم حال كنيم!»

ولي وقتي هوا يكهو رفت روبه تاريكي، پشيماني آمد تو چهره اش. من هم براي خودم به زمين و زمان فحش مي دادم. حوصله پاگيرشدن و دردسر نداشتم. همان موقع ها يك سواري جلومان نگه داشت. تنها بود. مي خواستم از حرف زدنش ببينم چه كاره است. گفتم: «چقدر مي گيري؟»

گفت: « گرون بگم شب مي موني توي جاده؟»

تنها بود و نمي خورد ناحسابي باشد. سوار شديم. مي رفت جمكران. سال دوازدهمش بود. مي گفت كه سرماي زمستان و گرماي تابستان، سنگ هم كه از آسمان مي باريده، هفته اي يك بارش لنگ نشده. حرف هاش با بقيه خيلي فرق داشت. ياد صحبت هاي حاج اسماعيل دولابي افتادم. اين ها چيزهايي است كه از حرف هاش يادم مانده:

- «چون همدیگر را نمی شناسیم، می توانیم با هم حال کنیم. هرچی بوده از کرم آقا بوده. از برکت وجود آقا شاعر هم شدم. بیش ترش درباره خودش بود. دفترم همیشه تو داشبورد بود. گاهی پشت فرمان دو سه خط شعر می اومد. انگار یکی بهم ديكته مي كرد. می زدم کنار، شروع می کردم به نوشتن. یکی دو ساعت بعد که می خواندم، می دیدم عجب قشنگ شده. مال من نبود ها!»

- «خلاصه چند تا دفتر پر کردم. ولی گفتم مسخره ام می کنند، از وادیش آمدم بيرون. دیدم شاید با این ها کم بیاورم، گازوییلی بشوم، همین جا بمانم؛ هي بروم این ور و آن ور شعر بخوانم و برایم به به و چه چه کنند و همین راضیم کند. مثل این هنرپیشه ها که عاشق معروف شدنند. در حالی که معروفیت اصلا مال خدا است. اگر این جوری فکر کنی، خدا بهت معروفیت می دهد. علم و دانش هم مال خدا است. انرژی هسته ای هم مال خداست. وگرنه من- ببخشیدها، خودم را می گویم- که قد یک پشگل هم نمی فهمم. هر چیز خوب را اگر برای خدا بدانی، همان را بهت می دهد.»

- «مثلا تابستان گرما توی جاده هوس جاده شمال می کنی. همین جاده گرم برایت می شود جاده شمال. جنگلت را می بینی، دریایت را هم می بینی، باران هم می زند. چیزی قشنگ است که دیگران ندیده باشند، نداشته باشند.»

- «روی هر پله اش بمانی، بهشت است. غیر ممکن است آدم بدجایی گیر کرده باشد، مگر این که ناامید باشد. هیچی بد نیست. من توکل بر خدا سوارتان کردم. شما هم باید توکل بر خدا باید جلو. یقین داشته باشید هرچی مصلحت باشد همان می شود. این حرف ها را خیلی وقت ها می شنوی، ولی به دلت نمی نشیند. عمل کردنش کمی سخت است.»

 - «همه چیز روی این زمین هست، تو چی می خواهی؟ باید پرده ها برود کنار که بفهمی هیچ کدام این ها واقعیت نیست. چون زمین کپی دست هزارم بهشت است. اصلش آن بالاست.»

اين جاها ديگر داشتيم مي رسيديم به ميدان 72 تن قم. با رفيقم چايمان را سر كشيديم:

- «خیلی ها بهشت را به خاطر حوری هاش می خواهند؛ حوری هایی که آدم از قشنگی شان خجالت می کشد نگاهشان بکند. خماری چشم ها بیچاره ات می کند. اگر بگویند این زنت است، خجالت می کشی سلامش بکنی، چه رسد به چیزهای دیگر. همه شان یک شکلند. صد تایشان با لباس های نازک حریر برایت می رقصند که کیف کنی. با همه این ها اگر کسی به خاطر بهشت و زیبایی هاش خدا را پرستش کند کم آورده. بهشت اصلی خود خدا است.»

- «وقتی تو بعد عرفانی وارد بشوی، خیلی قشنگ می شود. ندیده ها را می بینی، نشنیده ها را می شنوی، محرم می شوی؛ از آقا رسول ا... تا امام زمان. خدا بیامرزد امام را. می گفت هر کی یک متر پارچه گذاشت روی کله اش که نمی شود روحانی. آدم باید روحانیت را از خدا بگیرد. چه با لباس، چه بی لباس.»

- «12 سال است هر هفته می آیم. سرمای زمستان که برف هم می آمد، می آمدم. تازه قدیم جاده مثل الان نبود که همه جاش روشن باشد. نیایم حالم خراب است. یک مدت بی کار بودم. بعد رفتم یک جا شدم راننده. به کارفرما گفتم که من شب جمعه ها نيستم. هفته اول چیزی نگفت. هفته دوم چشم غره رفت. منشی اش هم گفت آقا می گوید نباید بروی، بروی بیرونت می کنم. گفتم که بگو بیرونم کند. راننده گاری می شوم که از دست تو نجات پیدا کنم.»

وقتي پياده شديم، حس مي كردم شخصيت يكي از اين فيلم هايي هستم كه اسمش را گذاشته اند معناگرا. تو اوج بي حوصلگي و خستگي باشي و يكي جلوت سبز بشود كه مي رود جمكران و كلي بي شيله پيله برايت حرف بزند و دلت را بلرزاند. رفيقم گفت: «نکنه خودش بود؟!»

گفتم: «بي خيال، ما كه احمدي نژاد نيستيم!»

و گوشه چشمم را خشك كردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:34  توسط جابر تواضعی  |