تبليغاتX
زیر درخت انجیر - عكسي از يك سفر
وب نوشته های جابر تواضعی

تاريخ دقيقش را بايد ببينم. ولي يكي دو روز كم يا زياد، همين اوايل تير بود. توي مسجد شجره محرم شدم و لبيك- لبيك گويان راه افتادم سمت مكه. اگر بگويم «يادش به خير»كه اگر يكي بگويد پس آن جا چه مرگت بود، چي بايد جوابش را بدهم؟ چه جوري بگويم اين روزها كه دقيقا شده سال گرد آن سفر، بيش تر از هميشه حال و هوايش زده به سرم؟ چه جوابي دارم جز اين كه كله ام را پايين بيندازم.

نه، هنوز اعتقادم از بين نرفته كه مكان شرط لازم كمال نيست. هنوز اين شعر از زبانم نيفتاده كه «خر عيسي گرش به مكه برند...». ولي اين روزها عجيب حال و هواي آن جا برايم زنده شده. ديده اي بعضي وقت ها وقتي به خاطره اي چيزي فكر مي كني، يك عكس فيكس مي آيد پيش چشمت؟ براي من هم بيش تر همين تصوير است كه در ذهنم جان مي گيرد. ياد آن روز ظهر مدينه مي افتم كه راه افتادم براي نماز و مثل هميشه دير رسيدم.

عاشق وقت نماز آن جا بودم و ديدن اين صحنه كه آدم ها مثل يك مشت براده آهن كه مي ريزي روي كاغذي كه زيرش آهن رباست، از همه طرف كشيده مي شوند سمت مسجد پيغمبر. خيلي وقت ها خودم را مي انداختم قاتي (قاطي) شان كه بشوم يكي از آن ذره ها و من هم جذب بشوم. اما آن روز ظهر نرسيده به يكي از باب ها، پايم شل شد و ديدم نمي خواهم بروم تو. بيش تر مي خواهم بنشينم و اين جذب شدن ديگران را ببينم. رفتم كنار يكي از اين توالت هايشان كه بهش مي گويند «دوراه المياه» و تكيه دادم به ديوارش. آفتاب بي پير مدينه صاف مي خورد تو كله كچلم و چفيه و كلاه و عينك آفتابي هم افاقه نمي كرد. ولي عجيب بود كه به جاي اين كه اذيت بشوم، داشتم كيف مي كردم. مثل وقتي زمستان بعد يك دوش آب گرم، مي روي تو رخت خواب و كيف مي كني از اين كه گوشت تنت وامي رود. من هم شل شدم و نشستم رو زمين و همين جوري زل زدم به مسجد. يادم هست آن موقع به هيچي فكر نمي كردم و تنها كاري كه دوست داشتم بكنم، همين بود.

اين عكس، اين تصوير، اولين چيزي است كه وقتي اين روزها به سفر پارسالم فكر مي كنم، هجوم مي آورد به ذهنم و رديف جلوي همه خاطراتش مي ايستد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:59  توسط جابر تواضعی  |