|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين كنكور مي تواند براي همه آدم ها جواب هاي مختلف داشته باشد. طراحانش هم هيچ كليد ثابتي برايش در نظر نگرفته اند. ضمن اين كه هركس مي تواند خودش گزينه هاي مشتركي را هم طراحي كند.
به هر حال براي من گزينه «هيچ كدام» وجود ندارد. انتخابم هم از بين اين گزينه ها «همه موارد» است.

براي ديدن گزينه هاي مناسب روي ادامه مطلب كليك كنيد.
بارها شده كه در نت دنبال مقاله اي، يادداشتي، مطلبي از يك آدم بخصوص مي گردم و پيدا نمي كنم. اين جور وقت ها به خودم مي گويم چي مي شد اگر طرف اين قدر براي نوشته هاي خودش ارزش قائل بود كه همه را در يك سايت يا وبلاگ به اسم خودش جمع مي كرد؟ اين كار گذشته از هر چيزي باعث مي شود آن آقا مخاطبان خاص خودش را در نت هم داشته باشد و خلاصه مشتري هايش هم بيش تر بشود.
كاركرد اصلي وبلاگ خودم هم همين است. يعني جايي براي نمايش و آرشيو خزعبلاتي كه اين ور و آن ور مي نويسم. از اول هم اين جا را با همين نيت راه انداخته ام. آن هم بعد چندين سال مقاومت در برابر تب وبلاگ نويسي كه زماني همه جا را پر كرده بود.
حسن يا عيب، مي دانم كه ادبيات اصلي وبلاگ نويسي چيزي نيست كه در اين جا- در وبلاگ خودم- جاري است. ولي به هرحال حالا كه جز براي نوشتن همين مطالب رسمي مطبوعاتي وقتي نيست، بهتر است به همين اندازه اش قناعت كنم.
ديگر اين كه با عذرخواهي از همه جماعت وبلاگ نويس به نظرم خيلي كم پيش مي آيد كه ...
یاد دوران مدرسه به خیر. بین آن هایی که مدعی بودند و کل داشتند، قرار ناگفته ای بود برای این که سر جلسه امتحان زودتر برگه شان را بالا بگیرند و از سر جلسه بیایند بیرون. این مسابقه کودکانه خیلی ربطی به کیفیت و نتیجه نهایی کار نداشت. فقط انجامش نشانه نوعی شجاعت بود که فقط در همان دنیای کودکانه معنا پيدا مي كرد.
رواج تولید بالای سریال ها و مخصوصا فیلم های تلویزیونی هم مسابقه ناگفته و ناپيدایی را بین سازندگانش راه انداخته که بی شباهت به آن بازی کودکانه نیست. همه می خواهند پرونده كاري را كه در دست توليد دارند، در كم ترين زمان ممكن ببندند. با هر کدام از عوامل اصلی تولید و مخصوصا کارگردان که حرف می زنی، می بینی که قبل از صحبت درباره سطح کیفی کار، درباره زمان تولید داد سخن می دهند و این که پروژه شان «خیلی زود» تمام خواهد شد. خلاصه این که زمان كم در توليد برگ برنده به حساب می آید. ضمن این که از آن طرف هم مستمسک و بهانه خوبی است برای توجيه ضعف های کار. کارگردان بهانه دارد که زمانش کم بوده و همه مشکلات به همین بر می گردد. یعنی این که اگر این محدودیت نبود، کاری می کرد کارستان و این تازه بخشی از فعالیت های توانایی های اوست و هنر نیست که دیگران سرفرصت و با بودجه های مناسب کارهای استاندارد تولید می کنند...
امروز كه داشتم از آسانسور روزنامه بالا مي آمدم، فكر مي كردم چه طوري است كه ورود آدم هاي جديد به زندگي آدم، جا را براي بقيه تنگ نمي كند. بعد به تعبير قشنگي رسيدم؛ اين كه حضور عزيزان جديد باعث مي شود قلب آدم وسيع تر بشود و خودش براي همه جا باز كند. تازه هرچي زمان مي گذرد، اين رابطه بيش تر ريشه مي دواند و عميق تر مي شود.
درستش هم همين است؛ اگر قلب آدم با زياد شدن سنش بزرگ تر و وسيع تر نشود كه يعني يك جاي كار دارد مي لنگد.
شايد براي همين پيرمردها و پيرزن ها خيلي بيش تر از ما جوان ها وابسته اند و سخت تر مي توانند دل بكنند.
چند روز پيش گذارم افتاد به ميدان امام خميني يا همان توپخانه. با يكي از فاميل هاي جديد سببي كار داشتم. مغازه اش به اندازه اي بود كه غير از خودش و ميزش فقط يك نفر ديگر توش جا مي شد. وسط كار من يكي آمد و من آمدم بيرون مغازه و بعد از اين كه او كارش را انجام داد رفتم تو.
قديم ها با اين فضاها بيش تر مانوس بودم. توي پاساژها و مغازه هاي ان جا و حال و هوا و فضاش از بچگي آشنايم. از همان وقتي كه با بابا براي خريد مي آمديم و مي خواستيم توي يك روز هزارتا كار بكنيم و بايد خودمان را به همان جا مي رسانديم. ولي حالا بعد چند سال دوباره با اين فضا روبه رو شدم. بعد آن سوالي كه اين روزها بيش تر از هر وقت ديگري سر به سرم مي گذارد، دوباره يقه ام را چسبيد؛ واقعا درست ماجرا كدام است؟ كاري كه ما مي كنيم يا كاري كه آن ها مي كنند؟ زندگي اي كه آن جا جريان دارد و زندگي كه من براي خودم ساخته ام با دل خوش كردن به چهارتا كتاب و چهارخط نوشتن و زل زدن به اين صفحه سفيد ورد؟
درست و حقيقت زندگي كدام است؟ بازار و غرق شدن در فضاي آن جا با همه مختصاتي كه ازش مي شناسيم و نيازي به مرورش نيست يا حال و روز الانم؛ اين كه در بهترين حالت ما بايد منتظر باشيم آخر ماه صنار سي شاهي بگذارند كف دستمان و دل خوش باشيم كه ...
هنوز هم این تعارف را با خودمان کنار نگذاشته ایم که بپذیریم اصلی ترین بخش جشنواره فیلم فجر، همان بخش مسابقه سینمای ایران است و اضافه و کم کردن بخش های دیگر، جز حجیم کردنش فایده دیگری ندارد. هرکدام از بخش های دیگر جشنواره مثل مستند و فیلم کوتاه در جشنواره های تخصصی دیگری که مخصوص خودشان برگزار می شود، به اندازه کافی مورد توجه قرار می گیرند و برگزاری شان به این شکل، نه به اعتبار آن شاخه لز فیلم سازی کمک چندانی می کند و نه آن رونق و شور و حالی را که فیلم سازان مستند یا فیلم کوتاه در جشنواره های مخصوص خودشان تجربه می کنند، برایشان تکرار می کند.
اما از آن جا که نرود میخ آهنین بر سنگ، پس مجبوریم به همین روال تن بدهیم و حتی ادامه اش با همین شکل و شیوه را بپذیریم. بنابراین دست به نقد در این نوشته پرداخته ایم به چند تا از فیلم های اکران شده در این بخش.
خانه فاطمه كجاست؟
تم «خانه فاطمه كجاست؟»، جست و جو و تلاش و پي گيري و سماجت تا رسيدن به نتيجه است. ضمن اين كه اين بار هم مثل بيش تر فيلم هايي كه بچه ها در آن نقش اصلي را دارند...
یک عادت غریب و شاید احمقانه دارم. توی اوج عجله هم که باشم، حتی توی شلوغی مسیرم را می گردانم که از کنار کارت پخش کن ها رد بشوم و یکی دوتایی ازشان بگیرم. می گویم وقتی یکی دارد این جوری نان در می آورد، چرا من کمکش نکنم زودتر به چندرغازی که برای پخش کردن کارت ها وعده داده اند برسد؟
گاهی هم البته ناخودآگاه نگاهم می افتد به چیزی که رویش نوشته؛ در حد مرور. این روزها بیش ترش آگهی شرکت ها و موسسه آموزشی است برای دوره های فراگیر پیام نور که در ترم اول دوره فوق لیسانسشان دانش پذیر می شوی و بعد اگر در امتحانشان قبول شدی می شوی دانش جو.
فکرش را بکن؛ واقعا وسوسه انگیز است؛ مخصوصا وقتی دوغ و دوشاب یکی است، آدم پیش خودش می گوید سنگ مفت، گنجشک مفت. یک پولی می دهم؛ حالا یا قبول می شوم یا نه. اگر قبول شدم خوبیش این است که فوق لیسانس در حالت عادیش هم قرار نیست خیلی وقت بگیرد، چه رسد به این مدلی اش که رسما از کلاس و این حرف ها هم خبری نیست. آخر آخرش یک کاغذپاره به اسم فوق لیسانس که می دهند دستت، نمی دهند؟ خب همینش خوب است دیگر. آدم مرگ هم می خواهد، برود گیلان...