|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
مي گويند پيرها چراغ خانه اند. وقتي قدرشان معلوم مي شود كه نباشند. حالا هي كارگردان ها بنشينند و بگويند دستمان از ستاره و بازيگر جوان خالي است. از آن طرف وقتي مرگ به سراغ جماعت هنرمند ايراني مي آيد، به اين زودي ها دست از سرشان برنمي دارد. نيكو خردمند تا اين لحظه آخرين كسي است كه قرعه فال به اسمش درآمده تا در يكي از آخرين روزهاي ماه دوم پاييز سال 88 به سفر ابدي برود. هر چند كه از پاييز سال گذشته چندين بار در بيمارستان بستري شده بود و در اين چند ماه هم به خاطر بيماري قلبي و عروقي در بيمارستان ابن سينا بستري شده بود.
چهره اش يادآور مادربزرگ ها بود و شايد براي همين است كه اگر قرار باشد به كساني كه بازيگرها را از فيلم يا سريالي كه بازي كرده اند مي شناسند و نه به اسم، بايد سريال «دزدان مادربزرگ» را يادآوري كنيم كه در نقش اصلي اش ظاهر شده بود...
![]()
ترجمه:
اي كه هستي صاحب عقل و تميز/ سر راه مردم زباله نريز
زباله بريزي احمق شوي/ به حق لايق لعنت حق شوي
براي انجام اين گفت و گو با محمد صالح علاء عصر يكي از همين روزهاي آبان در خانه اش حوالي ميدان سيد خندان مهمانش مي شوم و همان جور كه فكر مي كنم خيلي طول نمي كشد تا با هم زلف گره بزنيم. با «دو قدم مانده به صبح» شروع مي كنيم و بعد آن قدر جهان شخصي او بر حرفمان غلبه مي كند كه به گمانم بر هر چيزي ارجحيت دارد. جهان شخصي اي كه گمانم آن قدر جذاب هست كه بي هيچ توضيحي با چند جمله به سبك اجراي خود او در اين برنامه برويم سراغ اصل مطلب.
سلام عرض مي كنم خدمت يكان يكان خوانندگان جان، خوانندگان پيشاني بلند، روي سپيد و رستگار خودمون. خدا رو شكر مي كنم كه باز هم با يه گفت و گوي ديگه در روزنامه محترم جام جم در خدمت شما هستم. مهمان مرغزار گفت و گوي اين بار ما جناب آقاي محمد صالح علاء هستند. نمايش نامه نويس، كارگردان، بازيگر، ترانه سرا، گوينده ... و مجري برنامه محترم «دو قدم مانده به صبح». دست به سينه روبهروي ايشان مي نشينيم و حرف هايشان را مي شنويم. باز كن دكان كه وقت عاشقي است...
همين كه «دو قدم مانده به صبح» دارد سال سومش را پشتسر ميگذارد، به اندازه كافي نشان ميدهد كه اين برنامه براي شبكه چهاريها چهقدر مهم است. نشان به آن نشاني كه مدير اين شبكه- دكتر رضا پورحسين- به عنوان مجري خودش اجراي بخشهايي از آن را برعهده دارد و دكتر علياكبر ولايتي هم پاي صحبت مهمانها است. بهانه گفتوگويم با صالح علاء هم حضور او به عنوان مجري اصلي همين برنامه است. اما او آن قدر آدم خاصي است و آن قدر دنياي شخصي و منحصربهفردي دارد كه گفتوگو با او درباره هر موضوعي بالاخره به خودش و همين دنياي شخصي ختم ميشود.
كارش را از همان نوجواني با تئاتر شروع كرده و خيلي زود پايش به راديو و بعد تلويزيون باز شده. در سينما بازي كرده و كار تجسمي كرده و در حوزههاي مختلف نوشته و ترانه گفته و در هر حوزه هم كارهاي جالبي را به نام خودش ثبت كرده. مثلا در تئاتر مسئول يك گروه تئاتر آوانگارد بوده كه در زمان خودش كارهاي پر سر و صدايي را به صحنه برده...
باز بايد بروم سراغ دفتر تلفنم و يك اسم و شماره ديگر را از تويش خط بزنم. هيچ كس از نوشتن سوگنامه و مرثيه سرايي خوشش نمي آيد. ولي انگار از نوشتن هاي اين جوري براي ما جماعت روزنامه نگار گريزي نيست. چرا اين جور خبرها زودتر از بقيه به ما مي رسد؟
«مسعود رسام رفت...». پيامكي را كه مي آيد، جدي نمي گيرم. تماس مي گيرم با بيژن بيرنگ كه انگار اسمشان در هر كاري به هم گره خورده. جوري احوالپرسي مي كنم انگار هيچ خبري نيست. دعا مي كنم اين پيامك هم در حد شوخي هاي بي مزه اي كه يك مدت عجيب مد شده بود باقي بماند. اما صداي بغضآلودش يعني اين كه بايد تسليت بگويم. بيرنگ مي گويد 5-6 سالي بود كه سرطان خون داشت. گفتوگوي يك سال پيشمان به بهانه پخش سريال «غيرمحرمانه»اش را مرور مي كنم. جايي اشاره كرده كه براي مداوا رفته بوده آلمان. ولي من دنبالش را نگرفته ام كه براي مداواي چي؟ بيرنگ مي گويد: «توي اين يك ماه اخير بيماري اش عود كرد و چند بار آمد بيمارستان تا اين كه امروز...»
انتخاب سوژه و موضوع اساسا يكي از مهم ترين مراحل توليد يك كار هنري و مخصوصا آثار نمايشي است كه براي سينما و تلويزيون توليد مي شوند. اين مساله در شرايط خاص و متفاوت جامعه ما هم اهميت و حساسيت بيش تري پيدا مي كند. پديدآورندگان اصلي يك كار سينمايي و تلويزيوني و مخصوصا نويسندگان، بايد سراغ موضوعي بروند كه هم از نظر دراماتيك جذاب و پركشش باشد، هم با انعكاس مشكلات مردم حرفي براي گفتن داشته باشد و هم خط قرمزهاي جامعه و رسانه را رعايت كند. كاري كه بر خلاف ظاهرش اصلا كار ساده اي نيست. اما اگر با دقت انجام بشود، بخش زيادي از موفقيت كار را تضمين مي كند.
برداشت از سريال هاي خارجي زمزمه اي است كه به نظر مي رسد چند وقتي است به عنوان يكي از راههاي حل اين مشكل بيش تر مورد توجه قرار گرفته. در اين مدت زمزمه هايي براي ساخت سريالي با شكل و شمايل «كليد اسرار» مطرح شد و حتي...
از عَلَم شدن دوباره طرح مستعمل اكران فيلم هاي فرهنگي كه قبلا هم چندين بار با نام هاي مختلف به اجرا درآمده بود، بيش از يك ماه مي گذرد. اما چيزي كه با اكران فيلم هاي «حیران» شالیزه عارفپور، «صداها» فرزاد موتمن، «استشهادی برای خدا» علیرضا امینی و «خانه روشن» وحید موسائیان به عنوان نسخه اجرايي اين طرح دارد خودش را به رخ مي كشد، همان طور كه پيش بيني مي شد چيز قابل قبولي نيست و نشان مي دهد كه نگاه بدبينانه بسياري و از جمله نگارنده به اين ماجرا چندان نابه جا نبوده. با اين حال شايد وضعيت فعلي هم قابل پيش بيني نبود؛ لااقل به اين دليل خوشبينانه كه خود رييس شوراي صنفي نمايش به عنوان يك فيلم ساز جوان و هميشه منتقد در اين سال ها بر «طراحي يك ميزانسن درست» براي آغاز اين حركت تاكيد مي كرد.
ببش ترين چالش حول اين موضوع به واسطه واكنش تند و تيز دست اندركاران و عوامل فيلم «صداها» است كه آن ها را از حاشيه به متن اين مبحث آورده....
حيدر عنايتي بيدگلي را دوست دارم. نه به اين دليل كه هرازگاهي در وبلاگ- يا به قول خودش- تارنماي «و اما بعد»ش از من يادي مي كند.
دوستش دارم به خاطر صراحتش كه حتي وقتي سعي مي كند از چيزي يا كسي تعريف هم بكند، باز هم چيزي از آن صراحت لاي تار و پود كلماتش جا مي ماند؛ به خاطر سالهاي اوليه داستان نوشتن و خواندن من در تالار سيد ابوالرضا راوندي كه او يك پاي ثابت شنيدنش بود و حضورش آن قدر برايم مهم بود كه اگر مي شد، داستان خواندنم را عقب مي انداختم يا بعدا يك كپي به دستش مي رساندم كه هرجور شده نظرش را بدانم.
دوستش دارم به خاطر اين كه حدس مي زنم اين صراحت بي غرض-درست مثل خود من-بارها برايش مشكل ساز شده باشد و او باز هم دست بردار نيست...
اهالي ورزش و مخصوصا عشق فوتبالها دوشنبه شبها هر جا كه باشند خودشان را به تلويزيون ميرسانند تا پاي برنامه پربيننده و جنجالي «نود» بنشينند. اگر هم به هر دليلي نتوانند، فردايش اين كه كي چي گفته و چه جوري گفته و كي چهطور به فلان رئيس طعنه زده و عادل فردوسي پور چه برخوردي با فلان بازيگر يا مسئول كرده، دهان به دهان مي چرخد.
حالا بعد از اين همه سال «نود» در جعبه جادو چنان شناسنامهاي از خودش برجا گذاشته كه آدمهايي مثل من هم كه اساسا فرق گوشت كوبيده و فوتبال را نمي دانند و اعتقاد دارند به هر بازيكن فوتبال بايد يك توپ داد تا 22 نفر وقتشان را با دويدن دنبال يك توپ تلف نكنند، نمي توانند قدرت و تاثير رسانهاي اش را زير سوال ببرند. اين شناس نامه را مي شود به طور كلي در چند كليدواژه عنوان كرد: به روز بردن، ضرباهنگ تند، صراحت لهجه مجري، چالشي بودن برنامه و ... همه اين ويژگيهاست كه وقتي با برنامه اي با اين ويژگي ها روبه رو مي شويم...
يادم نيست كدام نويسنده جنگي است كه مي گويد ادبيات جنگ با شليك اولين گلوله شروع مي شود، ولي هيچ نقطه پاياني برايش نمي شود گذاشت. اين حرف را مي شود علاوه بر ادبيات به كل محصولات فرهنگي كه بعد جنگ و با اين موضوع و درون مايه خلق مي شوند، تعميم داد. مثال دم دستش فيلم هايي است كه هنوز بعد از اين همه سال، درباره جنگ هاي جهاني ساخته مي شود و هنوز هم بخش هاي ناگفته اي از ابعاد مختلفش را براي بيننده اش باز مي كند. حالا وقتي پاي جنگي با مختصات جنگ خودمان پيش مي آيد چيزهاي ديگري هم به ماجرا اضافه مي شود كه نمي گذارد آن را يك جنگ ساده و معمولي بدانيم. چيزهايي كه تماشاي آن ها هنوز بعد اين همه وقت جذاب و ديدني است.
علي بهادر در زمينه ساخت سريال جنگي بي تجربه نيست. «بهترين تابستان من» كه سال ها پيش از تلويزيون پخش شد توانست مخاطبان زيادي را پاي تلويزيون بنشاند...