|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين عكس ها مال همان شب هايي است كه رفسنجاني مدينه بود و هرشب مي رفت بقيع و مي گفت تا زن ها نروند تو، اوهم نمي رود.
شبي كه من رفتم داخل، آخر همان شب خاطره انگيز ضيافت مسجد شيعيان است و بعد دستگيري ام به خاطر عكاسي در حرم پيامبر كه داستانش را خوانده ايد.
نمي دانيد زن ها از وارد شدن به بقيع چه ذوقي كرده بودند. حضرات مسئول مي گفتند اين اتفاق در اين چند سال بي سابقه بوده. آقاي هاشمي هم حسابي روي مذاكره اش با خادم الحرمين براي رفتار بهتر ماموران با ايراني ها مانور داد كه حتما شرحش را خوانده ايد.
به هرحال آن شب در آن فضا لحظه هايي مي ديدي كه انتقالش خيلي مشكل است. نمونه اش چيزي است كه اگر با چشم خودم نمي ديدم باور نمي كردم. نمونه اش آخر همان شب بود كه من داشتم خبر اين ماجرا را تنظيم مي كردم و بچه هاي واحد مركزي خبر داشتند گزارشش را مونتاژ مي كردند كه بفرستند براي پخش. يكي شان صدام كرد و يك تكه از تصويري را كه خودش گرفته بود، نشانم داد. توي گيرودار مداحي و گريه زاري ملت، توي آن تاريكي بقيع، نزديك قبور ائمه چهارتا كبوتر سفيد كنارهم نشسته بودند؛ بي توجه به شرطه وهابي اي كه كنارشان قدم مي زد. تاكيد مي كنم چهارتا، و تاكيد مي كنم سفيد.
آن هايي كه ديده اند، مي دانند كه توي كل مكه و مدينه غير كفتر چاهي چيزي نيست. يا لااقل من نديده ام. اين تصوير براي مني كه توي اين موضوعات هم راحت تحت تاثير قرار نمي گيرم، هنوز حل نشده، قابل توجيه نيست. ولي بود. خودم ديدم كه بود.
براي ديدن عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.
چند شب پيش نشسته بودم رو به كعبه كه متوجه اين بچه ها شدم. از آن سياه هاي با نمك بودند. رفتارشان هم شيرين و جذاب بود. با ترس و لرز اين چند تا عكس را با موبايل انداختم. خودشان هم انصافا همكاري كردند.
يكي از چيزهاي جالب اين جا همين تنوع رنگ و نژاد و مليت و پوست و زبان هاست. هيچ كس حرف آن يكي را نمي فهمد. ولي همه براي يك چيز واحد جمع شده اند اين جا.
براي ديدن بقيه عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.

اين جا تركيب متناقضي دارد از سنت و مدرنيته. به ظاهر مدرنند، ولي خيلي چيزهاشان هنوز در حد همان دوره باقي مانده. نمونه اش اين كه با همان لباس هاي عصر جاهليت 1400 سال پيش پشت فرمان ماشين هاي آخرين سيستم مي نشينند و با موبايل حرف مي زنند. البته اين هم جالب است كه با وجود مصرف كنندگي صرف، توي اين يك قلم اصالت خودشان را حفظ كرده اند.
مي دانم اين جور قضاوت كردن اصلا صحيح و علمي نيست. مثل اين كه يكي چند روز برود قم - و تازه آن جا هم مدام در خيابان هاي دور حرم بچرخد و نه در بالاشهر و جاهايي مثل زنبيل آبادش- و بر اساس همين ديده ها هم درباره ايران و محصولات و اقتصاد و خلاصه همه چيزش قضاوت كند. با اين حال فرض اين يادداشت ها را بگذاريد روي گزارشي بودن و بس.
همه اين ها را گفتم كه بگويم حتي دختربچه سياه دستفروششان هم موبايل دارد. توي عكس اول تا ديد مي خواهم عكس بگيرم، صورتش را چرخاند. وقتي حاليش كردم مي خواهم از موبايلش عكس بگيرم، نتيجه اش شد عكس دوم.
براي ديدن عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.
ديشب بعد شام كه آمدم پايين بروم بازارگردي، نزديك عشاء بود و راننده ها «بازار، بازار» نمي كردند. مي گفتند «بعد الصلوه». نشستم كنارشان به گپ زدن. داشتند فرت و فرت سيگار مي كشيدند و بينش آب هندوانه مي خوردند و سر به سر هم مي گذاشتند. يكي شان بسته سيگارش را دراز كرد طرفم. دست آوردم بگويم «لا» كه انگشتري را كه يكي از بچه هاي روزنامه داده طواف بدهم، ديد و چشمش را گرفت. فهماند كه درش بياور. با ولع كه توي دستش مي كرد، پرسيد:«فيروزه؟».
گفتم: «نعم».
يادم افتاد كه عشق فيروزه دارند و تا همين چند سال پيش هم زائرها كلي انگشتر فيروزه مي آوردند اين جا بفروشند. همين طور پسته و سقز. (اين خاطره بچگي همين حالا زنده شد كه مادربزرگم كه عازم بود، داشت اين جور چيزها را جا مي داد توي ساكش. نشان به آن نشان كه رنگ ساكش هم زرشكي بود.) اين سفر از اين چيزها نديدم. خودش يك عقيق دستش بود كه از حرف هاش فهميدم داده اسم خودش را روش نوشته اند.
يك آخوند هم آمد پايين كه برود بازار. مي خواست برود آندلس. گفتم كه فقط مي برند الدولي و تازه آن هم بعد نماز. كمي به عربي با راننده ها حرف زد كه...
چه اين جا – مكه - و چه مدينه، از هتل كه مي آيي بيرون چند تا راننده دم در هست كه مي گويد:«بازار... بازار...». خودشان با بازارهاي بزرگ قرار و مدار دارند و از مسافر پولي نمي گيرند. همين طناب دار مجاني هم در تشويق به رفتن به بازارها بي تاثير نيست. گرچه تاكسي هم هست. تاكسي هاشان سفيد است و روش بزرگ نوشته: «الاجره»، يا همچين چيزي. مثل اين جا نيست كه ملت مثل گوسفند به هم بچپند. با يك نفر راه مي افتند. ولي خب، كرايه شان كم تر از 10 ريال نيست. يا من سوار نشده ام.راننده هايي كه دم در هتل مي نشينند، ون دارند. با اين كه قراضه است، ولي كولر دارد. اين جماعت كه به خودشان بد نمي گذرانند. گمانم مثل آژانس هاي خودمان بين خود راننده ها هم حساب و كتاب و نوبت دارند. بقيه اش را هم نشسته اند سيگار مي كشند و چرت و پرت مي گويند و سر به سرهم مي گذارند.
از جلوي هتل ما فقط مي برند فروش گاه «الدولي». چند شب پيش رفتم آن جا. خوب شد به حرف ملت و مخصوصا پريسا گوش كردم و توي مدينه خريدهام را كردم. اين جا همه چيز بنجل است. چيزهاييش هم به درد ما مي خورد و مي پسنديم، گران است. توي مدينه مي شود ارزان تر و مناسب تر خريد كرد. با اين حال خاصيت فروش گاه هاي بزرگ اين است كه...
